تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

نوشتن آخرین مطلب سال ۸۶ در این وبلاگ شايد کار مشکلي باشد. هرچند که مانند ساير نوشته هاست،‌اما هيچ نوشته اي در خلا شکل نمي گيرد. هر نوشته اي و هر فکري زمينه و تاريخ و تباري دارد.

سالي که مي گذرد سال سختي بود، سال به بعد به تحقيق از امسال هم سخت تر خواهد گذشت و ما همه پيرتر خواهيم شد. همين است ديگر،‌بايد بر لب جويي نشست و گذر عمر را ديد...

امسال در وبلاگ دوستان خوبي پيدا کردم. نظرات مختلفي را خواندم  اخبار جالبي را شنيدم. بي صبرانه منتظرم که دنياي حقيقي نيز مانند دنياي مجازي مکاني براي آزاد انديشيدن و احترام به هم باشد.

*

پاره اي از يک يروده از سروده هاي اخوان ثالث :

مي دمد شبگير فروردين و بيدارم،‌

                                          باز شبگيري ديگر از روزي دگر وز سال ديگر باز

در ميان راه ايستاده روزگار رفته را طومار مي خوانم...

*

براي هر که اين سطور را مي خواند از صميم قلب سال خوبي آرزو مي کنم و حال نکويي

يا مقلب القلوب و البصار....

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:21 |

چه لذتي دارد که آدم محبوبي در خانه داشته باشد و هر شب به شوق او از سر کار برگردد. داراب نامه را مي گويم که که خواب و خوراک برايم نگذاشته!

هر غروب مي دوم تا زودتر بخوانمش و هر صفحه اي که مي خوانم افسوس مي خورم که چرا دارد تمام مي شود. با خودم قرار گذاشته ام که وقتي که تمام شد،‌ يک بار ديگر از اول تا آخر...!

نمي شود اسم رمان رويش گذاشت،‌ خاصه در قياس با اين رمان هاي مدرن. اما خوب کم از داستان هاي ديگر هم ندارد، شخصيت پردازي اش  بازي هاي روانشناسي که امروزه مد شده را فاقد است،‌اما  براي نوشته اي در قرن هشتم و نهم هجري، باز هم قابل تقدير است.

بعضي شخصيت ها آنقدر جاندار و زنده تصوير شده اند که انگار سالهاست اين آدم ها را مي شناسي.

باز هم از اين کتاب خواهم نوشت،‌چندان که گمان کنيد از ناشرش پول گرفته ام تا تبليغ کنم!

*

از روزي که اولين جوانه هاي درختان را ديدم تا امروزي که ديگر رسماً سبز شده اند خيلي فاصله نبود. آمارش را دارم. بهار امسال زود خودش را نشان داد.

*

همشهري جوانرا يکي دو ماهي است که کشف کرده ام!

 کشف حيرت انگيزي است!

پريروز هم همشهري ديپلماتيک را کشف کردم. عکس عماد مغنيه باعث شد که اين شماره اش را بخرم و به تحقيق ازاين به بعد همه شماره ها را خواهم خريد.

درست همان طور که عکس " فرديد" باعث شد خردنامه همشهري را مشتري دائمي شوم.

*

در اين آخرين روزهاي سال دارم توي دفتر محل کار بيسکويت مي خورم. خوردن که چه عرض شود، سر و صدايش به نشخوار مي ماند. هيچ عين خيالم هم نيست که هر که رد مي شود نگاهي مي اندازد و من هم اصلاً تعارف نمي کنم.

*

آيا فيلتر شده ام؟!

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |

در آن صحنه اي که علي سنتوري بقيه سوسيس ها را از نايلون بيرون مي آورد تا آواره هاي ناخوانده را پذيرايي کند،‌ نوعي استيصال و درماندگي،‌ به همراه نوعي همدردي، و نيز نگراني از آينده در چشمانش ديده مي شود که الحق بهرام رادان خوب از پس نمايشش بر آمده. به اعتراف خودش در اين فيلم هيچ نکرده و تنها به مهرجويي چشم دوخته و بازيها را از اتودهاي پشت صحنه که مهرجويي برايش بازي مي کرده تقليد کرده است. هر چه کرده و نکرده،‌خوب بازي کرده.

در يک نماي ديگر هم سنتور آش و لاشش را به دست گرفته و براي آن خراباتي ها آهنگي در مي آورد که سرخوشانه و فارغ از هر چيز در حال پايکوبي و شادي بودند. اما در نگاه علي سنتوري،‌در همان حال ساز زدن، حس غريبي ديدم انگار فرسنگها دور از اينجاست و ....

*

اگر مثل من آدم بی جنبه ای باشید، عصر همان روزی که صبحش چک حقوقتان ر انقد کرده اید مي رويد يک راست کتابفروشي و پنجاه تومان پول بي زبان را به باد مي دهيد.

از دور و بري ها هر که فهميد ما را بي نصيب نگذاشت از بد و بيراه و فحش و مسخره کردن. از آنجايي که اهالي اين وبلاگ همگي اهل فرهنگ و هنر اند،‌گفتم بگويم که چه کرده ام تا شما هم از اين خريد هاي فرهنگي حمايت کنيد!  و بالاخواه من در بياييد بلکه اين همه متلکي که در اين يکي دو روزه بارم شده اندکي تسکين يابد!

مطمئنم که با حذف ادبيات و فلسفه و ... هيچ اتفاق خاصي در زندگي ام نمي افتد. حداقل از لحاظ مالي و ارتباطي و نظير آن،‌بلکه شايد وضعم بهتر هم مي شد. چندتا دوست دختر خوشگل پيدا مي کردم! و با چند تا پسر زرنگ بيزينس ميلياردي هوا مي کردم!! و از کيش به دبي و از دبي به آنتاليا مي رفتم!!! ،‌نه اينکه حتي روي نيمکت پارک هم يا غرق انديشه شوم يا چيز بنويسم و بخوانم. يکي نيست بگويد آخر پدرسگ! پس آمده اي  پارک چه کار؟!

  نمي دانم اين چه کرمي است که نمي توانم مثلاً مانند برادرم و ديگراني که اصلاً و ابداً در بند هيچ تفکر و کتاب و مکتب و ...  نيستند، زندگي کنم و در حقيقت از زندگي لذت ببرم. روزي صد بار اين ها را به خودم مي گويم. روزي هزار بار خودم را لعنت مي کنم،‌اما باز هم...

اما باز هم اگر بشنوم يکي حرف نويي زده در فلسفه فلان و نظري داده در جامعه شناسي بهمان و از اين قبيل چيزهايي که سر جمع يک اسکناس صدتوماني هم در جيب آدم نمي کنند،‌پول لباس و خورد و خوراک را مي دهم تا کتابش را بخرم يا نشريه اش را پيدا کنم.

هميش پريشب،‌ساعت دو و نيم نصفه شب با اين فکر از خواب پريدم که "عقايد يک دلقک" ترجمه لنکراني بهتر است يا ترجمه چه مي دانم فصيح زاده يا اسمي مانند آن

*

دلم مي خواهد دوباره مثل آن روزها هر روز مطلب بنويسم و وبلاگم را به روز کنم. اما در اين ننوشتن ها يا نيامدن حس نوشتن،‌نوعي سکوت غريب را حس مي کنم که هم آرامش بخش و هم ترسناک است. ضمناً خوش ندارم مدام حديث نفس و احوال شخصي خودم را اينجا واگويه کنم. مگر من چه کسي هستم و يا چه گلي به سر بشريت زده ام که هي از خودم و حال و حسم يا عقايد چرندم يا نظريات مزخرفم براي شما ببافم و شما مجبور به تحمل باشيد؟

گاهي وقتها فکر مي کنم که اگر همه ياد مي گرفتند به اندازه دهانشان حرف بزنند،‌چه سکوت دلپذيري حکم فرما مي شد و از طرف ديگر اگر کسي دو کلمه حرف حساب براي گفتن داشت،‌صدايش در هياهوي لاطائلات بقيه گم و گور نمي شد.

اين ها را مي گويم و کمي هم سعي کرده ام خودم هم پايبند باشم و بيشتر از قبل خفقان بگيرم و دم بر نيارم. مگر اينکه از دستم در برود و ...

که شما به بزرگواري خودتان ببخشاييد

*

خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن؟....

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 13:12 |

روزهايي که گذشت به لحاظي روزهايي فرهنگي بودند!
پس از مدتها فيلم ديدن را از سر گرفتم .از No Country For Oldmen گرفته تا سنتوري. داراب نامه را هم تقريباً تا انتها  برده ام،‌پنج شنبه شروع کردم و با اينکه وقت فراغت چنداني ندارم،‌حدود هشتصد صفحه را خوانده ام. کتاب بي نهايت جالبي است. داستاني افسانه اي است از جوانکي به نام فيروز شاه که پسر ملک داراب پادشاه ايران است و عاسق عين الحيات-‌دختر پادشاه يمن- مي شود و  مصايبي که مي بيند و مبارزاتش با ساير خواستگاران  فراوان عين الحيات و سر آخر جنگ بزرگ ميان ايران و يمن که به مصر هم کشيده مي شود.

کتاب را به آخر نرسانده ام، ولي به نظر مي رسد که روم هم ميخواهد در جنگ شرکت کند!

جنگ و جدال سرداران دو طرف و عياراني که مثل نينجاهاي ژاپن دوره شوگوني فرماندهان دشمن را ترور مي کنند يا مي دزدند و ...
اين کتاب واقعاً نمونه کاملي از سبک ادونچر است و با اينکه چند قرن پيش نوشته شده،‌ حتي براي آنهايي که آشنايي چنداني با نثر فارسي قديم ندارند قابل خواندن است. حتي مي توان گفت که با زبان محاوره اي امروز فرق چنداني ندارد.

اين است معجزه زبان پارسي که برخلاف بسياري زبان هاي ديگر که با گذشت زبان غبار تاريخ بر رويشان مي نشيند،‌کماکان با طراوت مانده و کسي که اندک بهره اي از مطالعه داشته باشد، ‌در خواندن متوني که بيش از هزار سال نيز قدمت دارند در نمي ماند.

*

اسکار بازيگر مرد نقش مکمل حقيقتاً برازنده خاوير باردم است برای فيلم No Country For Oldmen

*

اعتراف مي کنم که تنها يک وعده غذا در شبانه روز کافي نيست!

 خصوصاً براي من که اين روزها آنقدر مشغله دارم که تمام انرژي ام را خالي مي کند.

*

با اينکه دورادور مرا مي شناخت،‌ دست نداده بود که صحبت طولاني داشته باشيم. به يک ساعت نکشيد که برگشت و گفت: « تو خيلي عجيب و غريبي! دلم برايت مي سوزد چون مي دانم که دور و برت .... مواظب خودت و روانت باش...»

خدا به خير کند،‌اين بار پنجم يا ششمي است که در اين چند ماه اخير مي شنوم که عجيب و غريبم.دارم به این عبارت آلرژی پیدا می کنم. یعنی چه این حرف؟!

 قبلاً از اين حرفها نمي شنيدم. يعني اين اواخر اينگونه شده ام يا از قبل هم بوده ولي کسي نمي فهميده يا نمي گفته؟

اين مورد آخري چيزهاي ديگري هم گفت که حرف حساب هم بود. توصيه هايي چند براي بهتر زيستن کساني مثل من که از حق نگذریم چندان بی جا هم نبود.
بالاخره هر کسي براي خود فرديتي جداگانه دارد و به نوعي خاص يا غريب است،‌اما انگار مال من کمي نمکش زياد شده

*

بهار دارد نزديک مي شود. اين را از بيدار شدن پشه ها فهميدم!

يکي شان ديشب دمارم را درآورد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 11:2 |
<