
مارتین والرز،نويسنده آلماني برجسته نسل بعد از جنگ آلمان،مي گويد:
«کافکا از ابتدا در جستجوي مرزي ميان انزوا و اجتماع بود. اين مکان مرزي جاي زندگي نيست، اما مي تواند جايي باشد که از آنجا بشود زندگي ديگران را نظاره کرد. چنين اقامتي مسلماً انتخابي نيست، مگر اينکه به عنوان مکاني براي براي نوشتن انتخاب شود. براي کافکا پيش مي آمد که تنها براي حفظ قريحه نويسندگي اش از تمام مواهب دنيا چشم پوشي کند. احتمالاً گريزش از زندگي نوشتنش را تشديد کرده و متقابلاً نوشتن نيز گريزش را. او با احساسي جانفرسا در محاصره انتظارات بود. احساس گناهي که همه جا محاکمه به راه مي انداخت...»
خواندن این سطور برای بار اول برایم بسیار ترسناک بود، چرا که مشاهبتي قريب ميان جايگاه خود با اين مکان مرزي کافکا يافتم.
گاهي به اين نتيجه مي رسم که زندگي عادي و معمولي، آن سان که ديگران دارند، براي من امکان پذير نيست و مانند داغ ننگ خورده ها، نمي توانم با سيل خروشان زندگي ديگر مردمان، همراه شوم.
گويي از مکاني دورتر يا بالاتر، به ديگران مي نگرم. البته منظورم از بالاتر به هيچ وجه برتر نيست، بلکه منظورم فاصله و جدايي و استقرار در مکاني است که نوعي اشراف بصري بر جهان اطراف دارد. شايد به نوعي همان خودآگاهي است و ديگرآگاهي.
اما زيستن در چنين جايگاهي و نظاره مردمان از کمي دورتر، گونه اي دهشت بار از زندگي است. در اين صورت است که نمي تواني از خوشي هاي عامه عوام لذت ببري، با بي خيالي برقصي، و بي دغدغه از لذت ناشي از بي خبري و ناهشياري مست شوي.
انگار مقدر است که چون چشمي ناظر و شاهدي عيني، احوال سهمناک دنيا را شاهد باشي و مخاطرات و بلايا را شماره کني. خصوصاً که دنياي امروز، دنيايي پاک و آرامش بخش و تسلي دهنده نيست.
اينها همگي يعني زيستن در جهاني کافکايي. شايد از اينجاست ماليخوليايي که در نوشته هاي کافکا موج مي زند، در حالي که او علي رغم مشقات زندگي، موجودي شيدا و سودايي نبود، بلکه در صرف حضور در جايگاه شهود محاکمه بشري، چيزهايي ديده بود که عقل و هوش از سر هر هوشمندي مي ربايد.
گاهي سعي مي کنم که خود را در مشغوليت هاي روزمرگي غرق کنم تا تلخي بودن در اين جايگاه را تسکين دهم. اما باز، پس از چندي نه چندان مديد، خود را در اين خانه هميشگي مي يابم ،با چشماني از حدقه در آمده تا همه چيز را بهتر ببينم.
به گمان من، پيامبران و رسولان نيز در چنين جايگاهي مي زيند، اما آنان به قوه ايمان خلل ناپذيري مسلح اند که سبب مي شود که بتوانند اين صليب را بر دوش بکشند. هرچند که سختيها آنچنان است که اولين درخواست موسي پس از ابلاغ رسالت، درخواست شرح صدر و توان تحمل است،که او نيک مي دانست چه رنجي بر او خواهد گذشت.
اما براي موجود حقيري چون من، که به چنين ايمان راسخي مجهز نيست تا تسکين و تسلايش دهد، تحمل اين رنج خيلي جانکاه است و دردناک.
به حکم شرع نيز، از هر چه هشياري را مي برد، منع شده ام.
تلخي آن ميوه ممنوعه درخت معرفت که آدم و حوا خوردند،انگار در کام من به ارث رسيده .
گوييا براي من، تقدير، نظاره افلاس مردمان است. بايد تقديرم را پذيرا باشم...
+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت
16:37 |