تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

 این روزها نوشتن برایم مثل کابوس است. از دیر به دیر به روز کردن اینجا هم لابد دستگیرتان شده.وقتی اسیر احساس و  حال و هوایی باشی که نتوان به کلمه بیانش کرد، ترجيح مي دهي بيشتر در سکوت خودت فرو روي يا دوباره آلبوم هايي را که دوستشان داري گوش کني و يا هر روز ۳ ساعت تمام مثل کولي ها در خيابان هاي پر ازدحام، آرام آرام قدم بزني.

يک هفته بيشتر است که اين صفحه سفيد را باز مي کنم تا بنويسم و بعد از مدتها خيره شدن،‌

                      ......... هيچ

   اگر اين باران الآن نبود که دارد همه جا را خیس مي کند،‌معلوم نبود بتوانم اينها را هم بنويسم .

همه اش آن شعر "اين روزها رفتار من عادي است" قيصر در ذهنم است و به گمانم خودم هم دارم کم کم همان طور مي شوم.

انگار که در اتاقي در بسته قرار دارم و از روزنه اي کوچک به رفت و آمد سريع جهان دور و بر نگاه مي کنم . خودم گويي در اين رفت و آمدها نيستم و زمان برايم يخ بسته است.

فقط خدا را شکر، کارهايم خيلي  زياد شده و لذا فرصت براي خلوت کردن کم تر پيش مي آيد،‌وگرنه از اين تک نخ هاي گاه و بيگاه،‌بالکل سيگاري قهاري مي شدم که نمي خواهم.

اين باران پاييزي چه دير آمد. همه اش خيره به ابرهاي سترون که اين اواخر مي آمدند و بي هوده مي گذشتند، زمزمه مي کردم:

         قاصد روزان ابري!   

                                     داروگ!  ،

                                                      کي مي رسد باران؟

حالا قصد کرده ام تمام مسير را پياده بروم. همکارم که فهميده،‌مدام به گوشم مي خواند که سينه پهلو مي کنم و تازه خوب شده ام،‌اما من به خود مي گويم:

            که در آب مرده بهتر،‌که در آرزوي آبي

*

مي ترسم با اراجيفم حالتان را خراب کنم، وگرنه بيشتر از دور زمان مي ناليدم. ناله که نه، بيشتر فحش و ناسزا

لابد سرم هنوز به سنگ نخورده، يا زيادي خورده، يا بايد مي نوشيد و نه مي خورد، آن هم مي ناب، هرچند که نخورده مستم، مست روزگار...

*

آخر هفته که بعد از مدتي به خانه رفتم،‌ مادرو پدرم کلي ارشاد فرمودند اندر فوايد تاهل و گفتند بسيار از مضرات تجرد،‌بلکه از اين سواري چند ساله بر پشت خر شيطان ( که انصافاً هم خيلي رهوار است) منصرف شوم و رضا بدهم بر نشستن بر سر آن سفره کذايي.(نمي دانم بر سر سفره نشستن، اصطلاحي مختص بانوان است يا من هم مي توانم به کار ببرم؟)

پدر و مادرند ديگر، و هزار و يک آرزو. دلم نيامد بگويم خراب تر از اين صحبتهايم. فقط سر تکان دادم و احاله به آينده نامعلوم کردم ، هر چند پدرم خودش ختم اين بازيهاست.

اين بار نگاهي کرد و ...

*

اين آخر هفته را احتمالاً خانه نروم. احتياط شرط عقل است.

*

"بلنديهاي بادگير"، خلاصه انگليسي. دوباره رفتم در همان حال و هواي تابستان شش هفت سال پيش که ترجمه اش را خواندم. حال و هواي جنون بي انتها و آدم هاي غير معمول، مانند همان مرداب هاي يورک شر . سر به سلامت اگر ببرم، جاي شکر است.

*

پی نوشت: همین چند سطر نوشتن دوباره مرا به هم ریخت. این هم از آن ادا و اطوار هاست،‌اما چه کنم؟.....

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 17:47 |

قصد کرده بودم تا یک هفته ننویسم به احترام قیصر امین پور، و ننوشتم. بعد هم چند روز رفتم  به تعطيلات و سعي کردم از هر چه وسيله ارتباطي است دوري کنم. فقط تلفن همراه بود که روز آخر،‌آن را هم خاموش کردم.

حالا دوباره منم و صفحه کليد و زمينه اي سفيد بر روي نمايشگر که براي نوشته و سياه شدن،‌مرا مي خواند.

راستش شايد بايد اين تصميم را بگيرم که ننويسم. نمي دانم. گاهي از تعطيلات که مي آيي و مي بيني دنيا همان است که قبل از رفتن بوده،‌بي هيچ تغييري، کمي دلخور مي شوي.

*

کارل ياسپرس جايي گفته که : " مهمترين دستاورد بشري در اين جهان،‌ارتباط شخصيتي با شخصيتي ديگر است".  حال و حوصله تفاسير انتولوژيک اين گزاره را ندارم،‌اما شايد درست است اين گفته ( اين که مي گويم شايد،‌براي اين است که مي خواهم در رد يا اثبات مطالب بيش از پيش دقت کنم). در اين سفر خوش گذشت و با آدمهايي جديد دوست شدم،‌  اما...

اين اما ها و ولي هاي لعنتي،‌هميشه همه چيز را خراب مي کنند. آيا مي شود دنيا بدون اما و اگر و ولي باشد؟

*

عموماً نخواسته ام سر از کار ديگران درآوردم و ترجيح مي دهم با بقيه،‌با همان نقابي که بر چهره دارند روبرو شوم،‌نه با شخصيت حقيقي شان که جملگي عبارت است از موجودي مفلوک و دردمند و دچار حقارت هاي بيشمار. اين چهره حقيقي مردمان بسياري (از جمله خودم) است. گاهي دروغهايي زيبا،‌بهتر از حقايق تلخند.

البته در اين تلاش نيز تناقضي است. خيلي ها وقتي اين عدم کنجکاوي ام براي کاويدن اسرار و ما في الضمير ديگران مي بينند،‌ خيالشان راحت مي شود و اعتماد مي کنند و من مي شوم محرم اسرار بسياري. حتي گاهي شکاک ترين و بدگمان ترين آدمها را ديده ام که در يکي دو ديدار،‌ هر چه ناگفتني شان را با کمال تعجب برايم واگويه کرده اند.

من پذيراي اين حالتم. هرچند در اين درد دلها، بسيار خوراک غصه ام مهيا مي شود. اما مي خواهم اين صليب را بر دوش بکشم و در غم اين بشريت خسته،‌اندکي ،‌حتي به قدر شنيدن شکوه و شکايتي، همراه شوم.

مي خواهم چون باب ندبه ،‌بر فراز تاريخ بايستم و گروه گروه از بينوايان ، حتي اغنيا- که به گفته مسيح،‌به واقع حاجتمندتر از فقرايند- بيايند و سر بر سينه ام بگذارند و آنقدر اشک بريزند تا از شوري اشکهايشان، ‌سر تا پايم را قنديلهاي نمک بگيرد.

*

فصلي در بينوايان هست که تنارديه و رفقايش،‌ براي تلکه کردن ژان والژان او را به تله اي مي کشانند و آهني در آتش گداخته مي کنند تا به عنوان ابزار شکنجه، او را وادار به دادن مبلغي کنند.

در ميان رفت و آمدها و حرف و حديث ها، والژان که ماهرانه بندهايش را پاره کرده ،‌جستي مي زند و آهن گداخته را از کوره مي ربايد. تنارديه و دار و دسته اش با اينکه مي دانند که از پس او بر نمي آيند،‌ مهياي گلاويز شدن مي شوند اما والژان مي گويد پول را خواهد داد، و آهن گداخته را ،‌خود بر بازوي خود مي نهد.

 در اين لحظات گويي هاله اي مقدس چهره اش را پوشانده و او خطاب به آدم رباها بانگ مي کند:از من مگريزيد اي بينوايان ،‌به آغوش من آييد و پناه گيريد..."

او در اين چهره هاي عبوس و حريص و تشنه به خون و طلا، ‌جز بينواياني محتاج ترحم هيچ نمي ديد که آهن گداخته را به تهديدشان به کار برد.

*

از من مگريزيد اي بينوايان...

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 15:34 |

 

 

 

 

 

 

 

 

هنوز بهت زده خبر رفتن قیصر عرصه شعرم...

چقدر زود رفت، خوبها هميشه زودتر مي روند انگار

سالها بود که دياليز هاي هفتگي اش، درد بي پايان بود ، اما شاعري اش بي پايان

خدايش بيامرزاد

غزلي از او:

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

*

ديشب با شنيدن خبرش از سر اندوه گفتم:

يا رب امشب دردمندم، دردمند                          توسن جانم فتاده در کمند

يا رب امشب سوز دارم ،‌سينه سوز                  با همه آفاق هستي کينه توز

داغ من را امشب آيا مرهمي است؟               شکوه هاي امشبم را محرمي است؟

پهنه اين چار حد رنگ رنگ                            سينه ام را مي نمايد تنگ تنگ

زين قفس بفسرد جان و خست دل                سوخت بال و پر، بماندي پا به گل

دور بي پايان خونريز فلک                              در تسلسل تا به کي پويد به تک؟

جوهر خون را عرض جز اشک ني                   ذات ما حسرت،صفت جز رشک ني

هر کجا نوري قرينش نار شد                       جاي بلبل، گل نصيب خار شد

کعبه را بتخانه از کفار بين                           خرقه پوشان بندي زنار بين

آه از اين بتخانه ساز سينه ها                     آه از اين نفس، آه از اين انديشه ها...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 15:34 |
سرما شدیدی خورده ام (آدم های بدبخت و بیچاره، تنها خوردني شان کتک و سرما و فحش است)،‌طوريکه چشمانم به زور باز مي شود.

*

سارا(صدگل) فرموده همين فارسي را درست ياد بگيرم، پيشکش و ...

البته حق هم دارد، منتها چه کنم که به زبانهاي گوناگون خيلي علاقه دارم. يونايي را براي ريشه يابي اصطلاحات فلسفي و آلماني را براي آثار هايدگر و لاتين را براي درک انجيل و عبري را براي عهد عتيق دوست دارم. همين طور عربي را براي قرآن و  پهلوي را براي اوستا ، سانسکريت و پالي را براي  ودا و اوپانيشاد، چيني باستان را براي دائودجينگ. براي همين است که مي گويم از کوتاهي عمر ناراحتم، چرا که آموختن همه اين زبانها ممکن است سالها طول بکشد.

تازه اينها زبانهاي اصلي اند. فرعي ها شامل روسي اند براي خواندن تالستوي و داستايوفسکي و شولوخوف ، و فرانسه را براي ويکتور هوگوي کبير. اسپانيايي هم براي سر و کله زدن با بوميان آمريکاي جنوبي و بازماندگان قوم نگون بخت اينکا که اسپانيايي ها مثل آبله همه شان را قلع و قمع کردند. 

*

شايد بپرسيد که اين آموختن ها چه فايده اي دارد؟ نمي دانم، شايد بي فايده باشد،‌اما من دوست دارم اين طور زندگي کنم و عمرم را در اين راه بگذارم. چرا که تنها يک مرتبه بيش تر در اين دنيا نخواهم بود و نمي خواهم اين يک مرتبه را صرف امور بي ارزش کنم.

بنا به محاسبات من يک انسان در طول ۶۰ سال زندگي:

  • ‌بيست سال را در خواب است
  • حدود هشت سال را (گلاب به روي مبارکتان) در مستراح است
  • حدود ده تا دوازده سال را صرف غذا خوردن مي کند
  • چهار الي پنج سال(و براي برخي بلکه بيشتر) صرف س.ک.س
  • تا چهارده پانزده سالگي هم که مغزش براي تفکر درست و جدي آماده نشده است

به علاوه ممکن است حيطه کاري اش، فکري نباشد. در اين صورت شايد کمتر از ده سال زمان خالص براي انديشه باقي نمي ماند.

فقط و فقط ۱۰ سال

 و اين همه مطلب حياتي براي آموختن ،تازه اگر کسي اراده اش را داشته باشد، و در مقابلش،‌گستره اي به وسعت ابديت.

پس اگر از کوتاهي عمر مي گويم و ترس از مرگ، و يا وقتي که وارد مخزن کتابخانه اي مي شوم و انبوه رديف کتابها را مي بينم يا هنگام جستجو در اينترنت وقتي چند ميليون مرجع مختلف جوي چشمم مي آيد، شما عرق کردن يا تند شدن ضربان قلبم يا خشک شدن دهانم را مثل رفقايم مسخره نکنيد. اين حالات، اضطراب و درماندگي موجود مفلوکي است که خود را غرقه امواج بي نهايت دانش مي بيند و نااميدي کسي که در خلاء بي انتها دست و پا مي زند  و حسرت در راه مانده اي که به حال کاروانيان به مقصد رسيده غبطه مي خورد.

من نمي خواهم تنها فرصتي که براي بودن در دنيا دارم را صرف عوض کردن ماشين و بزرگتر کردن خانه و خوشگل تر کردن همسر و قطورتر کردن دفترچه حساب بانکي کنم.البته تمام اين کارها به خودي خود بد نيستند و حق هر انساني است که از خوشي ها بهره مند شود،‌اما اين دنيا جايي است براي خوب و خوش گذر کردن نه جايي براي خوب و خوش گذراندن و فرصت کم و آموختني بسيار.

تازه قرار بر اين است که آموخته ها به کار بسته شوند و علم به عمل منتهي شود.

اين چيزهاي بالا موريانه هر روزه افکارم شده اند. گاهي با خود مي گويم شايد بايد دست کشيد و به ناداني رضايت داد. شايد هم هدف و ماحصل تمام دانايي ها اين باشد که پي ببريم هيچ گاه نمي توانيم دانا شويم و همه چيز را بياموزيم و بايست ايمان بياوريم که داناي اول و آخر خداست و اعتراف که:

    بنده همان به که ز تقصير خويش

                                                   عذر به درگاه خداي آورد

    ور نه سزاوار خداوندي اش

                                                    کس نتواند که به جاي آورد

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 15:38 |

وقتی که تازه دیروز از پشت کوه آمده باشی،‌تاهوما را تاماها مي نويسي ديگر

*

آخرين شماره خرد نامه همشهري،‌اندک خرد نداشته ام را نيز به يغما برد.

مصمم تر شدم در آنچه اول خيال پردازي اش مي کردم.با يد مدتي را به چله نشست و دوباره در همه چيز و همه کس از نو فکر کرد.

آه، فرزند آدم را هيچ سرپناهي نيست.

*

دوباره آن ترس قديمي از مرگ به سراغم آمده. نه که از مردن ،‌بلکه از اين مي ترسم که بميرم، قبل از آني که آنچه را که مي خواستم، ‌آموخته باشم.

*

مي خواهم دوباره برگردم به همان پشت کوه، البته اين بار براي اينکه کمي انديشه کنم،‌بلکه ديگر ننويسم تاماها

*

کسي را نمي شناسيد زبان يوناني بلد باشد؟

*

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 17:24 |
<