تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

حال گندی دارم.امروز از آن روزهاست که شدیداً حال می دهد سقط شوم. سر و کله هیچ راننده حرامزاده ای هم پیدا نمی شود که سگ مست  از چند چتول عرق کشمشی دو آتشه، با ۱۴۰ کیلومتر در ساعت چنان به بکوبدت  که جنازه ات با گه توفیری نکند.

دنیا و این زندگی جای خیلی بدی شده. دنیای عوضی؛ از قبل هم می دانستم این را، اما به خودم می گفتم شاید بشود یواشکی دامن از نکبتش ورچید و سلانه سلانه به کنجی خزید و  تا  رسیدن حضرت مرگ تسبیح انداخت و ثانیه هایش را شمرد. به برگ گلی یا گربه ای یا صدای پرنده ای دلخوش کرد تا تلخی این ایام زهرمار کمتر از حلق تا جگر را بسوزاند.

اما نه...

کور خوانده بودم. دنیا حساب تک تک زندانی هایش را دارد. نمی توانی از دستش فرار کنی یا گوشه ژنهان گردی. همه زنجیری هایش  را شماره کرده و به اسم و رسم می شناسد و به فراخور هر کدام شکنجه ای علی حده و سفارشی تدارک دیده. نقطه ضعف هایت را بهتر از هر که می شناسد و می داند ضربت کاری را کی و کجا فرود آورد که هر چه بیشتر دردناک باشد، چنان که نه صبر داشته باشی و نه یارای ایست...

دائماً در این فکرم که هر چه بر من می گذرد جز وهم و خواب نیست...

هر لحظه منتظر بیداری ام

الناس نیامْ فاذا ماتوا، انتبهوا...

هیچ روزی مثل امروز حسرت مردن نداشتم

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 19:4 |

یک عضو تازه وارد اتاق ما شده. موجودی سیاه، مکعبی و چهار-پنج کیلویی!

بعد از حدود ۶ سال دوباره تلویزیون. هم اتاقی پنج شنبه قبل هن و هن کنان در زد و در را که وا کردم با این موجود در دستش روبرو شدم.

از لحاظی برای من هم بد نشد. هر چند دیگر پز روشنفکری تلویزیون نگاه نکردن را نمی توانم بدهم، اما حداقل کمتر کاری به کارم دارند، زیرا حواس ها معطوف به تلویزیون است.

فقط عزای دوشنبه شبها و ۹۰ کذایی را گرفته ام که لابد تا پاسی از شب گذشته! باید داد و هوار تحمل کنم.

*

همین پنج شنبه ای که گذشت گذارم برای اولین بار به شکل جدی به کتابخانه خوابگاه افتاد.  چون عضو نبودم از غفلت دیگران استفاده کرده و فی المجلس ۲ کتاب دزدیدم. تعطیلات آخر هفته  کلاً به خواندن "سوگند خورده فراری" گذشت. همیشه با کتاب های جان گریشام حال می کنم. این یکی هم جالب بود.

سیلماریلیون را هم که ۲۱ رمضان تمام کردم.

باید برای دستبرد بعدی به کتابخانه آماده شوم.

*

هر چند که رمضان سختی های خودش را دارد، اما همیشه روزهای آخرش را با دلتنگی تمام شدنش سپری می کنم. مهرماه هم که همیشه نهایت دلتنگی است. پاییز را دوست دارم اما از مهر و باز شدن مدرسه ها همیشه خدا بیزار بوده ام. اول مهر یعنی تمام شدن روزهای خوب تنبلی و شروع دردسر های تازه و درس و مشق و کتاب و دفتر و ...

دوران مدرسه همیشه اولین فکری که در اولین لحظه ورود به مدرسه به ذهنم می رسید این بود که: چه وقت دوباره مدرسه تمام شده و تابستان و تعطیلی می رسد؟!

تا کلاس پنجم دبستان هم آرزوی یکبار درست و درمان مشق نوشتن را بر دل تمامی معلمانم گذاشتم و خط کش و کمر بند و ترکه و سیلی و ... افاقه نکرد.

*

پل نیومن هم جان به جان آفرین تسلیم کرد. سینما هم دارد از مردان بزرگ تهی می شود. دلخوشی ام شان پن و کلینت ایستوود است که هنوز قافیه را به بچه خوشگل ها نباخته اند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:37 |
<