این یکی دو روزه یکی دو هزار کیلومتری را طی کرده ام. عمدتاْ سواره البته. کرمان و اطرافش را تا به حال نديده بودم و راستش را بخواهيد از کاشان بيشتر به سمت جنوب نرفته بودم.
کلي خاک و خلي شدم در کوه بيابان براي بازديد از چند منطقه و ارزيابي معادن بالقوه. مهمان خانواده اي مهمان نواز بودم و از شما چه پنهان چتر درست و حسابي هم انداختم. دست پخت ها عالي و پسته ها رسيده(و من هم بنده شکم) و موقع خداحافظي هم چند کيلويي پسته به رسم سوغات (که البته همه تحويل خانواده شد و الان چيزي در دست بنده نيست الا يک مشت که کش رفتم).
البته از شما چه پنهان بعد از غذا هم به چند کام از ترياک اعلا هم دعوت شدم که به دليل يک مشکل تاريخي(نداشتن جنبه و ظرفيت و ...) در نهايت ادب ولي با دلي پر از وسوسه رد کردم.
*
دوران خواب خوش (تازه اگر هم وجود داشت) تا اطلاع ثانوي به پايان رسيد. منم و يک دنيا ترجمه و درس نخوانده تلنبار شده و تحقيق انجام نگشته و مشق ننوشته. شبها را بايد به شب زنده داري بگذارنم بلکه از پس کارها برآيم.
در فکرم که کاش به جاي پسته،يکي دو حب از ترياک مي آوردم که در چنين مواقعي جهت رفع موقت خواب بسيار موثر است.
*
شکارچي تواب هم در نوع خودش فنومني است(اينبار آيدا جان راحت تر مي خواند!)
پدر همين خانواده که مهمانشان بودم، به قول خودش از ۱۸ سالگي در کوه و دشت ،تفنگ به دست، مي گشته و شکار مي کرده. روزي چهار پنج تا حداقل.
حالا مي گفت که کاش از اول جانداري را بي جان نمي کرده.
خدا از سر تقصيرات همه بگذرد.
*
سوار ماشيني باشي که آهنگ درپيت گذاشته و نه رويت شود که اعتراض کني و نه بتواني وسط کوير پياده شوي،مجاهدتي عظيم است و مکابدتي اليم (بر سياق نثر مرزبان نامه)
بايد سليقه موسقايي ام را تغيير دهم،وگرنه يا خودم دق مي کنم يا خون کسي به گردنم مي افتد.
*
يکي از جوان هاي فاميل را -که پدر و مادر هم ندارد- دوره کرده اند (همان فاميلها ديگر) که برايش زن بگيرند. بيچاره بخت برگشته عين گوسفند در مسلخ، هي به در و ديوار مي زند تا بي خيالش شوند. عز و جزش ديدني است. البته کرم از خود درخت است انگار. يکي را نشان کرده بود که بختش قد نداد، همه گفتند عيب ندارد، يکي ديگر پيدا مي کنيم...
خصوصاً الان که سياست دولت فخيمه نهم مبني بر تسهيل ازدواج...
اصلاً ولش کن. سياسي نبايستي بود
*
اين بابايي که ملاحظه مي کنيد خداي اش از من و شما خوش قيافه تر نيست؟
![]()

