چند سالی گذشت. و چه چند سالی!
آموختم دنیا بسی پیچیده تر از آن است که به تئوری در آید و سرکش تر از آن است که به مهار ریاضیات رام شود. آموختم نمی توانی بر دنیا سوار شوی و اگر خیلی بکوشی و بلند اقبال باشی، بختت بگوید که دنیا سوارت نشود...
از فیزیک به فلسفه! زدم و از فلسفه به حیرت
حیرت از پیچیدگی جهان، و اینکه دانستم که نادانم. به معنی واقعی کلمه دانستم که نادانم...
*
فیلم عاقبت عشق (the Consequence of Love) را دیدید؟
چقدر قشنگ و غم انگیز بود. چه پایان تکان دهنده ای
ژیرولامو در حالیکه در پاتیل بتون تازه فرو می رفت تا برای ابد در آن محبوس شود، آخرین نگاه هایش را به دنیا و مافیهایش انداخت و گفت:
دور دست ها، جایی در کوههای آلپ، دوست دوران کودکی ام دینو، ناگهان غمی بر قلبش هجوم خواهد آورد و درست در لحظه مردن من به این خواهد اندیشید که من همیشه بهترین دوست او بوده و خواهم بود...
*
امروز هم به یاد امام موسی افتادم. چه غریب...

