تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

دیروز که شنبه باشد رفتم و امروز که یکشنبه است، برگشتم. جزیره خارگ را می گویم. برای بررسی پروژه ای که اگر عمری بود و همه چیز بر وفق مراد برنامه های از قبل تعیین شده گردید، بروم برای یکی دو ماهی ساکن شوم و اجرا و ...

هوای خارگ بهاری بود که البته گاهی وقتها خنکی اش به سرمای مطبوعی می زد. از رطوبت هم خبری نبود و خلاصه تعطیلات را بیشتر می مانست  تا  سفری کاری. البته اصل کار هم چند روز دیگر آغاز  و تعطیلات  و تنبلی و ... دوباره حسرت همیشگی می شود .

عکس هم گرفته شده (توسط همراهان البته) که به محض آماده شدن بر روی شبکه قرار می دهم تا حال کنید!

خلاصه قدم زدن روی اسکله ای که ۹۰درصد درآمد نفتی کشور را تامین می کند برایم جالب بود.

*

هر چه در زندگانی شانسی نباشد، زمان و مکان تولد دیگر کاملاً تصادفی و خارج از اختیار انسان است. تصور کنید اگر چندین سال پیش در غزه دنیا می آمدید. آن وقت الآن وسط معرکه بودید.  از آن معرکه هایی که نه راه پس دارد و نه راه پیش. چطور؟  عرض می کنم:

در غزه  یا مخالف حماس و مقاومتی  و حامی فتح به سرکردگی محمود عباس (نظیر پیرمردهایشان که هنوز فکر می کنند فتح، همان فتح زمان جوانی یاسر عرفات است) و در نتیجه سازش می کنی و رودست می خوری و بعد از کلی کلنجار می بینی که صلح اسرائیلی از مرگ هم بدتر است، یا طرفدار حماسی و ...

در هر دو حال هم به دلیل اینکه در متراکم ترین نقطه دنیا از لحاظ جمعیتی قرار داری و در محاصره دیوارهای بلند و طویل چندین کیلومتری هستی، از آب و برق و غذا و دارو و ... خبری نیست.

حالت سوم این است که اصلاً بی خیال فتح و حماس و اسرائیل و فلسطین باشی و بخواهی کوله بارت را جمع کنی و بروی جای بی سر و صدایی در این دنیای پر گوشه و کنار و چند روز زندگی را به آرامش بگذرانی. اما این هم نمی شود. هیچ کشوری در دنیا، از کشورهای عربی گرفته تا اروپایی به اهل غزه ویزا نمی دهند، حتی اگر عضو هیچ گروه و دسته و ... هم نباشی.

خلاصه محکومی به شکنجه ای طولانی مدت و رنجی جانکاه. اگر هم از فرط این غصه جان به لبت برسد و بمب به خودت ببندی و بروی در میان خصم، تازه ملقب می شوی به "تروریست"!

گاهی وقت ها هم که از فشار گرسنگی و تشنگی و نبود امکانات و ... از روی استیصال در حال قدم زدنی بلکه دلت وا شود، ممکن است سیبل زنده تک تیراندازهای اسرائیلی شوی که محض شوخی و شرط بندی و یا کاملاً جدی و برای تمرین چشم ات را نشانه می گیرند. (تک تیراندازهای اسرائلی به چشم خیلی علاقه دارند! چرایش را نمی دانم)

انصافاً موقعیت عجیب و غریبی است. خدا بر اهل غزه رحم کند. سران گردن کلفت ولی بی خاصیت رژیم های عرب را آواره کند و چند تا حسن نصرالله دیگر در خاورمیانه تکثیر کند.

*

دلمان لک زده از برای برفی سنگین. اگر نبود غم و غصه این کارتن خواب ها، دست به دعا می شدم بلکه ببارد. البته فی الحال که شهرداری گرمخانه تدارک دیده و به این بی خانمان ها می رسد ای بسا شبی دست برآریم و دعایی بکنیم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 18:56 |

درگیری ها و مشغله های ذهنی این چند روزه ام واقعاً زیاد شده اند. هم زیاد و هم سنگین. اگر بی خیالی ذاتی ام نبود و دیدگاهم که این دنیا و مافیهایش را نباید به ... گرفت، تا الان بلایی سرم آمده بود.

دست و دلم کمتر به کاری می رود. هر وقت فراغتی دست دهد بی هوده و هدف می نشینم و افکارم را نشخوار می کنم.

دلم مسافرتی طولانی می خواهد. جایی دور از اینجا، تا بتوانم فارغ از دنیا و شر و شورش یک دم بیاسایم.

چند روز آینده برایم سرنوشت سازند. تا چه بود کار و  چه در نظر آید...

*

هوس حج و مکه و ... به دلم افتاده. لباس سپید پوشیدن ، در دریایی از لباس های سپید دیگر غرقه شدن ، در اوج شلوغی تنها بودن ، چند سنگ در مشت عرق کرده فشردن تا برای شیطان پرت کردن ، از گناهان کرده خجل شدن ، برای آمرزش اشک ریختن ، زیر دست پا ماندن ، از فشار جمعیت دچار نفس تنگی شدن، گم شدن، پیدا شدن، مردن و زنده شدن، خدا را به نام هایش خواندن، تازیانه شرطه ها را بر تن خریدن، در بقیع به دنبال گمشده ای گشتن، کمیل و عرفه و ... خواندن، تن به آفتاب حجاز سپردن، در کوچه های مدینه گردیدن، رنگ ها و نژادهای گوناگون را دیدن، غریب آشنا شدن، خود را خسی در میقات دیدن...

اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام، فی عامی هذا و فی کل عام...

*

دلم برای سلطان صاحبقران بودن تنگ شده! هر چه می کنم دیگر سلطانی ام نمی آید.

*

یاران موافق همه از دست شدند

                                           در پای اجل یکان یکان...

بقیه اش را بغض کرد و نخواند. عزت الله انتظامی در فیلم "حکم".

هنوز اندر کف بقیه اش هستم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:59 |
<