درگیری ها و مشغله های ذهنی این چند روزه ام واقعاً زیاد شده اند. هم زیاد و هم سنگین. اگر بی خیالی ذاتی ام نبود و دیدگاهم که این دنیا و مافیهایش را نباید به ... گرفت، تا الان بلایی سرم آمده بود.
دست و دلم کمتر به کاری می رود. هر وقت فراغتی دست دهد بی هوده و هدف می نشینم و افکارم را نشخوار می کنم.
دلم مسافرتی طولانی می خواهد. جایی دور از اینجا، تا بتوانم فارغ از دنیا و شر و شورش یک دم بیاسایم.
چند روز آینده برایم سرنوشت سازند. تا چه بود کار و چه در نظر آید...
*
هوس حج و مکه و ... به دلم افتاده. لباس سپید پوشیدن ، در دریایی از لباس های سپید دیگر غرقه شدن ، در اوج شلوغی تنها بودن ، چند سنگ در مشت عرق کرده فشردن تا برای شیطان پرت کردن ، از گناهان کرده خجل شدن ، برای آمرزش اشک ریختن ، زیر دست پا ماندن ، از فشار جمعیت دچار نفس تنگی شدن، گم شدن، پیدا شدن، مردن و زنده شدن، خدا را به نام هایش خواندن، تازیانه شرطه ها را بر تن خریدن، در بقیع به دنبال گمشده ای گشتن، کمیل و عرفه و ... خواندن، تن به آفتاب حجاز سپردن، در کوچه های مدینه گردیدن، رنگ ها و نژادهای گوناگون را دیدن، غریب آشنا شدن، خود را خسی در میقات دیدن...
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام، فی عامی هذا و فی کل عام...
*
دلم برای سلطان صاحبقران بودن تنگ شده! هر چه می کنم دیگر سلطانی ام نمی آید.
*
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان...
بقیه اش را بغض کرد و نخواند. عزت الله انتظامی در فیلم "حکم".
هنوز اندر کف بقیه اش هستم.

