تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

محض گل روي دوستان و در جهت تکريم ارباب رجوع، به روي چشم، با فونت توماها مي نويسم،‌هر چند که از آن منزجرم.

*

یک هفته ای است که از فرط مشغله کاری، از عالم و آدم هايش بي خبرم. صبح ساعت ۶ صبح بلند شدن و دوش گرفتن و صبحانه نخورده دنبال تاکسي دويدن و شب ها هم ديروقت آمدن و شام نخوردن و روي تخت ولو شدن.

با اين تفاصيل جا براي به روز کردن بلاگ نمي ماند.

*

بعد از اين همه سال درس خواندن،‌تازگي ها فهمم شده که خيلي سخت مي توانم کلاس درسي را تحمل کنم. نمي دانم علتش پيري است يا تکراري بودن مطالب.

به نظرم دومي بهتر باشد،‌چون سر کلاس هاي زبان خسته نمي شوم.

از مسائل تکراري منزجرم و اين روزها که زندگي همه روزه اش تکرار مکررات است،‌از زندگي نيز.

*

يکي به من بند کرده که اين سؤال فسلفي (!) جواب بدهم که آيا عشق با عشق متفاوت است يا نه؟

آن عشقي که خواجه گفته:

طفيل هستي عشقند آدمي و پري

با آن عشقي که در چهارراه و پارک و کافي شاپ بر جان (گاهي هم جسم) خلايق عارض مي شود،‌آيا کنهاً و ماهيتاً و  ذاتاً متفاوتند يا در ذات يکي اند و از لحاظ شدت و کيفيت و مراتب توفير دارند؟

پاسخ به اين سؤال در عهده من نيست. البته اگر مدتي قبل سراغ بنده مي آمد، برايش کلي آسمان و ريسمان مي بافتم، اما الآنه که کمي(بلکه بيشتر) در قوه عاقله خودم دچار ترديدم، حرفي نزدم.

به نظر کسي مي تواند پاسخ صحيح بدهد که هر دو نوعش را آزموده باشد.

حالا اگر اين دو مانـعة الجمع باشند،‌خودش مساله ديگري است که به من ربطي ندارد.

*

بعضي آدمها جداً اسباب تفريحند.

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 18:43 |

نمی دانم  چند کتاب  با هم خواندن را امتحان کرده اید یا نه. من هر چند وقت یکبار برایم می شود که چند کتاب را با هم بخوانم.آخرین بارش "غرور و تعصب" را با Fight Club مخلوط کردم  و حاصلش وحشتناک شد.

درست مثل اين مي ماند که چند افيون مختلف و حتي گاهي ناسازگار را با هم نصيب جسم و جان کني.

اگر حرف در نياوريد بايد اعتراف کنم که دارم روي ترکيبها و نسبتهاي مختلف کار مي کنم يا کار کرده ام.

مثلاً

"فلسفه هاي پست مدرن غربي و گريز و گذر از مدرنيته" + "شکوه قصيده" +" Probabalistic Risk Assessment" + "دائو:راهي براي تفکر"

يا

"هايکو" + "تورات" + "غلط ننويسيم" + "Industrial Toxicology" + "ناطور دشت"

يا

"The Way of the Samurai" + "رجعت سرخ ستاره" + "شيمي مواد منفجره" + "فرني و زويي" + "اديان چين"

بعضي از اين ترکيبات واقعاًً خطرناک مي شوند،‌طوري که گاهي دور و بري ها هم مي فهمند و مي گويند که چرا يک جوري شده ام. البته واضح است که ايراد از من نيست و علت چيزي جز اين کتاب ها نيستند.

حالا همه اينها وقتي با يک موسيقي خاص هم همراه شوند که ديگر...

بايد اعتراف کنم که متاسفانه نمي توانم مثل بقيه مردم طبيعي دنيا موسيقي گوش کنم. يعني با کمال بدبختي موسيقي برايم حالت تفريح ندارد و بايد براي گوش دادنش طبق برنامه عمل  و درست مثل يک کار کاملاً جدي، آداب و قوانين و سرموني خاصش را حتماً اجرا کنم. که عبارتند از:

  •  تمرکز شديد، به طوري که اگر آهنگ يا بخشي در اثر هر اتفاقي با حواس پرتي گوش داده شود، بايد از نو تکرار شود
  • گوش کردن آلبوم درست از اول اول نوار کاست بدون وقفه 
  • ممنوعيت اکيد و مطلق عقب و جلو کردن براي رسيدن به يک قسمت مورد نظر
  • عدم امکان گوش کردن مجدد يک آلبوم قبل از يک دور تمام شدن تمامي کاست ها و آلبوم هاي موجود در ليست، مگر در مواقعي استثنايي و با دليلي کاملاً محکمه پسند
  • بين هر آلبوم متوالي، حداقل بايد يک ساعت فاصله باشد

و يکي دو بند ديگر که راستش ديگر مايه خجالت است و ترجيح مي دهم انگ خودسانسوري نصيبم شود تا اتهام اسکيزوفرنيا

تازه اين قوانين در مورد آلبوم هاي مجاز است (مجاز از نظر خودم يعني شهرام ناظري، بتهوون، آن هم نه همه اش ؛‌موتزارت؛ باخ؛ کارمينا بوراناي کارل اورف؛ چهارفصل ويوالدي؛ کيتارو، شجريان ؛ و اين اواخر سياوش قميشي  که همان طور که مي بينيد تعداد اين مجازها خيلي کم است)

راستش گاهي به اينها که خيلي راحت يک نوار دوپس دوپس يا بندري روانه حلق سيستم پخش اتوموبيلشان مي کنند و  در بزرگراه ها  دفيله مي روند، حسودي ام مي شود که چفدر اين کار برايشان راحت است.

حالا يک بار ديگر، فيلم را هم به اين معجون بيافزاييد. اگر بخواهم روده درازي نکنم و ترکیب نهایی را بیاورم، در نظر بگيريد:

 

["هايکو" + "تورات" + " غلط ...]

+

 ["مطرب مهتاب رو" + "لولیان" + "جاده ابریشم۲ " + "ماندالا" + ...]

+

 [Sin City" + "Suicide Club"  "+ "Thin Red Line" + "حرفه:خبرنگار" + "The Curse of Golden Flower"]

در این میان هم گاهی نوشتن یا سراییدن و ... ، و نهايتاً اين مي شود که ...

در عجبم که بقيه آدم ها چرا با انجام اين کارها (البته نمي دانم کس ديگري با اين کيفيت اين مراحل را دنبال مي کند يا نه) بدون بدبختي زندگي شان را دنبال مي کنند؟

*

بي دليل نيست که گفته اند "تفکر بلاي جان انديشه است"

يا

"بيچاره آن کسي که گرفتار عقل شد"

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 16:53 |

خوب دیگر، همه چیز می گذرد.

هر چیز پایانی دارد، حتی زندگی

*

در ایام تعطیلات که بعد از مدتها قسمت شد بنشینم به تماشای تلویزیون، چیز خوبی نصیبم شد:

افسانه های ماه شب چهارده

*

دیروز فیلمنامه هتل رواندا را تمام کردم و از شما چه پنهان حالم خیلی خراب است. در بحبوحه یکی از خونین ترین نسل کشی های تاریخ، دولت های غربی تنها کاری که کردند این بود که اتباع خودشان را تخلیه کردند و بین هشتصد هزار تا یک میلیون نفر از افراد قبیله توتسی زیر چراغ سبز دولت های پر مدعا، با چماق و قمه قتل عام شدند.

من به شخصه از زیستن در چنین جهانی احساس شرم می کنم. از شما چه پنهان (می دانم مسخره می کنید اما واقعاً از ته دل می گویم) به سرم زده بروم آفریقا تا اگر کاری و کمکی از دستم بربیاید انجام دهم برای این مردم بدبخت که تنها دارایی شان در جهان زندگی شان است که آن هم انگار خیلی قیمت ندارد.

یادم می آید در همان سال نسل کشی (۱۹۹۴)، یک گروه مستند ساز اروپایی رفته بودند از در خطر بودن نسل گوریل های پشت نقره ای در اثر درگیری ها ،فیلم تهیه کنند و تمام نگرانی شان زندگی یک گله دوازده تایی از گوریل ها بود. درست بیخ گوششان هزاران نفر به فجیع ترین اشکال ممکن سلاخی شدند و به هزاران زن و دختر تجاوز شد.

نمی گویم گوریل پشت نقره ای مهم نیست، اما آیا مهم تر از انسان است؟

 گویا پاسخ این است که بله؛ اگر آن انسان سیاه پوست باشد...

تف بر هر چه کمیسیون و سازمان دیده بان بشر بین المللی

*

جمله ای در پایان یکی از سکانسها بود که هنوز مرا می سوزاند:

زنان گریان،کودکان وحشت زده

*

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 12:3 |
این دو روزه برق قطع بود و نتوانستم که به روز کنم. حالا خیلی هم ضرر نکرده اید.

*

این ماه رمضان هم کم کم به انتها رسید. چند ماه رمضان دیگر را می توانم دریابم؟

آن شاعر انگلیسی می گوید که با عمری شصت ساله، شصت بار بهار طبیعت را دیدن خیلی کم است. بهار تا هزار بار دیدن هم تکراری نمی شود.

این را برای رمضان نیز می گویم. هزار بارش هم کم است.

*

عید فکر مبارک

*

بگیر فطره ام اما مخور برادر جان!

                                                    که من در این رمضان قوت غالبم غم بود...

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 16:15 |
وبلاگ هیچ کدام از دوستان بلاگفایی برایم باز نمی شود. با این حرف هایی که گفته شده، نمی دانم ایراد از من است یا بلاگفا.

خلاصه هر چه هست ، دستم از دیدن وبلاگ ها و کامنت گذاشتن کوتاه است. دوستانی که این نوشته را می خوانند، عذرم را بپذیرند و بدانند که نمی توانم خدمتشان برسم.

*

اذان صبح امروز بود که Fight Club تمام شد. هنوز گیج و گول این رمانم. قبلا هم گویا کفته بودم که آدم تریپ برداری ام (به قول امروزی ها) و زود تحت تاثیر قرار می گیرم.

البته از حق و انصاف دور نشویم، این کتاب خیلی تاثیر گذار است. نمی دانم به فارسی هم ترجمه شده یا نه. آن قدر زیر جمله های قشنگش خط کشیده ام که کل متن را خط خطی کرده ام، نظیر:

You are not a beautiful and unique snowflake. You are the same decaying organic matter as everyone else, and we are all part of the same compost pile

یا:

I am the toxic waste byproduct of God's creation

و نظیر اینها. حالا که به گذشته فکر می کنم، می بینم که فیلمش چقدر بر روی افکار و عقایدم موثر بوده.

در درون هر کسی گویا یک تایلر دردن نهفته است.

*

پایان کتاب با پایان فیلم متفاوت است. پایان فیلم (طبق سنت تخطی ناپذیر هالیوود که از سوی ممیزی وضع شده مثبت تر و عاشقانه تر، اما پایان کتاب عاقلانه تر و هولناک تر است.

*

The first rule of fight club is you don't talk about fight club

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 12:11 |

نوشتن در بلاگی که نصفه نیمه باز می شود ، اصلاً ذوقی ندارد. تنها می نویسم برای اینکه انگار برایم وظیفه ای شده و یا واجبی که باید گزارده شود.

*

کتاب فلسفی مثل ودکا است. البته یک بابایی نظیر همن را در مورد رمان ناب هم گفته.به هر حال، کتاب فلسفی بیش از رمان ناب نباشد، کم تر که نیست. هر جمله اش را مثل یک جرعه ودکا، باید با مصیبت پایین داد و همان یک کم از زهرماری هم برای حالی به حالی شدن کفایت می کند.

مگر اینکه عرق خور حرفه ای ( فیلسوف حرفه ای ) باشی.

*

وسط های Fight Club ام. جالب تر شده. قسکته هایی که دارد که طبیعتاً در فیلم و فیلم نامه نبود. ماجرا از این قرار است که تایلر که از طرف شرکت خدماتی برای سرویس دادن به یک مهمانی اعیانی رفته تا آشپزی و از این قبیل را بر عهده بگیرد، از فرصت استفاده کرده و به سراغ میز توالت زن صاحب خانه می رود و یادداشتی بر جا می گذارد به این مضمون:

" من در یکی از شیشه های عطرهای قیمتی شما شاشیده ام"

زن پولدار صاحبخانه که بیش از صد شیشه عطر مختلف دارد، با خواندن این یادداشت بالکل به هم می ریزد و شوهرش را متهم می کند که برای دست به سر کردنش و پریدن با زنهای دیگر چنین بساطی را علم کرده و ...

به این می گویند یک تفریح آنارشیستی کوچک، ولی بسیار خلاقانه

*

پریروز لیست بلند بالایی برای مسئول کتاب فروشی انجمن قلم نوشتم از رمان های خارجی که اگر بیاورد ، مشتری خواهد داشت.

البته هر چه خودم می پسندیدم شد. چاره ای نیست. همیشه نمی توان بر طبق اپوخه فنومنولوژیکال عمل نمود.

*

ماه رمضان امسال خیلی زود می گذرد. می ترسم که ...

*

این احتمالاً آخرین به روز رسانی تا شنبه هفته بعد خواهد بود. امیدوارم وقتی که برگشتم، بلاگفا درست شده باشد.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 14:25 |
نمی دانم چه بر سر اکانت بلاگفایم آمده که در سیستم خودم،نصفه نیمه باز می شود.

مثل اینکه دوباره دخل بلاگفا را آورده اند. بر پدر هر چه هکر مردم آزار لعنت.

این ها را که می نویسم، نمی دانم کسی می تواند بخواند یا نه، دیروز که نتوانستم به روز کنم.

اگر ارتباطات دیجیتال این قدر شکننده اند، همان کبوتر نامه بر هوا کردن و پاکت و تمبر و ... بهتر  و مطمئن تر است.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:47 |

بد بخت این هم اتاقی جدید. از اقبال  برگشته اش، گیر من افتاده. هی می رود و می آید و می گوید که حوصله اش سر رفته و ...، و من هم فقط سری بلند می کنم و نگاهی به او می اندازم و دوباره کتاب خواندنم را ادامه می دهم.

همان شب اولی که اثاثیه ام را باز کردم و کتابها را در قفسه چیدم، سرش گیج رفت و فهمید که به پست بد موجودی خورده.

البته گاهی وقتها سعی می کنم چند کلامی با او حرف بزنم، اما همیشه خدا که نمی توان خلاف فطرت و طبیعت رفتار کرد. اصولاً با آدمی که خودش برای خودش کافی نباشد و نتواند سر خودش را گرم کند و هی به این و آن پیله کند، مشکل دارم.

یکی از دلایلی هم که تا الان در برابر حمله های بی مهابای پدر و مادرم برای ازدواج مقاومت کرده ام، این است که می دانم زندگی مشترک با آدمی مثل من ، توأم با گرفتاری و دردسر فراوان برای طرف مقابل خواهد بود، چرا که  ساعت هایی که من به خودم  اختصاص می دهم، از متوسط معمول جامعه بیشتر است. حال به مطالعه باشد یا موسیقی گوش دادن یا غذا خوردن یا ... که بریام ارجحیت دارد در خلال تمام این کارها، تنها خودم باشم و خودم. 

هم اتاقی گفته که به صرافت افتاده تلویزیون بخرد. در این صورت، بیچاره من!

البته نه اینکه از تلویزیون بیزار باشم، اما فرق هست بین اینکه هفته ای یکی دو ساعت برنامه ای را نگاه کنی با اینکه هیچ فوتبالی را رد نکنی و دوشنبه شبها هم برنامه نود را با تمام تفسیرهای مسخره اش نگاه کنی. اینکه بالاخره توپ به دست خورده یا دست به توپ ، این که گل آفساید بوده یا نبوده و هزار مزخرف دیگر ، نه به کار دنیا می آید و نه به کار آخرت.

اگر قرار بر باز شدن پای تلویزیون به این اتاق باشد، باید فکری اساسی به حال خودم کنم.

*

به راستی، چرا آدم ها این قدر با هم متفاوتند؟

یکی مثل من ،که یکبار ۱۴ روز تمام از اتاقم به تنها جایی که می رفتم آشپزخانه و حمام و مستراح بود و در این مدت حتی یکبار هم هوس نکردم از خانه بیرون بزنم( این قضیه مال زمانی بود که درکنکور قبول شده بودم و می خواستم تلافی چند سال کتاب غیر درسی نخواندن را جبران کنم و برای همین روزی یازده ساعت کتاب می خواندم و تازه شاکی بودم که چرا شبها خوابم می آید و مجبورم به جای خواندن، بگیرم بخوابم)،

یکی دیگر هم هست لحظه ای تنها بودن را نمی تواند تحمل کند.

حالا وقتی این دو گونه جانوری متفاوت در یک قلمرو یکسان زیست کنند، نوعی تنازع بقا(جنگ و ستیز) شکل می گیرد.

*

خودم را تسلی می دهم که اگر تلویزیونی در کار باشد، سرش به آن گرم می شود و دست از سر من بر می دارد.

من هم دیگر عذاب وجدان نمی گیرم از اینکه مبادا کسی را با اخلاق سگی ام بی محل کرده باشم و خیلی راحت تر به کار خودم می رسم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 16:7 |

دیشب به اسباب کشی به خوابگاه جدید گذشت. غیر از خرت و پرت های معمول، یک گونی! و سه کارتون پر از کتاب را تا طبقه سوم به تنهایی بالا بردن، آنهم دم افطار، ریقم را درآورد.

خوابگاه جدید جای خوبی است و واقع در میدان فاطمی که به همه جاهایی که می خواهم ، دست رسی دارد.

هم به دانشکده و هم به کلاس زبان و هم به کتاب فروشی انجمن قلم که اوقات بیکاری سری به آنجا می زنم. تازگی ها هم پیشنهاد کردند که در کتابفروشی مشغول شوم و به خلایق کتاب قالب کنم. این یک کار را تا به حال نکرده ام و نمی دانم که چه طور است.

البته با این برنامه فشرده ای که دارم فکر نکنم بیش از یک روز یا حداکثر یک روز و نیم بتوانم آنجا باشم. در هر حال، اگر رفتنی شدم، خبر می کنم تا دوستان وبلاگی هم بتواند به مراجعه به آنجا و در دست داشتن مدرک معتبر! دال بر رفاقت با من، از تخفیفات و مزایای ویژه برخوردار شوند.

*

با اینکه فیلمش را دیده ام و فیلمنامه اش را هم خوانده ام، اما  متن انگلیسی FIGHT CLUB لذت دیگری دارد. حس آنارشیزم آدم را هم تقویت می کند.

                     

البته من هم به اقتضای رشته ام و هم در اثر مطالعات شخصی ناشی از علاقه، می توانم انواع بمب و مواد منفجره دست ساز با ویژگی های مختلف و نیز سموم و زهرهایی گوناگون  درست کنم. آن قدر که کفاف یک گروه تروریستی را برای سالها دردسر درست کردن بدهد.

شاید هم به همین خاطر بود که یکبار در خوابگاه، همه با کمال تعجب رای دادند که من خطرناکترین آدم آن جمع هستم. هر چند که خودشان اقرار داشتند که تا به حال نه با کسی درگیر شده ام و نه حتی کسی صدای بلند مرا شنیده است.

این هم آخر و عاقبت آهسته رفتن و آهسته آمدن. مثل اینکه هر کاری هم که بکنی، باز برایت حرف در می آورند.

*

کتاب بعدی که در لیست انتظار است تا مطالعه شود، طریقت سامورایی است، اثر هاگاکوره (البته  نوشته او نیست، بلکه تقریر اوست).

لابد در این مورد هم برایم حرف درمی آورند که فلانی با شمشیر سامورایی می خواهد کسی را بکشد.

*

خدایا توبه...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 16:1 |
مطلب زیر را از اینجا آورده ام::

«

...

دقت کرده اید ؟  دقت کرده اید که  وقتی خانم ها می خواهند همدیگر را خطاب کنند یا برای هم مثلن کامنتی یا اسکرپتی و یا امثالهم اینجا و آنجا بدهند چه جوریست ؟

- سلام جیگر من !

- خوبی خوشگله ؟

- نازنین پری آسمانی من ! در چه حاله ؟

- ای من به فدای اون چشم های آهوی قشنگت  ! خوبی تو ؟

- دخمل خانومی مژه پاسوسکی لب عسلی من چطوره ؟

دقت کنید که این آخری ممکن است به یک زن ۴۵ ساله گفته شود از طرف یک همکلاسی سابق !

 

حالا من نمی دانم چه سری هست که وقتی ما آقا ها ! وقتی یک رفیق صمیمی مان را خطاب می کنیم قضیه اینجوری می شود که :

- سلام شتر !

- خوبی مواد فروش ؟

- در چه حالی کچل ؟

- خوش می گذره دراز بی عقل ؟

- چه خبر بود اونجا چاقال سیبیلو ؟

- پیرمرد حیا کن ! پات لب گوره !

دقت کنید که این آخری ممکن است به یک جوان خوش تیپ ۳۱ ساله گفته شود !

 

حالا کج بنشینید و راست بگویید که ما اغراق می کنیم یا آنها ؟

...

»

*

 بنده به نوبه خودم در مورد مطلب نقل شده بالا، فقط خفقان پیشه می کنم.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:55 |

بله دیگر

تابستان هم عمرش را داد به شما. این بچه های کیف به دست(تازگی ها کیف به دوش) را که می بینم، داغ دلم تازه می شود. آخر من همیشه خدا در مدرسه تنبیه می شدم. البته درسم خیلی خوب بود و جزو شاگرد زرنگ ها بودم، اما از مشق نوشتن عاجز بودم و نمی توانستم محض رضای خدا، یک روز هم که شده جان مادرم را به لبش نرسانم و مثل بچه آدم، دو صفحه از تصمیم کبری را رونویسی کنم.  انصافاً حق هم داشتم. چون آنقدر زود همه چیز را یاد می گرفتم (راست می گویم به خدا!) که دیگر احتیاجی به مشق نوشتن نبود، و این کار را بیهوده می دانستم.

به هر حال تا کلاس چهارم، مشتری ثابت پای تخته  برای خط کش خوردن بودم که  هیچ بارش هم برایم درس عبرت نشد.

این مدرسه هر چند که رفتنش واجب و ضروری است، اما خدا وکیلی خیلی ظلم است. فکرش را بکنید که حداقل ۱۲ سال آزگار خواب نوشین بامداد  ضایع می شود و باید صبح علی الطلوع برخیزی که تا زنگ لعنتی نخورده، در سرما و گرما توی صف بایستی و ...

سر کار رفتن هم کم از این ندارد. اصلاً زندگی همه اش رنج و مرض است. اگر آدم و حوای شکمو از خیر آن میوه یا چه می دانم گندم می گذشتند دیگر به این دیر خراب آباد نمی آمدیم. شاید هم تقصیر شیطان بود که توی جلدشان رفت و از راه به درشان کرد. اصلاً خود خدا اگر به آن درخت گیر نمی داد، آدم و حوای بخت برگشته وسط آن باغ بزرگ و بی  در و پیکر از کجا می فهمیدند که چنین  تک درختی وجود داشته و هوس می کردند مزه بد بخت کننده اش را بچشند؟

به هر حال گذشته ها گذشته. نباید آدم یا حوا را ملامت کنیم. خود ما هر روز ده ها بار با آزمون میوه ممنوعه روبروییم و بدون رودربایستی، همیشه میوه را درسته می بلعیم و هیچ ککمان هم نمی گزد.

*

عجیب است که هنوز برگ های چنار های تهران، آنچنان که باید زرد نشده اند. تا جایی که یادم می آید، سالهای گذشته، شهریور به نیمه نرسیده، برگهای بی جان و نیمه جان، یکی یکی می افتادند و مایه لعن و دشنام سپورهای جارو به دست بودند.

دلم لک زده برای یک باران سرد و سیر و حسابی. البته بدبختی جدید این شهر، آب گرفتگی معابرش است که آدمیزاد را از هر چه نزولات آسمانی است بیزار می کند.

درد و غصه یکی دو تا که نیست

بگذریم...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 12:11 |
<