نمی دانم چند کتاب با هم خواندن را امتحان کرده اید یا نه. من هر چند وقت یکبار برایم می شود که چند کتاب را با هم بخوانم.آخرین بارش "غرور و تعصب" را با Fight Club مخلوط کردم و حاصلش وحشتناک شد.
درست مثل اين مي ماند که چند افيون مختلف و حتي گاهي ناسازگار را با هم نصيب جسم و جان کني.
اگر حرف در نياوريد بايد اعتراف کنم که دارم روي ترکيبها و نسبتهاي مختلف کار مي کنم يا کار کرده ام.
مثلاً
"فلسفه هاي پست مدرن غربي و گريز و گذر از مدرنيته" + "شکوه قصيده" +" Probabalistic Risk Assessment" + "دائو:راهي براي تفکر"
يا
"هايکو" + "تورات" + "غلط ننويسيم" + "Industrial Toxicology" + "ناطور دشت"
يا
"The Way of the Samurai" + "رجعت سرخ ستاره" + "شيمي مواد منفجره" + "فرني و زويي" + "اديان چين"
بعضي از اين ترکيبات واقعاًً خطرناک مي شوند،طوري که گاهي دور و بري ها هم مي فهمند و مي گويند که چرا يک جوري شده ام. البته واضح است که ايراد از من نيست و علت چيزي جز اين کتاب ها نيستند.
حالا همه اينها وقتي با يک موسيقي خاص هم همراه شوند که ديگر...
بايد اعتراف کنم که متاسفانه نمي توانم مثل بقيه مردم طبيعي دنيا موسيقي گوش کنم. يعني با کمال بدبختي موسيقي برايم حالت تفريح ندارد و بايد براي گوش دادنش طبق برنامه عمل و درست مثل يک کار کاملاً جدي، آداب و قوانين و سرموني خاصش را حتماً اجرا کنم. که عبارتند از:
-
تمرکز شديد، به طوري که اگر آهنگ يا بخشي در اثر هر اتفاقي با حواس پرتي گوش داده شود، بايد از نو تکرار شود
-
گوش کردن آلبوم درست از اول اول نوار کاست بدون وقفه
-
ممنوعيت اکيد و مطلق عقب و جلو کردن براي رسيدن به يک قسمت مورد نظر
-
عدم امکان گوش کردن مجدد يک آلبوم قبل از يک دور تمام شدن تمامي کاست ها و آلبوم هاي موجود در ليست، مگر در مواقعي استثنايي و با دليلي کاملاً محکمه پسند
-
بين هر آلبوم متوالي، حداقل بايد يک ساعت فاصله باشد
و يکي دو بند ديگر که راستش ديگر مايه خجالت است و ترجيح مي دهم انگ خودسانسوري نصيبم شود تا اتهام اسکيزوفرنيا
تازه اين قوانين در مورد آلبوم هاي مجاز است (مجاز از نظر خودم يعني شهرام ناظري، بتهوون، آن هم نه همه اش ؛موتزارت؛ باخ؛ کارمينا بوراناي کارل اورف؛ چهارفصل ويوالدي؛ کيتارو، شجريان ؛ و اين اواخر سياوش قميشي که همان طور که مي بينيد تعداد اين مجازها خيلي کم است)
راستش گاهي به اينها که خيلي راحت يک نوار دوپس دوپس يا بندري روانه حلق سيستم پخش اتوموبيلشان مي کنند و در بزرگراه ها دفيله مي روند، حسودي ام مي شود که چفدر اين کار برايشان راحت است.
حالا يک بار ديگر، فيلم را هم به اين معجون بيافزاييد. اگر بخواهم روده درازي نکنم و ترکیب نهایی را بیاورم، در نظر بگيريد:
["هايکو" + "تورات" + " غلط ...]
+
["مطرب مهتاب رو" + "لولیان" + "جاده ابریشم۲ " + "ماندالا" + ...]
+
[Sin City" + "Suicide Club" "+ "Thin Red Line" + "حرفه:خبرنگار" + "The Curse of Golden Flower"]
در این میان هم گاهی نوشتن یا سراییدن و ... ، و نهايتاً اين مي شود که ...
در عجبم که بقيه آدم ها چرا با انجام اين کارها (البته نمي دانم کس ديگري با اين کيفيت اين مراحل را دنبال مي کند يا نه) بدون بدبختي زندگي شان را دنبال مي کنند؟
*
بي دليل نيست که گفته اند "تفکر بلاي جان انديشه است"
يا
"بيچاره آن کسي که گرفتار عقل شد"
+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت
16:53 |