تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس - TV

یک عضو تازه وارد اتاق ما شده. موجودی سیاه، مکعبی و چهار-پنج کیلویی!

بعد از حدود ۶ سال دوباره تلویزیون. هم اتاقی پنج شنبه قبل هن و هن کنان در زد و در را که وا کردم با این موجود در دستش روبرو شدم.

از لحاظی برای من هم بد نشد. هر چند دیگر پز روشنفکری تلویزیون نگاه نکردن را نمی توانم بدهم، اما حداقل کمتر کاری به کارم دارند، زیرا حواس ها معطوف به تلویزیون است.

فقط عزای دوشنبه شبها و ۹۰ کذایی را گرفته ام که لابد تا پاسی از شب گذشته! باید داد و هوار تحمل کنم.

*

همین پنج شنبه ای که گذشت گذارم برای اولین بار به شکل جدی به کتابخانه خوابگاه افتاد.  چون عضو نبودم از غفلت دیگران استفاده کرده و فی المجلس ۲ کتاب دزدیدم. تعطیلات آخر هفته  کلاً به خواندن "سوگند خورده فراری" گذشت. همیشه با کتاب های جان گریشام حال می کنم. این یکی هم جالب بود.

سیلماریلیون را هم که ۲۱ رمضان تمام کردم.

باید برای دستبرد بعدی به کتابخانه آماده شوم.

*

هر چند که رمضان سختی های خودش را دارد، اما همیشه روزهای آخرش را با دلتنگی تمام شدنش سپری می کنم. مهرماه هم که همیشه نهایت دلتنگی است. پاییز را دوست دارم اما از مهر و باز شدن مدرسه ها همیشه خدا بیزار بوده ام. اول مهر یعنی تمام شدن روزهای خوب تنبلی و شروع دردسر های تازه و درس و مشق و کتاب و دفتر و ...

دوران مدرسه همیشه اولین فکری که در اولین لحظه ورود به مدرسه به ذهنم می رسید این بود که: چه وقت دوباره مدرسه تمام شده و تابستان و تعطیلی می رسد؟!

تا کلاس پنجم دبستان هم آرزوی یکبار درست و درمان مشق نوشتن را بر دل تمامی معلمانم گذاشتم و خط کش و کمر بند و ترکه و سیلی و ... افاقه نکرد.

*

پل نیومن هم جان به جان آفرین تسلیم کرد. سینما هم دارد از مردان بزرگ تهی می شود. دلخوشی ام شان پن و کلینت ایستوود است که هنوز قافیه را به بچه خوشگل ها نباخته اند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:37 |
<