خب باید اعتراف كنم كه عاشق اسلحه ام. جگر آدم كشتن ندارم اما از ابزارش خوشم مي آيد. كلي ژورنال رنگ و وارنگ در مورد اسلحه دارم. از كلت كمري بگير تا سپر دفاع موشكي.
از من مي پرسيد بايد بگويم كه اسلحه هر چه كاليبرش بالاتر باشد بيشتر حال مي دهد. شايد بگوييد اين كه اظهر من الشمس است و ... اما خوب، دليل نمي شود كه باز تاكيد نكنم هرچه كاليبر بالاتر باشد بهتر است.
بالاترين كاليبر كلتي كه تا الآن مي شناسم، ۱۲.۷ ميلي متر براي Desert Eagle اسرائيلي است. البته سلاح چندان استانداردي نيست و سنگين است و خشابش ظرفيت بيش از پنج تا از آن گلوله هاي بزرگ را ندارد. اگر كسي نپسنديد ۱۹۱۱ آمريكايي يا برتا هم براي دخل كسي را آوردن بد نيست.
اما شات گان حال ديگري دارد. مشكل اش اين است كه حتماً بايد از نزديك شليك كني. اگر فاصله زياد باشد ساچمه ها پراكنده مي شوند و اتفاق جالبي نمي افتد، اما اگر آن قدر زرنگ باشي كه مثلاً تا يك متر به قرباني نزديك شوي و بعد ماشه را بچكاني، از دل و روده چرخ شده روي ديوار پشت سرش چيزي شبيه نقاشي هاي آبستره ...
دارم ليستي تهيه مي كنم از صحنه هاي جالب انگيز ناك آدم كشتن در فيلمها. البته از الان خيالم كمي راحت است كه بالا بروم و پايين بيايم صحنه هاي پدرخوانده رودست ندارند. بله، درست است كه فيلمهاي ديگر هم صحنه هاي نابي را در خود دارند، اما آن حس آييني و ماورايي ،آن روح سيسيلي و كاتوليكي و آن حالت به زبان نآمدني را در كمتر اثري مي توان سراغ گرفت.
*
تابستان حدوداً ده سال پيش بود و من در خانه روستايي خاله ام در شمال. هوا آنقدر دم داشت و گرم بود كه عرق مجال تنفس نمي داد. يك جعبه ميوه زير درخت انجير حياط خانه گذاشته بودم و در سايه اش رمان مي خواندم: "اسلحه اي براي فروش"، متاعي گرانبها از گراهام گرين. البته آن موقع سرم نمي شد كه گراهام گرين چه خري است و چه ها كرده. اما كتاب از همان هايي بود كه وقتي مي خواندي،حالا هر چقدر هم بي ادبيات باشي مي فهميدي چيزي نه چون ديگران است.
نمي دانم چرا يادش افتادم

