تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

عاشورا را باید هستی متراکم شده دانست. در یک صبح تا غروب، حوادثي روي داد که هر صحنه اش شمه و بياني از جهان،‌از آغاز خلقت تا انجام آن است.

عدالت،‌حق جويي،‌خيانت ،‌ندامت،‌شجاعت ، صبر ،‌حرص و آز  و ... معجون بي مانندي از هزاران رابطه نظير روابط برادري، خواهري،‌پدري ، مادري و ... به اين يک روز،‌ويژگي بي مانندي بخشيده است.

به روحيات افراد هم که بنگري، هر انساني بنا به خلق و خويش، از صحنه اي، بيش از ساير صحنه متاثر مي شود و  به آن توجه دارد.

در کودکي شهادت علي اصغر برايم از همه متاثر کننده تر بود،‌به اقتضاي سن و همذات پنداري با کودکان.

 

        اکنون، به ميدان رفتن قمر بني هاشم برايم از همه متاثرکننده تر است. اين شخصيت همواره در من شور خاصي انگيخته است.

شکافتن سپاه چهار هزاري نفري موکلان بر شريعه، خود را به آب رسانيدن ولي ننوشيدن، پاره شدن مشک ، تير بر چشم علمدار نشستن، دست راست،‌دست چپ،‌عمود آهنين...

و در سخت ترین لحاظات عمر چنین بی مانند سرودن:

والله ان  قطعتموا     يمينِ

اني احامي ابداً عن ديني

و  عن   امامٍ صادقٍ اليقينِ

نجل النبی الطاهر الامینِ

*

ممکن است که کسي سالها و بارها در محرم حاضر بوده و نگريسته و گريسته باشد. اما محرم سال گذشته يک اتفاق بود در من.

چرا که به نوعي به بقين رسيدم در مورد آنچه که قبلاً صرفاً مي دانستم.

نمي دانم چه شد که اين گونه بر من رفت، مخلص آنکه دانستم،‌براي سر در آخور کردن و زندگاني بي دغدغه داشتن،‌در حالي که ديگران در رنج اند،‌ ديگر برايم هيچ عذر و توجيهي ندارد...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 15:49 |

شاید برای سومین بار در کل عمر تحصیلم، ‌شب را بيدار ماندم. يک بار به چند نفر درس امتحان فردا را از نو درس دادم و يک بار هم تا صبح بازي کامپيوتر و ...

اما خوب، اين يکي را بايد مي نشستم به خواندن، آن هم به زور نسکافه غليظ که تا ۲:۳۰ نيمه شب هم بيشتر کمکي نکرد و گرفتم و خوابيدم.

امتحان هم،‌اي...، بدک نشد.

*

باز هم آن کرم قديمي ده ساله به جانم افتاده: متفرقه و غير درسي خواندن در اوج فلاکت امتحانات...

*

خدا بگويم اينهايي را نشان مي دهند چيزهايي را که باعث تحريک بعضي ها مي شود، چه کار کند.

اين کتابفروش ها را مي گويم. اول مي خواستم فقط از در مغازه رد شوم و نيم نگاهي به ويترين بياندازم.

شهوت غالب شد و داخل رفتم و نيم ساعت بعد با يک من کتاب و جيب کاملاً خالي و دلي پر از حسرت،‌ بيرون آمدم.

هم اتاقي که ديد،‌کلي خنديد که باز دوباره...

خود خاک بر سرش هفته پيش به بازار رفت که کفش مناسب براي برف و سرما بخرد،‌ برگشت در حالي که شلوار خريده بود.

*

عشق تو ام کشاند به اينجا،‌نه کوفيان

                                                 من بی نیازم از همه،‌تو بي نياز تر...

                                                                  علرضا قزوه

                                                             قصيده با کاروان نيزه

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:25 |

       مارتین والرز،‌نويسنده آلماني برجسته نسل بعد از جنگ آلمان،‌مي گويد:

«کافکا از ابتدا در جستجوي مرزي ميان انزوا و اجتماع بود. اين مکان مرزي جاي زندگي نيست، اما مي تواند جايي باشد که از آنجا بشود زندگي ديگران را نظاره کرد. چنين اقامتي مسلماً انتخابي نيست، مگر اينکه به عنوان مکاني براي براي نوشتن انتخاب شود. براي کافکا پيش مي آمد که تنها براي حفظ قريحه نويسندگي اش از تمام مواهب دنيا چشم پوشي کند. احتمالاً گريزش از زندگي ‌نوشتنش را تشديد کرده و متقابلاً نوشتن نيز گريزش را. او با احساسي جانفرسا در محاصره انتظارات بود. احساس گناهي که همه جا محاکمه به راه مي انداخت...»

خواندن این سطور برای بار اول برایم بسیار ترسناک بود، چرا که مشاهبتي قريب ميان جايگاه خود با اين مکان مرزي کافکا يافتم.

گاهي به اين نتيجه مي رسم که زندگي عادي و معمولي، آن سان که ديگران دارند، ‌براي من امکان پذير نيست و مانند داغ ننگ خورده ها، نمي توانم با سيل خروشان زندگي ديگر مردمان،‌ همراه شوم.

گويي از مکاني دورتر يا بالاتر، به ديگران مي نگرم. البته منظورم از بالاتر به هيچ وجه برتر نيست، بلکه منظورم فاصله و جدايي و استقرار در مکاني است که نوعي اشراف بصري بر جهان اطراف دارد. شايد به نوعي همان خودآگاهي است و ديگرآگاهي.

اما زيستن در چنين جايگاهي و نظاره مردمان از کمي دورتر، گونه اي دهشت بار از زندگي است. در اين صورت است که نمي تواني از خوشي هاي عامه عوام لذت ببري، با بي خيالي برقصي، و بي دغدغه از لذت ناشي از بي خبري و ناهشياري مست شوي.

انگار مقدر است که چون چشمي ناظر و شاهدي عيني، احوال سهمناک دنيا را شاهد باشي و مخاطرات و بلايا را شماره کني. خصوصاً که دنياي امروز، دنيايي پاک و آرامش بخش و تسلي دهنده نيست.

اينها همگي يعني زيستن در جهاني کافکايي. شايد از اينجاست  ماليخوليايي که در نوشته هاي کافکا موج مي زند، در حالي که او علي رغم مشقات زندگي، موجودي شيدا و سودايي نبود، بلکه در صرف حضور در جايگاه شهود محاکمه بشري،‌ چيزهايي ديده بود که عقل و هوش از سر هر هوشمندي مي ربايد.

گاهي سعي مي کنم که خود را در مشغوليت هاي روزمرگي غرق کنم تا تلخي بودن در اين جايگاه را تسکين دهم. اما باز، پس از چندي نه چندان مديد، خود را در اين خانه هميشگي مي يابم ،با چشماني از  حدقه در آمده تا همه چيز را بهتر ببينم.

به گمان من، پيامبران و رسولان نيز در چنين جايگاهي مي زيند، اما آنان به قوه ايمان خلل ناپذيري مسلح اند که سبب مي شود که بتوانند اين صليب را بر دوش بکشند. هرچند که سختيها آنچنان است که اولين درخواست موسي پس از ابلاغ رسالت، درخواست شرح صدر و توان تحمل است،‌که او نيک مي دانست چه رنجي بر او خواهد گذشت.

اما براي موجود حقيري چون من، که به چنين ايمان راسخي مجهز نيست تا تسکين و تسلايش دهد، تحمل اين رنج خيلي جانکاه است و دردناک.

به حکم شرع نيز، از هر چه هشياري را مي برد، منع شده ام.

تلخي آن ميوه ممنوعه درخت معرفت که آدم و حوا خوردند،‌انگار در کام من به ارث رسيده .

گوييا براي من، تقدير، نظاره افلاس مردمان است. بايد تقديرم را پذيرا باشم...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 16:37 |

برای مجانینی مثل من ،‌هيچ چيز مثل بارش ديوانه وار برف نيست. کله صبح امروز کلي زير برف پياده رفته ام و با اجازه مي خواهم باز هم بروم. البته اگر بند نيايد تا آن موقع.

ياد صحنه آخر فيلم  Crash مي افتم که برف باريدن گرفت و غمها را موقتاً پوشاند و نيز زشتي و بدي ها را.

زير برف بي چتر مي روم، بلکه غمها و زشتي هاي من را هم بپوشاند...

 

*

چند روز است جز ترانه هاي ترانه هاي لئونارد کوهن نمي توانم چيز ديگري گوش دهم. با آن صداي بم و محزونش تا عمق روح را زخم مي زند.

همچنين اين روزها رنگها برايم پر رنگ تر شده اند. اصولاً زمستانها رنگها برايم تند تر و شديد تر اند و با درخششي بيشتر...

*

عزيزي پيشنهاد کرده وپيشنهادش به دلم نشسته :

                                                   دلتنگ در متروپوليس

از بهترين توصيفاتي است که در  پانزده سال گذشته از من شده. پوآرو ،  ، Rabbit  ،  J.D ، بيمار مقيم، کاهن، ربي، سگ ،بلوط ، Psycho ، دودو ، ابوحمار ، کاميکازه  و ... را هم قبلاً دريافت کرده ام.

تا اطلاع ثانوي ،‌اينجا دلتنگ در متروپوليس خواهد بود به جاي به سوي بي نهايت و فراتر از آن...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 15:39 |

راستش هر چه فکر می کنم نمی توانم دلیلی برای اینکه چرا آغاز سال نو میلادی در چنین تاريخي برگزار مي شود، پيدا کنم.

ولادت مسيح حتي به روايت کليسا چند روز زودتر برگزار مي شود و پايان پاييز و آغاز زمستان(اگر بخواهيم که مناسبتي باشد) هم که ده روز قبل از آن.

آن طور خوانده ام، آباي کليسا در سده هاي آغازين مسيحيت ، زماني که کنستانتين-قيصر روم- به مسيح ايمان آورد، براي دلخوش کني روميان چند تاريخ را جابجا کردند. يکي آنکه تعطيلي روز شنبه يا همام يوم السبت را به يکشنبه کشاندند. يکشنبه در تقويم رومي برابر با روز زحل يا کيوان است که نحس اکبر شمرده مي شود. از اينجاست که انگليسي ها Saturday دارند که صورتي از Saturn's  Day يا همان روز کيوان است. البته اين اقدام کليسا خلاف آيين اوليه مسيح بود که بر حرمت روز شنبه تاکيد داشت،‌اما کليسا با يک تير و دو نشان زد. هم دل روميان را به دست آورد و هم دهن کجي به يهوديان که سالها با ايشان در ستيز بودند.

تغيير ديگر، پذيرش اول ژانويه به عنوان آغاز سال جديد است که در تقويم يولياني امپراتوري روم آمده بود.

بعد از دو هزار و هشت سال، ‌شايد اين حرفها مته به خشخاش گذاشتن است. غرض اين بود که تبريکي بگويم سال جديد ميلادي را به آنهايي که اين روز برايش ابتداي تقويم است يا به هر دليلي اين روز را دوست دارند.

براي من اين روز هميشه با کارتون اسکروج (ببخشيد ديگر، ته کلاس بنده از اين بيشتر نيست) همراه بوده. و همچنين برفي که مي آيد(مي آمد، ديگر برفي در کار نيست که)

*

اگر به وزارت اطلاعات لو نمي دهيد، بايد اعتراف کنم ديشب خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم در اسرائيل!!!  هستم و همه در آماده باش کامل و دور و اطراف پر از سيستمهاي دفاع موشکي فعال شده. چرا که مي گفتند شهاب هاي ايراني در راهند!

حالا من چطور سر از آنجا در آوردم بماند(خودم هم به خدا نمي دانم). حتي سيستمهاي دفاع هوايي شان را به دقت در خاطر دارم!

پاتريوت هاي ري تيان را براي مراقبت از جاهاي استراتژيک برده بودند و در آنجايي که من بودم، از سيستمهاي معمولي راپير ، هاوک ، هاگ و حتي سام!!!!! استفاده مي شد.

به خدا من بي تقصيرم

*

حالا که صحبت از اعترافات شد، بايد بگويم ده دوازده تا خواب هم در اين سالها ديده ام که در آنها از سلاح هسته اي استفاده شده! ديده ام که نور خيره کننده اي در افق درخشيده و من في الفور پشت اولين کپه يا پشته خاک شيرجه زده ام تا از تشعشات کشنده و نيز موج ضربت انفجار که همه چيز را متلاشي مي کند در امان باشم.

خواب ترور و جنگ و درگيري با نيروهاي ويژهSWAT و دلتا فورس آمريکايي و پيمان ناتو ! هم تا دلتان بخواهد. ماهي يکي حداقل.

باز هم من بي تقصيرم. حکماً به دليل اين فيلمهاي اکشن است، وگر نه من آدم آرامي هستم به خدا.

فقط نمي دانم چرا خواب هايم به آدميزاد نرفته

*

خيلي سخت است که حالت خراب باشد و هي وانمود کني که خوبي،‌مبادا حال ديگران هم خراب شود.

 

از تهي سرشار

                     جويبار لحظه ها جاريست...

                                                              .....

       ........

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 10:33 |

آن قدر اين پست را تا انتها نوشتم و بعد پاک کردم که ديگر نايش را ندارم. نمي خواهم ناخوشي که گريبانم روحم را گرفته،‌ عين ويروس همه جا پر کنم. اما به انتهاي مطلب که مي رسم،‌مي بينم دوباره پر شده از درد...

*

تا به حال درست موقع خواب، آن موقع که داريد آرام آرام به خواب فرو مي رويد موسيقي گوش داده ايد؟

گاهي براي مدت يک ثانيه آدم خوابش مي برد در حالي که موسيقي در حال گذر است. اين وقفه زماني کل مفهوم و تصور ريتم آهنگ را در ذهن به هم مي ريزد. حتي برايم شده که ذهنم ادامه موسيقي را با ريتم و حتي ملودي ديگري مي سازد و يک آن که به خود مي آيي، مي بيني دو موسيقي متفاوت در مغزم وجود دارند.

حالتي است که گاهي ترسناک مي شود.

مخدر قوي هم چنين تاثيري دارد. تجربه موسيقايي براي يک آدم دراگي، زمين تا آسمان با انسان متعادل متفاوت است.

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 17:36 |

سوختن از تب،‌آن هم درست روز تولد، خيلي سوختن دارد. صبح چهارشنبه  بيست و هشتم (لطف داريد،‌خدا اموات شما را هم بيامرزد) که از خواب بلند شدم ديدم که، بله،‌ سرماي درست و حسابي از جانب مادر طبيعت به عنوان هديه روز تولد نصيبم شده که سبب گشت تا امروز که شنبه باشد،‌نتوانم از بستر بيرون بيايم.

 تنها هم بودم و کسي نبود کاسه اي سوپ يا يک ليوان آب پرتقال يا امثال آن را  در راه خدا خيرات کند. استامينوفن کدئين هم که ديگر بي نسخه پزشک حکم کيميا را دارد و کلي حسرت خوردم براي آن همه افيون اعلا ! که از کرمان نياوردم. قاعده يک دودش،‌تمام امراض روحي و جسمي را درمان مي کند به جان شما.

*

اولين روز زمستان است و چهارمين روز از بيست و بيست و شش سالگي (نه!، خيالتان راحت! قصد ندارم دوباره روضه بالا رفتن سنم را بخوانم)

*

امسال کلي پيامک (خنده ندارد که!) براي تبريک يلدا رسيد. نمي دانم يلداي امسال خبر خاصي بود و يا هميشه از اين ها مي آمده ، ولي نه براي من

امروز آغاز انقلاب شتوي است و خورشيد که به پايين ترين ارتفاع خود در آسمان رسيده بود،‌باز شروع به اوج گرفتن مي کند تا در اول تير، به بالاترين ارتفاع برسد.

به نوعي يلدا، نمادي بر زايش دوباره خورشيد به عنوان منبع  گرمي و زندگي است،و نور .

نور يعني حقيقت و حيات و ...

                                             الله نور السموات و الارض

ايرانيان چه خوب اين نکته را پاس داشته اند...

*

شب يلدا هم تنها بودم و نشسته بودم به خواندن و موسيقي شنيدن و خيالات بافتن. خوش گذشت. جاي شما خالي...

*

يهوديان و به تبع، مسيحيان، اعتقاد دارند که ابراهيم، نه اسماعيل را ،‌بلکه اسحاق را به قربان برد. اين هم از آن تعصبات قوم پرستانه يهود است که به عنوان نسل اسحاق، فرزندان اسماعيل را کنيز زاده دانسته و تحقير مي کنند. بي خبر از آنکه براي خداوند بي نياز، کنيز زاده و آزاد يکسان است...

نسل اسحاق (يعني بني اسراييل، زيرا يعقوب يا همان اسراييل، پسر اسحاق است) ، پيامبر موعود يعني محمد(ص) را از آن نپذيرفتند که از نسل اسماعيل بود و مسيحا را هم طرد کردند زيرا که عنوان کرد پيامبر خاتم موعود از بني اسماعيل است و منجي موعود آخرالزمان نيز.

در آخرالزمان، مسيح و مهدي( درود و تهنيت بر هر دوي ايشان )،‌هر دو ظهور و قيام مي کنند. مسيح به هدايت اولاد اسحاق و مهدي به رهبري بني اسماعيل مي شتابند تا اين عموزادگان مدتها با هم در ستيز را به آشتي هم بياورند و سرانجام وعده خدا مبني بر امامت فرزندان ابراهيم تحقق يابد.

به واقع ،‌تمدن بشري ماحصل کوشش هاي يهوديان، مسيحيان(به عنوان شاخه اي از يهود) و مسلمانان است،‌يعني تلاش فرزندان ابراهيم. اين فرزندان ستون و پايه تمدن اند. ديگران هر چه کوشيده اند،‌جزو دکوراسيون و نقش و نگار محسوب مي شود.

اين مطلب گفتني زياد دارد. بماند براي مجالي مفصل تر

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 16:41 |
<