در آن صحنه اي که علي سنتوري بقيه سوسيس ها را از نايلون بيرون مي آورد تا آواره هاي ناخوانده را پذيرايي کند، نوعي استيصال و درماندگي، به همراه نوعي همدردي، و نيز نگراني از آينده در چشمانش ديده مي شود که الحق بهرام رادان خوب از پس نمايشش بر آمده. به اعتراف خودش در اين فيلم هيچ نکرده و تنها به مهرجويي چشم دوخته و بازيها را از اتودهاي پشت صحنه که مهرجويي برايش بازي مي کرده تقليد کرده است. هر چه کرده و نکرده،خوب بازي کرده.
در يک نماي ديگر هم سنتور آش و لاشش را به دست گرفته و براي آن خراباتي ها آهنگي در مي آورد که سرخوشانه و فارغ از هر چيز در حال پايکوبي و شادي بودند. اما در نگاه علي سنتوري،در همان حال ساز زدن، حس غريبي ديدم انگار فرسنگها دور از اينجاست و ....
*
اگر مثل من آدم بی جنبه ای باشید، عصر همان روزی که صبحش چک حقوقتان ر انقد کرده اید مي رويد يک راست کتابفروشي و پنجاه تومان پول بي زبان را به باد مي دهيد.
از دور و بري ها هر که فهميد ما را بي نصيب نگذاشت از بد و بيراه و فحش و مسخره کردن. از آنجايي که اهالي اين وبلاگ همگي اهل فرهنگ و هنر اند،گفتم بگويم که چه کرده ام تا شما هم از اين خريد هاي فرهنگي حمايت کنيد! و بالاخواه من در بياييد بلکه اين همه متلکي که در اين يکي دو روزه بارم شده اندکي تسکين يابد!
مطمئنم که با حذف ادبيات و فلسفه و ... هيچ اتفاق خاصي در زندگي ام نمي افتد. حداقل از لحاظ مالي و ارتباطي و نظير آن،بلکه شايد وضعم بهتر هم مي شد. چندتا دوست دختر خوشگل پيدا مي کردم! و با چند تا پسر زرنگ بيزينس ميلياردي هوا مي کردم!! و از کيش به دبي و از دبي به آنتاليا مي رفتم!!! ،نه اينکه حتي روي نيمکت پارک هم يا غرق انديشه شوم يا چيز بنويسم و بخوانم. يکي نيست بگويد آخر پدرسگ! پس آمده اي پارک چه کار؟!
نمي دانم اين چه کرمي است که نمي توانم مثلاً مانند برادرم و ديگراني که اصلاً و ابداً در بند هيچ تفکر و کتاب و مکتب و ... نيستند، زندگي کنم و در حقيقت از زندگي لذت ببرم. روزي صد بار اين ها را به خودم مي گويم. روزي هزار بار خودم را لعنت مي کنم،اما باز هم...
اما باز هم اگر بشنوم يکي حرف نويي زده در فلسفه فلان و نظري داده در جامعه شناسي بهمان و از اين قبيل چيزهايي که سر جمع يک اسکناس صدتوماني هم در جيب آدم نمي کنند،پول لباس و خورد و خوراک را مي دهم تا کتابش را بخرم يا نشريه اش را پيدا کنم.
هميش پريشب،ساعت دو و نيم نصفه شب با اين فکر از خواب پريدم که "عقايد يک دلقک" ترجمه لنکراني بهتر است يا ترجمه چه مي دانم فصيح زاده يا اسمي مانند آن
*
دلم مي خواهد دوباره مثل آن روزها هر روز مطلب بنويسم و وبلاگم را به روز کنم. اما در اين ننوشتن ها يا نيامدن حس نوشتن،نوعي سکوت غريب را حس مي کنم که هم آرامش بخش و هم ترسناک است. ضمناً خوش ندارم مدام حديث نفس و احوال شخصي خودم را اينجا واگويه کنم. مگر من چه کسي هستم و يا چه گلي به سر بشريت زده ام که هي از خودم و حال و حسم يا عقايد چرندم يا نظريات مزخرفم براي شما ببافم و شما مجبور به تحمل باشيد؟
گاهي وقتها فکر مي کنم که اگر همه ياد مي گرفتند به اندازه دهانشان حرف بزنند،چه سکوت دلپذيري حکم فرما مي شد و از طرف ديگر اگر کسي دو کلمه حرف حساب براي گفتن داشت،صدايش در هياهوي لاطائلات بقيه گم و گور نمي شد.
اين ها را مي گويم و کمي هم سعي کرده ام خودم هم پايبند باشم و بيشتر از قبل خفقان بگيرم و دم بر نيارم. مگر اينکه از دستم در برود و ...
که شما به بزرگواري خودتان ببخشاييد
*
خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن؟....
+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت
13:12 |