تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس -

حال گندی دارم.امروز از آن روزهاست که شدیداً حال می دهد سقط شوم. سر و کله هیچ راننده حرامزاده ای هم پیدا نمی شود که سگ مست  از چند چتول عرق کشمشی دو آتشه، با ۱۴۰ کیلومتر در ساعت چنان به بکوبدت  که جنازه ات با گه توفیری نکند.

دنیا و این زندگی جای خیلی بدی شده. دنیای عوضی؛ از قبل هم می دانستم این را، اما به خودم می گفتم شاید بشود یواشکی دامن از نکبتش ورچید و سلانه سلانه به کنجی خزید و  تا  رسیدن حضرت مرگ تسبیح انداخت و ثانیه هایش را شمرد. به برگ گلی یا گربه ای یا صدای پرنده ای دلخوش کرد تا تلخی این ایام زهرمار کمتر از حلق تا جگر را بسوزاند.

اما نه...

کور خوانده بودم. دنیا حساب تک تک زندانی هایش را دارد. نمی توانی از دستش فرار کنی یا گوشه ژنهان گردی. همه زنجیری هایش  را شماره کرده و به اسم و رسم می شناسد و به فراخور هر کدام شکنجه ای علی حده و سفارشی تدارک دیده. نقطه ضعف هایت را بهتر از هر که می شناسد و می داند ضربت کاری را کی و کجا فرود آورد که هر چه بیشتر دردناک باشد، چنان که نه صبر داشته باشی و نه یارای ایست...

دائماً در این فکرم که هر چه بر من می گذرد جز وهم و خواب نیست...

هر لحظه منتظر بیداری ام

الناس نیامْ فاذا ماتوا، انتبهوا...

هیچ روزی مثل امروز حسرت مردن نداشتم

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 19:4 |
<