پاییز رفت و روسیاهی به هوای تهران ماند.
حسرت به دل ماندم که در یک مسیر پردرخت راه بروم و برگها زیر پایم قرچ قرچ صدا کنند. آدمیزاد است دیگر، و هزار آرزوی در پیت. نمی دانم سر سیاه زمستان چرا برگها عزم ندارند از آن بالا پایین بیایند و بعضی شان هم هنوز چنان که باید زرد نشده اند.
اگر قرار باشد فصلها این طور قر و قاطی شوند همان بهتر که ...
*
دست و دلم به نوشتن نمی رود. انگار منتظر حادثه ای هستم که روی دهد بلکه این طلسم بشکند. خیلی حیف است که سر به زمین سرد بگذارم و بمیرم و این همه چیزها را که در ذهن دارم ننویسم. به کار خلائق اگر نیاید به کار خودم که می آید تا دم مردن بگویم که بالاخره در دنیا ما هم ...ای خوردیم.
هرچند به نظر من بزرگ ترین ... خوری که فردی می تواند انجام دهد این است که اصلاً نخواهد که ...ای بخورد و نخورد.
چه می دانم
*
روسری ها کلاه می شوند
و کفشهای پاشنه بلند، چکمه....
جالب است!
*
این ذرت مکزیکی ها چه مزه ای دارند؟ تا الآن نخورده ام و هر وقت هم که دیده ام با خود گفته ام لابد بدمزه اند و نخریده یا نخورده ام. شما را به خدا اگر مزه اش خوب است بگویید و جوانی را از ناراحتی برهانید.

