این چند شب گذشته بی خوابی امانم را بریده. از شب پنجشنبه شروع شد که سواری گرفتم به مقصد چالوس. ساعت ۱۲ نصفه شب راه افتاد و ۳ صبح بود که چالوس پیاده شدم واز آنجا به تنکابن و تا طلوع آفتاب در خیابان های خلوت شهسوار بالا پایین پرسه زدم.
راننده آدمی جالب بود و هر جا که ترافیک شب جمعه آن جاده راه می داد، کمتر از ۱۵۰-۱۴۰ نمی رفت. پنجره ها هم باز بود و من یک لا قبا (یک لا تی شرت در حقیقت) از سوز باد سرد کوهستان می لرزیدم. داریوش هم از اول تا آخر راه از بلند گوی پشت سرم می خواند. حالت عجیبی بود. آن موسیقی کذایی، سایه درختان تناور جاده که گاهی به شکل غریب و مهیبی کش می آمدند، بوی عطر مسافر صندلی جلو، بوی سیگارهای کنت گاه و بی گاه راننده، نور چراغ اتوموبیل های مقابل که میلی متری از کنار آینه بغل زوزه کشان می گذشتند و ... همه و همه باعث شدند تا باز حالت رویابینی در بیداری دست دهد.
شب بعد هم دوباره در مسیر برگشت توی ترافیک جاده چالوس گیر افتادم و یک نصف شب بود که به اتاقم رسیدم و تا خوابم ببرد...
و اما شب بعدتر! ساعت چهار صبح بود که دیدم یکی دیوانه وار در می زند. از آن در زدن هایی که با شنیدنش دلت هری می ریزد پایین، چرا که مطمئنی خبری شوم در پی دارد. پسرک اتاق بغل دستی بود که به چشمان گرد شده گفت:" خوابگاه آتیش گرفته! فرار کن!" و خودش مثل دود ناپدید شد.
لحظه ای سری خاراندم تا دستم یباید دنیا دست کیست. برای اینکه مطمئن شوم قضیه سرکاری و شوخی نیست توی راهرو و چند پله ای پایین رفتم. صداهای دیوانه واری می آمد و یکی دو نفر را دیدم که می دویدند. فکری شدم که نه! قضیه جدی است. به اتاق برگشتم، گویی که عجله ای نبود. لباس بیرون پوشیدم (آخر با شلوارک خالی به خیابان دویدن چندان جالب نیست) و تلفن هایم را برداشتم. نگاهی به اتاق انداختم تا ببینم چیزی هست که ارزش بردن داشته باشد. لحظه ای عجیب بود. نوعی از حسرت در دلم بود که ممکن است تمام دارایی هایم در این اتاق طعمه شعله ها شوند. کتاب هایی که با زحمت و گرسنگی کشیدن خریده ام، فیلم هایم، مجله هایم، نوارها، لباس ها، کامپیوترم که پر از تحقیق های و کوفت زهرماری که حاصل شب نخوابی های طولانی بود، واکمنم (برای من هنوز ام.پی.تری اختراع نشده)، ...
یک آن تصمیم گرفتم که چیزی بیرون نبرم و بگذارم اگر که باید، تمام این چیزها خاکستر شوند، نوعی خود-ویرانگری انگار، و نه چندان با عجله، راهی بیرون شدم. راهرو پر از بوی دود بود، اما پیدا کردن راه سخت نشده بود. از طبقه اول سوم تا همکف را با احتیاط آمدم. به ذهنم رسید که اگر طبقه همکف غرق آتش باشد راهی جز پریدن از پنجره های طبقه دوم نیست، زیرا پنجره های طبقه اول نرده کشی بودند. حس جالبی بود! انتخاب نوع مردن! صد البته حاضر بودم از سقوط از ارتفاع آناً جان دهم تا در آتش کباب شوم.
به همکف که رسیدم آتشی در کار نبود. از زیر راه پله ها و انبوه روزنامه های کپه شده ، آتش شروع شده بود. عمدی یا خود به خودی بودنش را نمی دانم، اما از بخت بلند درست بالای آتش، لوله های آب پلاستیکی بودند که در اثر حرارت ذوب شده و آب درونشان با فشار بیرون زده و مانند اسپرینکلر دخل شعله ها را آورده بود. در حقیقت مشکل اصلی سیلاب بود و نه آتش!
آتش نشانی که علی رغم تماس های مکرر نیامد! طوری که اگر قضیه جدی تر بود تمام ساختمان و بناهای اطراف هم می سوخت. فقط تیم حوادث سازمان آب سر رسید و لوله اصلی سوراخ شده را تعمیر کرد. من هم با باقی ساکنان چند دقیقه ای را در کوچه ماندیم و وقتی دیدم که خبری نیست، زودتر از همه به اتاق برگشتم. تنها حسن این قضیه این بود که نماز صبحم بعد از مدتها قضا نشد.



