تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

چند شب پيش با يکي از دوستان بحثي در گرفته بود که مردها احساساتي ترند يا زنها؟

البته شکي نيست که زنان احساسات خود را راحت تر بروز مي دهند،‌اما آيا  ابراز يا پوشيده نگاه داشتن احساسات نشانه اي دال بر وجود يا عدم احساسات است؟

هم صحبت ما بي برو برگرد مي گفت که مردان احساساتي ترند و زنان عقلاني تر. طوماري از مردان و پسران دوست و آشنايش را هم رديف کرد که خوشبينانه دل به کسي سپرده بودند و چراغ سبز هم دريافت کرده بودند، اما قبل يا بعد از ازدواج رودست خورده اند و يا سرشان به سنگ لحد جواب منفي خورده و يا با مهريه به اجرا گذاشته شده مواجه  و قريب چند ماهي مهمان اهالي زندان شده  و آخر سر هم ماهي دو يا چند سکه ناقابل مستمري مي دهند.

به قول خودش زنان احساسات خود را به خوبي کنترل و "مهندسي" مي کنند و مردها عمدتاً از اين کار عاجزند، ‌زيرا دلي کار مي کنند و نه عقلاني. اصولاً احساسات وقتي قابل کنترل است که نيرويي قويتر از آن ،‌يعني خرد در کار باشد. اينکه بعضي مردان يا پسران در مقابل لبخند يا احوالپرسي گرم طرف مقابل جوگير مي شوند، جدا از بي جنبه بودنشان و... نشان از احساساتي بودن وسطحي نگري دارد(البته به نظر خودم ميان سطحي نگري و احساساتي بودن  بايد تفکيک نمود).

شاهد از غيب هم مي آورد که در يک پيمايش معتبر جهاني به اين نتيجه رسيدند به مردان در روبرو شدن با زني، او را از لحاظ قابليت جنسي برانداز مي کنند،‌در حالي که زنان مرد را از نظر پرستيژ اجتماعي،‌توان مالي، نحوه برخورد و در گزينه هاي چندم از لحاظ جنسي، مطالعه مي کنند. از اينجا نتيجه مي گرفت که ديدگاه زنان بي شک اقتصادي تر و عقلاني تر از مردان است که صرفاً هوس و در حقيقت احساسات را پي مي گيرند.

بعد هم  هر دو متفق القول به اين نتيجه رسيديم که اگر به فردي (يعني عموماً به زنان) تنها به عنوان ابژه جنسي نگاه شود اين کار هيچ فرقي با اين ندارد که به او تجاوز شود. در حقيقت اين گونه نگاه، تجاوزي ذهني است. بعد هم بحث به اينجا رسيد که  زناني جذابيت هاي جنسي خود را نمايش مي دهند خواه ناخواه چنين ديدي را تشويق مي کنند.  توجه به اين افراد نه بر اساس توجه يک انسان با تمامي ابعاد و احساسات انساني، غمها،شادي ها، ‌آرزوها، دلتنگي ها،‌بازيگوشي ها و هر چه که انسان را انسان مي سازد،‌بلکه صرفاً بر اساس مطلوبيت جنسي است که آن هم در تندباد روزکار کج مدار ، زود يا دير محو خواهد شد.

در حقيقت حفظ پوشش (يا اگر دلتان بخواهد بگوييد حجاب) نوعي پيام به مخاطب است که بين جذابيت هاي جنسي و ابژکتيو، و ويژگي هاي روحي و غيرفيزيکي ، ‌تفاوت قائل شود و براي آنهايي که آن قدر از مرحله پرت اند که تمايز اين دو را نمي فهمند، ‌هشداري باشد که : "دست خر کوتاه!"

اين گارد دفاعي هم به نظرم تا وقتي که تمامي مردان (بالاخص) و حتي زنان به چنان مرحله از درک و شعوري برسند که  در انسان روبرويشان "انسان" ببينند نه صرفاً  طعمه اي براي همخوابگي، ‌بايد ادامه پيدا کند.

بيراه نيست که در بيان فلسفه حجاب در قرآن آمده است: "ليعرفن فلا یوذين" ، يعني زنان با استفاده از پوشش شناخته مي شوند (که اهل پا دادن به هر خري نيستند، که انسانند، که شخصيتي بيش از بدني مادي دارند و ...) تا مورد آزار قرار نگیرند.

آزار و آزردگي از تجاوز به عنف مي تواند باشد تا متلک پراني و يا حتي همان طور که گفتم تصور خوابيدن با طرف، که اين آخري براي يک آدم باشخصيت کم از بدترين توهين ها نيز ندارد.

حالا اگر روزي رسيد که شعور جامعه بشري آن قدر قد داد که آزار و آزردگي براي زنان ايجاد نشود،‌اگر کسي در حکم حجاب تشکيک کرد حرفش جاي تامل دارد.

 من که نا اميدم از چنين روزي. اين هايي که ما در دور و بر مي بينيم (و از جمله خودم) به اين زودي ها آدم بشو نيستند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 19:2 |
اول از همه ۳ آرزوی محال باقيمانده را که به مریم قولش را داده ام:

۵- دلم می خواست می توانستم با تمامی موجودات حرف بزنم. انسان ها از هر نژاد و ملیتی و نیز حیوانات و گیاهان و حتی اشیاء. از دید من تمامی کائنات دارای شعوری مختص به خود هستند و بوده اند آدمهایی که توانسته اند با تمامی موجودات هم کلام شوند و من نیز این را می خواهم.

۶-آرزو دارم می توانستم در آن واحد در جهان های موازی و مثالی زندگی کنم. این طوری می توانستم وارد دنیای داستان ها شوم و آدم های قصه ها را که گاهی دلتنگشان می شوم از نزدیک ببینم. فکرش را بکنید! ده ها داستان و قصه و صدها شخصیت واقعی و خیالی...!

تازه خيلي از دنياها را خودم هم مي توانستم خلق کنم،‌با تمام جزئيات و شخصيت هايش.

اين آرزو به گمانم چندان هم از واقعيت دور نيست. باز هم بوده اند کساني که تجربه اش را داشته اند و ديدگاه فلسفي من چنين است که آخرت انسانها از اين موهبت برخوردار مي شوند. اثبات که نه،‌ولي توجيه امکانش بحث فلسفي عرض و طويلي است.

عجب چیزی می شود!

۷-آرزو دارم که ناگهان چشم باز کنم و ببینم که در بهشتم. دنیا را تمام شده و قیامت هم تمام شده و مرا داخل بهشت راه داده اند و دور و برم تمام آدم های خوب و پاک ، آنهايي که قبل از من بوده اند، ‌معاصران و نيز آيندگان،‌همگي در جشني ابدي در کنار هميم و خدا از ما و ما از خدا راضي هستيم...

به هيجان و شعف لحظه باز کردن پلکهايم و ديدن مناظر آن بهشت رويايي براي اولين بار  که فکر مي کنم،‌تمام تنم مي لرزد.

خدايا! يعني مي شود؟!

*

مي خواهم جسارت کنم و آرزوي هشتمي! را اضافه کنم. ممکن است بگوييد چرا در همان هفت تا جايش نداده ام و اين کار تقلب است  و ...

ممکن است باشد،‌اما در نظر بگيريد در آرزوي هفتم آرزو مي کردم که تمام آرزوهايم برآورده شوند! آن وقت متقلبانه تر نمي شد؟!

۸-آرزو دارم  زماني برسد که وقتي  تکه اي نان مي خورم،‌دانستن اينکه گرسنه اي در سرتاسر اين جهان پهناور وجود دارد کامم را تلخ نکند،‌و يا اگر بارش باران را با لذت نگاه مي کنم ،‌فکر کارتن خواب هاي خيس شده که به دنبال سرپناه مي دوند آزارم ندهد،‌يا اگر خنده طفلي را مي شنوم خاطر جمع باشم که طفلي ديگر از صداي انفجار از خواب نمي پرد و ...

مي دانم که اين آرزوي همه ماست. اين شد که جداگانه آوردمش. حاضرم از تمامي آرزوهايم (به جز هفتمي البته) بگذرم به شرطي که اين يکي محقق شود.

*

نمي دانم با استانيسلاو  لم آشنا هستيد يا نه. همان که سولاريس را نوشته که تارکوفسکي اقتباسش کرده. در مطلب قبلي هم گفته بودم که شکست ناپذيرش را خوانده ام.

داستان هايش از لحاظ علمي در بالاترين حد هستند و نمي توان نقطه ضعفي به آن وارد کرد. اما از لحاظ فلسفي نيز چيزي کم ندارند. همين شکست ناپذير را که ترجمه فارسي اش هم آمده شاهکاري است از ديد فلسفي داشتن به زيست شناسي تکاملي و جايگاه انسان در کائنات.

The Cyberiad از همين نويسنده را به تازگي دانلود کرده ام و مي خواهم دست بگيرم. بد نيست که بقيه هم اگر علاقه اي دارند،‌بخوانند و بعد بساط بحث و نظر و ...

*

جهت رعايت کپي رايت، تيتر اين پست  عنوان داستاني بود که سالها قبل در کيهان بچه ها خواندم. نويسنده اش گويا مهري ماهوتي است. اگر هم اشتباه مي کنم حلال کند هر کس که نوشته.

*

کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشيدن؟

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 12:13 |

ظهر روز بيست و هشتم اسفند سال قبل بود که از تهران زدم بيرون. دوم فروردين بود که رفتم شمال، ‌به ديار مادري و نيمه پدري! (قضيه اش مفصل است و...) تا ديروز عصر که دوباره برگشتم به اين متروپوليس خراب شده  درب و داغان (با عرض معذرت از همه بچه تهراني هاي با حال و با مرام البته) و از نو دلتنگ شدم. جرئت نکردم که به وبلاگ بازي درتعطيلات ادامه دهم چون حالم را خراب مي کرد. البته يک بار خل شدم که به روز کنم و به کافه نتي رفتم که شکر خدا سرعتش کندتر از تاب و تحمل من بود و من هنوز صفحه اي باز نشده پيشمان شدم و زدم بيرون.

پول تلفن همراهم را هم نداده بودم که شکر خدا آن هم قطع شد و توانستم نفس راحتي بکشم.

نفسي راحت براي کارهايي  مثل تماشاي دانه خوردن مرغ هاي خانه پدربزرگ و گل بازي و باغباني در باغچه شان. فقط يکبار کنار دريا رفتم وبراي درست يک ثانيه انگشتم را در آب دريا تر کردم و نه بيشتر، آخر جنگل را از دريا بيشتر دوست دارم...

شکست ناپذير  استانيسلاو لم را از کتابخانه دختر خاله ها دزديدم! و براي بار دوم با ولع تمام خواندم و وه که چه حالي داد!

جهان هولوگرافيک را که مهرجويي به زيبايي ترجمه اش کرده را نيز به انتها بردم. آخرين کار شهرام ناظري يعني مولويه را بارها گوش کردم و هر بار بيش از بار قبل شاهکارش يافتم.

دست پخت جادويي مادربزرگم را روزي سه وعده از عمق وجود چشيدم و از احساس زمين زير پايهايم در تپه هاي پر از درخت در حين پياده روي هاي طولاني عصرگاهان سر خوش شدم.

از اين سفرنامه را مي توانم تا مدتها بگويم،‌اما ادب حکم مي کند به تقاضاي مريم عزيز براي بازي پرداخته شود.

*

بازي، ذکر هفت آرزوي محال است:

  1. آرزو دارم که خانه هاي و مزرعه هاي تازه ساخت شمال خراب شوند و از نو جايشان جنگل سبز شود، آن قدر که دوباره از ترس پلنگ و از خوف خرس نشود شب را بيرون گذرانيد.
  2. آرزو دارم رودخانه اي که در همان حوالي ماست و قبلاً آنقدر پرآب بود که پدربزرگم و شريکش که با سوار کردن مردم به قايق و عبور دادنشان، ده سر عائله را نان مي دادند،‌ آنقدر پرآب شود که دوباره قايقها برگردند.
  3. خيلي اهل فوتبال نيستم، ‌اما آرزو دارم جاي زيدان مي بودم در فينال ليگ قهرمانان، آن وقت ها که در يوونتوس راه راه مي پوشيد.
  4. آرزو دارم يک سال تمام در آپارتماني نمور يا کافه اي کثيف و محقر در نيويورک مي بودم و هميشه خدا هوا باراني مي بود و من آخرين رمانم را مي نوشتم و يک دوست دختر خوشگل يهودي مي داشتم که تنها آدمي مي شد که در اين مدت به ديدارم مي آمد و برايم شير  و ميوه و سبزيجات مي آورد يا از آخرين تئاترها و کنسرت هاي برادوي مي گفت و گاهي هم به زور راضي ام مي کرد که هنگام غروب کمي قدم بزنيم.

 سه آروزي بعدي را نمي خواهم الان بگويم، بايد رويشان بيشتر فکر کنم و شايد در پست بعدي...

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 18:3 |
<