تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

اگر از مجلس می پرسید( که نمی پرسید)، خوب بود و آبرومند. من هم عین این ماتم زده ها ، دم در مسجد ایستادم و آیندگان و روندگان را خوشامد و خداحافظ گفتم. بار اولم بود چنین کاری، و امیدوارم بار آخرم هم باشد.

*

امروز، آخرین روز تابستان را بر کرانه ایستاده ایم. تا تابستان بعدی، کی مرده و کی زنده؟

پاییز، فصل نا امیدی(البته برای بعضی ها) و فصلی زیبا (برای بعضی دیگر) و فصل کار و کوشش(برای خیلی ها) و فصل درس(برای خیلی های دیگر) است.

راستی،  این اولین سالروز شروع طولانی ترین جنگ قرن بیستم است که صدام ـ مسببش ـ از قرار معلوم در این دنیا نیست.

هزاران و بلکه میلیونها سال است که جهان، بی تفاوات به آدمها، از بهار به زمستان می رسد و باز از نو. اگر این را باور کنیم، خیلی چیزها و خیلی از جنگ افروزی ها...

فاعتبروا یا اولی الابصار

*

وقتی می گویند با رسیدن بهار، باید یاد زندگی و زنده شدن دوباره را کرد، به قرینه هم که باشد، پاییز را باید نشانه یادآوری مرگ به انتظار نشسته دانست.

(هی نگویید باز این پسره اینجا را کرد مرده شور خانه و قبرستان)

نکته، از بهر عبرت گرفتن است، وگرنه...

*

ده روز از رمضان رفت. به همین راحتی، به همین سرعت.

باقی اش را باید دریافت، البته آنکه می خواهد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 14:17 |

کمی بعد از نوشتن این سطور، باید راه بیفتم به سمت شمال، برای شرکت در مراسم هفتم. گشنگی هم زده به کله ام.

*

امروز استاد راهنما را پیدا نکردم. اگر تا شنبه ۳۱ شهریور نمره ام را رد نکند، قبولی در ارشد مالیده است. به همین راحتی!

هر چه هم که به بقیه شیرینی داده ام، باید پس بدهند.

*

ریچارد شیر دل شوالیه جنگ آوری بود که به دلیل قتل عام مسلمانان در خلال جنگ های صلیبی، اسم و رسمی به هم زد. در ضمن شاعر هم بوده است. نظیر همین حالت در سامورایی های ژاپن دوره شوگونی وجود دارد که فردی در عین سلحشوری و جنگاوری، از ذوق و احساس ادبی نیز برخوردار بوده است. هایکویی در این باره می گوید:

آنجا مردی خم می شود

شادان از گلی

اما چه می خواهد با آن شمشیر بلندش؟!

 

این تصویر به روشنی بیانگر روح لطیف سامورایی است که شاعر او را دیده.

برایم این جمع اضداد کمی غریب است.

فرد لطیف روحیه ای مثل شهریار، تاب پزشکی را ندارد و به گفته خودش در پس هر عمل جراحی ضعف می کرده، از آن طرف دیگرانی هستند که مشکلی با خون و خونریزی ونداشته و ذوق هنری خوبی هم دارند.

حالا گیرم کتابی "مرگ به عنوان یکی از صنایع ظریفه" تاماس دکوئنسی را هم کنار بگذاریم، باز هم این مطلب قابل بررسی بیشتر است.

البته گویا بعضی روی زیبایی شناسی جنایت هم کار کرده اند.در بخش علوم رفتاری F.B.I  واقع در کوانتیسو، باید نظیر چنین مطالعاتی باشد.

هرچند فرق هست بین کسی که علاقه ای هیستریک به جنایت دارد با سامورایی یا سلحشوری که فقط در موقع نیاز خشونت به خرج می دهد.

*

در نبرد صفین، علی(ع) با شمشیر آخته به میان لشکر دشمن فرو شد و از او ۵۲۳ تکبیر شنیدند به نشانه کشتن ۵۲۳ نفر .

راوی گوید علی را دیدم که شمشیرش کج شده بود. کاسه ای شربت به دستش دادم که به محض نوشیدن گفت که این شربت با عسل فلان منطقه درست شده.

متعجب پرسیدم:"یا امیر، در چنین هنگامه ای عسل را در شربتی چگونه شناسی؟

گفت:" والله  با این همه که دیدی، ذره ای کینه در سینه من نیست و تنها برای استواری دین خدا شمشیر می زنم".

*

مطلب بالا END  این جمع اضداد است.

 

الهی سینه ای بی کینه ده

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 15:30 |
شب نخوابی برای آماده کردن به موقع پایان نامه.

ای خدا!، داد ما را از نظام آموزش عالی بیدادگر، بستان

*

شنبه شب که در کلاس زبان پیشرفته ، بحث از تفاوت های آدنها وعجیب و غریب بودنشان شد. همه بی رو در بایستی برگشتند و به من گفتند: Freak

هر چه فکر می کنم که از ابتدای رفتن به این کلاس، هیچ حرکتی نکرده ام که دال بر عجیب و غریب بودن باشد، نمی دانم چرا این وصله را به ما چسباندند.

گفتند من یک جوری هستم و دیدم با بقیه فرق می کند!!!! و از این خزعبلات.

 قضیه، قضیه دست به یکی کردن وسر به سر کسی گذاشتن هم نبود. تازه قبل از همه، من کلی داد و بیداد کردم که من هیچ فرقی با دیگران ندارم و خیلی هم معمولی ام.

از من بپرسید، می گویم حتماً خودشان یک عیب و ایرادی دارند، وگرنه چطور می توان یک پسر مظلوم را که مثل بچه آدم می آید و می رود و کاری به کار کسی ندارد را Freak دانست؟

*

می ترسم گاو پیشانی سفید شده باشم

*

بروم بقیه پایان نامه لعنتی را بنویسم

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 13:44 |
اولاً از همه بابت تسلیت گویی متشکرم. این هم عاقبت پدربزرگ ما در این دنیا. تا عاقبت خود ما چه شود...

*

با این سرمایی که خورده ام، کارم شده بینی بالا کشیدن!

روزه هایم خراب نشوند خوب است.

*

آخر هفته باید بروم برای مراسم هفتم. مایه آبروریزی است، اما مراسم قبلی را نتوانستم بروم.

*

امروز برای اولین بار در عمرم(چه عمر کاری و چه غیر آن) بن خرید شهروند به من دادند.

الآنه دو تا شاخ درآورده ام به چه بزرگی! (ندید بدیدی است دیگر)

آخر تا به حال در فکر چنین چیزی نبودم. مادرم بفهمد، هفت بابابزرگ نرفته، می گوید برویم برایت زن بگیرم.

*

این روزمره نویسی، نتیجه مستقیم روزمرگی است.

ای خاک بر سر خودم

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 14:18 |
دیروز پدربرزرگم در گذشت. حوالی ساعت چهار پنج عصر بود که خبرش را شنیدم.  چند سالی بود که بر اثر سکته، یک جا نشین شده بود و این اواخر هم کمتر کسی را به یاد می آورد. ریه هایش عفونی شده  و ششهای آب آورده اش تنفس را مشکل کرده بود.

امسال اوایل تابستان بود که آخرین بار دیدمش. مرا نمی شناخت . نمی دانم به یاد نمی آورد و یا چشمهایش درست نمی دید که بشناسد.

موفع خداحافظی، نتوانستم بروم و با او گرم خدا حافظی کنم. گویی به دلم برات شده بود که این آخرین بار است که در این دنیا می بینمش، و غریب آنکه همین طور شد.

عجیب ترین آدمی بود که تا به حال دیده بودم. اگر نبود یکی دو استثنا، می توانستم به یقین بگویم که هیچگاه از عاطفه بویی نبرده بود. بعد از هفت هشت بار ازدواج، متحیر بودم که آیا بچه هایش را دوست دارد یا نه؟

آخر شوخی نیست که یکی از زنهایش را به دلیل دیدن دختر چهارده پانزده ساله ای طلاق دهد!

از این شاهکارها زیاد داشته و همه بچه هایش هم از او خون به جگر بودند، اما معلوم است که هیچ کس به مرگ دیگری، آنهم پدر-ولو پدری نامهربان- راضی نیست.

خدا از سر تقصیرات همه بگذرد.

نوشتم اینها را بلکه برای فاتحه ای...

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 17:52 |
امروز که بد جور از خدا رکب خوردم. قبل اذان بلند شدم برای خوردن ساندویچی که شب گرفته بودم به عنوان سحری. امروز هم از فرط تشنگی زبانم از دهانم بیرون افتاده و الان هم گرسنگی دارد فشار می آورد.

تازه می گویند ممکن است فردا اول رمضان نباشد و این طوری من دو روز زودترپیشواز رفته ام.خلاصه کلاهی به چه گشادی سرم رفته!

من هم که عارفی یا سالکی نیستم که بگویم عیب ندارد، یک روز روزه بیشتر برای باریتعالی به جایی برنمی خورد و ...

از همین حالا احساس می کنم کلاه سرم رفته.

*

عزا گرفته ام از برنامه اسباب کسی به خوابگاه جدید و هم اتاقی هایی جدیدتر. این خانه به دوشی هم عالمی دارد...

*

به سرم زده چند روز در اینجا را تخته کنم و بروم پی علافی. اماا چه کنم که می دانم بدون اینجا خیلی ها خوابشان نمی برد و کلی غصه خواند خورد برای دیر به دیر به روز شدنش.

*

آخرین روز رمضان گذشته، داغ شده بودم و بعد از کلی آه و اشک، قرار گذاشتم با خودم که هر که را که تا آن تاریخ حقی برگردنش دارم، چه مادی و چه غیر مادی، ببخشم و ببخشایم، بلکه خدا هم از سر تقصیرات ما بگذرد.

یک چند ده هزار تومنی سر این قضیه نفله شد.

*

اللهم انی افتتح بثنائ بحمدک...

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:29 |
این هم چند عکس از دیار مادری که هر وقت جوش می آورم، با نگاه کردنشان آرام می شوم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 13:39 |

امروز رفتم برای ثبت نام ارشد. شاید حدود سی فرم مختلف تعهد پر کردم. از نداشتن اعتیاد و سابقه بستری شدن در بیمارستان روانی بگیرید تا عضویت در گروهک های برانداز

آخر سر هم کمیته انضباطی، تا گربه دم حجله کشته شود و خلق الله حساب کار دستشان بیاید.

همیشه این طور موقع ها، و نیز موقعی که کارنامه و جواب آزمون و ... می دهند، به خودم می گویم این دنیاست. حالا ببین کار آخرتت چگونه است و چه کارنامه ای دستت می دهند.

به این می گویند روحیه عبرت پذیر داشتن از گردش روزگار

*

تست اعتیاد به وبلاگ نویسی ام برابر شد با ۷۸٪ اعتیاد!

*

خنکی هوا یعنی...

یعنی ...

چه بگویم

*

من دلم سخت گرفته است از این

           میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک...

*

دلم می خواهد یکی کتکم بزند، نمی دانم چرا؟

شاید این طوری می خواهم ...

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 17:22 |

احوالاتم کمی بی ریخت شده. درست تر اش این است که بی ریخت تر شده،وگرنه، من که همیشه خدا بی ریخت بودم (شکسته نفسی هم نمی فرمایم).

چند تا هندوانه با یک دست برداشتن را که خاطرتان هست؟ منتهای مراتب، خداوکیلی این هندوانه ها انتخاب خودم نبوده و به قولی زور چپان شده اند.

*

اول مهر، متاسفانه( البته بیشتر برای بچه مدرسه ای ها) نزدیک است. البته برای ما که با آرد بیخته و الک آویخته، مدتی است حیران روزگاریم، صبح و شام و آذر و دی چندان توفیر نمی کند.

*

حکایت کم بخور، همیشه بخور را هم که حکماً شنیده اید. نمی دانم در مورد خوراک فکری هم صدق می کند؟

مثلاً بگوییم: کم بخوان، همیشه بخوان. آخر بعضی وقتها از این همه خواندن خسته می شوم. از این همه مخاطب بودن.گاهی دلم می خواهد من هم بگویم و بنویسم و بخوانم(آواز البته) و ... ، بلکه کمی خالی شوم. البته کو گوش شنوا برای یک مشت اراجیفی که لابد می خواهم سرهم  کنم. انصافاً هر که گوشش را بگیرد، ضرر نکرده. خدا پدر مخترع وبلاگ را بیامرزاد که محملی درست کرد جهت تخلیه بشر جماعتی که دل پر دارند.

*

وسط من او یم. گیر افتاده ام میانش. از شما پنهان نباشد، خودم تجربه بودن در خانه ای و خانواده ای نظیر خانه حاج فتاح درون قصه را داشته ام. سر همین، موقع خواندن گاهی فشارم بیش از حد، بالا و پایین می شود، چرا که معادل بعضی صحنه ها، به عینه در خاطرم هست.

امروز اگر عمری بود، بدهم خود امیر خانی کتاب را امضا کند. البته  امضای کتاب کار تقریباً عبثی است. فقط از جهت یادگاری خوب است. هر چند که هر وقت یاد گذشته کنم، بغضم می گیرد. دلم می خواهد همیشه گذشته را فراموش کنم. برای همین است که مدتهاست که نتوانسته ام به عکس های آلبوم خانوادگی نگاه کنم.

*

هر از گاهی، با نگاه فلسفی و منطقی به عالم داشتن (که کم هم سنگش را به سینه نمی زنم) کم می آورم. دلم می خواهد دیوانه بازی در بیاورم تا بخندم به ریش این دنیای دیوانه دیوانه...

شاید مسخره باشد، اما مدتی است هوس کرده ام با دلق درویشی، کشکول به دست، در خیابان راه بروم و آواز بخوانم.

خواندنم خوب نیست، وگر نه، می کردم و می نگریستم نگاه های مردم را نصیحتشان می کردم با زبان بی زبانی که مواظب باشند لای چرخ دنده زندگی ماشینی له نشوند.

*

زیاده روده درازی است، اما،" نخورده، مست" را هم البته شنیده اید. دیروز با یکی دو نفر بودم، اما واقعش، در خودم و با خودم بودم و شنیدم یکی دو نفر می گفتند که مستم یا نشئه که این طور از خود بی خودم. شاید حق هم داشتند، از بس که کارهایم خلاف رویه شده بود.

به قول خورشید در کتاب "سلام برخورشید" : من مست روزگارم...

لاف و گزافه شاید باشد، اما گاهی مست و پریشان روزگار می شوم. عین این دراگی ها و الکلی ها و چت ها و ...

دیروز که بودم و امروز نیز اندکی. منتها کار کردن و درس خواندنم می طلبد که هشیار باشم. باید تلاش کنم

همه کس طالب یارند، چه هشیار و چه مست...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 11:49 |

امروز برای مهیا کردن سمینار فردا، از صبح علی الطلوع سگ دو زده ام و فردا نیز وضع بدتر است.

خدا به دادم برسد 

 از خستگی رو به فنایم.....

*

غلطی کردم و کنکور ارشد را قبول شدم و حالا این چند روزه کارم شده شیرینی دادن به جماعت چتر باز مرده خور.

کسی  ندارد چند تومنی دستی قرض بدهد؟

*

فرموده اند برای مراسم فردا لباس رسمی بپوشم. زهازه!

مگر به تن جنازه ام از این لباس های رسمی بورژوازی برود.

*

از فواید سگ دو زنی این است که آدم را برونگرا می کند، چون اصلاً فرصت نمی کنی لحظه ای بنشینی به تفکر

*

توصیه به مطالعه:   نشت نشا

رضا امیرخانی قشنگ نوشته و کتابش خواندن دارد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 16:40 |
تعطیلات چند روز گذشته را با خانواده به محلات رفتیم. همسایه مان با اهل و عیالش حمله دار شد و ما هم مثل بچه آدم سرمان را پایین انداختیم و دنبالشان راه افتادیم.

انصافاً هم ضرر نکردیم  و حاصلش شد شبی در فضای باز سرچشمه محلات به صبح رسانیدن و گذری به چند گلخانه یکی از آشنایان و بعدش هم مکرر  و  مکرر عطسه و اشک باری و ...

آنقدر به این دود و دم تهران معتاد شده ام  که به بوی گل حساسیت پیدا کرده ام. بد هم نیست، در جهنم به کار می آید، اخر اگر هم من را به بهشت ببرند، حکماً آنجا هم به حساسیت دچار شوم.

*

دیروز تا آمدم دو خط مطلب بنویسم برای اظهار فضل، برق قطع شد!

*

نشت نشای مجانی که خود رضا امیرخانی برایت بخرد و امضا کند، خیلی می چسبد. به من که چسبید!

*

برایم میسر شده تا عبری یا پهلوی یاد بگیرم. اما فقط یکی شان را می رسم. مانده ام کدام را انتخاب کنم.

(التماس نظر)

*

زبان قحطی است مگر؟...

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 17:0 |

دیشب داشتم در خیابان راه می رفتم که یک آن چشم باز کردم و دیدم افتادم توی جوی.

سالی حداقل یکبار چنین زمین خوردن هایی را از تقدیر جیره دارم.

اولی اش از زمین خوردن در میدان رسالت شروع شد.قشنگ یادم است که نفهمیدم چطور شد و فقط متوجه شده دارم به آسمان نگاه می کنم  و دلیلش هم این بود که به پشت روی آسفالت ولو شده بودم.

*

عکس زیر را از بلاگ تک عکس(مجید آزاد) آورده ام به دلیل زیبایی اش:

*

مثل آن حیوان با وفا پشیمانم که چرا به آشنایان ، آدرس بلاگ را داده ام.

یکی دو نفر زنگ زدند که چرا می خواهی خودت را بکشی؟(!!!!)

 اگر نمی خواهی خودکشی کنی، چرا از این چیزها می نویسی و ...

خدایا توبه

*

یکی گفت چرا دیگر از سلطان صاحبقران خبری نیست. چه بگویم، راستش چند بار خواستم بنویسم، ولی نشد.

کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟

*

این که بین مطالب بالا ارتباطی نیست، شبیه به خیلی مسائل زندگی است که با هم بی ارتباطند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 14:5 |

 پریسا حسابی کلافه شده بود.مردی که روبرویش نشسته بود، ده دقیقه ای می شد که خیره به او زل زده بود.

اول سعی کرد بی تفاوت باشد. "این هم یه عوضی دیگه س". سعی کرد کتابی را که با خود آورده بود بخواند و همه چیز را فراموش کند. جای خوبی پیدا کرده بود برای نشستن،و دلش نمی خواست به خاطر چنین چیزی از دستش بدهد.

اما نگاه مرد ول کن نبود. حس می کرد مثل سرنیزه تا عمق تنش را می کاود.  احساسی به او دست داد که گویی  در برابر این چشمها لخت است.

طاقتش طاق شد. سرش را بالا کرد و بر وبر در چشمهای مرد،زل زد ،بلکه با این کارطرف حساب کار دستش بیاید یا از رو برود.

نگاه های خیره مرد همین طور ادامه داشت، بی هیچ نشانی از تاثیر چشم غره های پریسا.

 حدود سی و چند سالی داشت.بر پیشانی اش کم کم داشت خطوطی می نشست و حتی می شد تارهای موی سفید شده را در لابلای موهایش دید.

" مرتیکه بی شعور هیز...، از سنش خجالت نمی کشه...، بعضیا هیچ وقت آدم نمی شن...، اگه جای دخترش نباشم جای خواهر کوچیکش که می شم...، صد سال!...، خواهر این نکبتی عوضی بشم...، بی خانواده...،"

خون خونش را می خورد.

" بلند شم یه مشت بد و بیراه بارش کنم که لایقش باشه...، گفتیم یه دقیقه بیاییم این جای کوفتی آرامش داشته باشیم، اون وقت باید بیفتم گیر این بی همه چیز...، بلند شم خواهر و مادر نداشته خودش رو بشمارم...،"

فکر کرد که مرد دارد مسخره اش می کند یا بازی سرش درمی آورد. چون نگاهش به هیچ وجه عوض نمی شد و رد شدن عابران از خط دیدش تمرکزش را به هم نمی زد.

"باید حقش رو بذارم کف دستش تا دیگه از این غلط ها نکنه"

مصمم کتابش را بست. چنان محکم که احساس کرد از صدایش مرد اندکی تکان خورد است.

" برم بگم: حضرت آقا چی رو نگاه می کنن؟ خبریه یا فکر می کنی خبری شده؟  تو مگه شعور نداری که زل می زنی به آدم؟ اگه یکی به خودت زل بزنه چی می گی؟"

با عزمی جزم بلند شد، اما دختر بچه کوچکی دوان دوان خودش را به مرد رساند. 

 "بابا! ، بابا! ، یه زنبور دیدم! خیلی گنده بود، بالهاش هم رنگی رنگی بود!"

-"آفرین!، چه خوب!، عزیزم! شاید پروانه بوده که بالهاش رنگی بوده، چه رنگی بود، به بابا بگو..."

"پس زن و بچه هم داره این لندهور کثافت...،دیگه بدتر...،این جور آدما دیگه نوبر ن ،.."

حتی با اینکه با دخترش حرف می زد، نگاه همان بود، بی هیچ تغییری.

"از بچه اش هم خجالت نمی کشه"

قدم را به سمت آنها بر نداشته بود که دید مرد و دختر بلند شدند و راه افتادند. دختر دست پدرش را گرفته بود و با وجود کودکی اش، با احتیاط هدایتش می کرد.

مرد نابینا بود.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:38 |

کارگری در دم و دستگاه شوهر مادربزرگم کار می کرد به نام "مشهدی فرهاد" که پدرم و عمه ام و به طبع ما، او را "عمو فرهاد" صدا می کردیم.

این آدم یکی از نازنین ترین آدمهایی بود که دیده بودم و همیشه خیر خواهی و محبت خالص بود.

البته از اولاد شانس نیاورد و بچه هایش همگی معتاد و عملی و مایه ننگ شدند. یک روز که به خانه می رود، می فهمد که پسر هروئینی اش تمام کوپنهای خانه را فروخته برای خرج عملش.

در یک لحظه بحرانی، عمو فرهاد از فرط نا امیدی و استیصال به خرپشته خانه می رود و خودش را حلق آویز می کند.

چندین ساعت می گذرد که جنازه اش را پیدا می کنند. روی یک قوطی روغن نباتی حلبی رفته بود به جای چهار پایه، و از طناب معمولی پلاستیکی و بدون گره فنی این کار استفاده کرده بود و برای همین وقتی پیدایش کردند، پایش در داخل قوطی حلبی فرو رفته بود و زیر گلویش از فرط چنگ زدن ، از زخم ناخنهایش خونین شده بود. مرگی با زجر و دردی فراوان

چند وقت پیش در خانه مادربزرگ کتاب مفاتیحی دیدم که عمو فرهاد به عنوان هدیه، سالها پیش به عمه ام داد بود و با خط کج و کوله که نشان می داد نویسنده کم سوادش با چه زحمتی توانسته برای عزیزی روی هدیه اش یادگاری بنویسد:

برای فریبا جان

ان شاء الله در زندگی موفق باشی

عمو فرهاد

نمی دانید با دیدن این یادداشت چه حالی به من دست داد.

*

پدرم دوستی داشت (باز هم) فرهاد نام که من با تنها پسرش در کودکی دوست بودم.

این آدم هر روز در یک وادی سرگردان بود، یک روز عرفان، یک روز تصوف، یک روز طرفدار ادبیات ، یک روز ...

رفت سر زن اولش که بسیار محترم و فرشته صفت بود، زنی صیغه کرد و که با او هم میانه شان نشد و اعتیادی که در این وسط دچارش شد و آخر سر شد حیوان آزمایشگاهی چند دوا فروش که مواد جدید را اول به او می دادند برای امتحان و او هم قبول می کرد ، چرا که از لحاظ بدنی اعجوبه بود و دیگر مواد قدیمی متعارف کفافش نمی داد.

گاهی سه چهار روز تمام در اثر ماده ای جدید بی هوش می شد.

بعد تر هم از ادعای تصوف ناب، زد به انکار و کفر هر چه خدا و پیغمبر است، تا اینکه روزی خبر آوردند خود کشی کرده.

روز آخر عمرش با که زن و بچه اش د رطبقه پایین خانه بودند، نمازی می خواند و بر سر همان سجاده آخرین نماز، با یک رولور مگنوم ۴۴ به مغزش شلیک می کند.

با اینکه سه روز طول کشید تا خانواده برادرش پاره های مغزش را از دیوار پاک کنند، به یمن همان قدرت بدنی اش، باز هم چهل و هشت ساعتی در کما بود تا مرد.

زنش در طول تمام سالهای سختی یک بار هم دم نزد و همیشه این برایم سوالی پیچیده بوده است.

پسرش هم...

نمی دانم. بعد از حادثه، مادر دست پسرش را گرفت و با هم به زادگاه مادرش -مازندران- رفتند.

هنوز گاهگاهی به یاد پسر هستم.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 15:43 |

باز شروع شد این فوتبال لعنتی و حاشیه هایش. هنوز هیچی نشده، هر جا که بروی یا جماعتی میخ صفحه تلویزیون اند یا اگر بازی تمام  شده، نقد و تحلیل و ...

البته شخصاً هیچ پدر کشتگی خاصی با فوتبال ندارم. اما گاهی اعصابم واقعاً به هم می ریزد از داد و فریاد های تماشا کنندگانش.

*

این روزها کلی پول نفله کرده ام. البته مال خودم نیست. کارهای اداری یکی از آشنایان را انجام می دهم و بنده خدا برای تسریع کارش به در و دیوار می زند، ما هم این وسط ثواب می بریم.

در همین راستا است که خیلی از مسیرها را برای سریع تر رسیدن موتور می گیرم.

دور میدان ونک یکی شان داد می زد: "موتور ! موتور! سریع...، ضد افسردگی" . البته تا ننشستم، ندانستم. وقتی به مقصد می رسی و می خواهی پیاده شوی، تازه می فهمی که باید افسردگی را کنار بگذاری و شاد باشی از زنده بودنت، و بفهمی در همین سفر کوتاه که دویست و شانزده بار با مرگ قطعی دلخراش روبرو شدی ولی جان به در بردی، خیلی باید متشکر باشی.

*

وقتی قبل از خواب کتاب دانیال نبی از عهد عتیق و مکاشفه یوحنا را از عهد جدید می خوانی، معلوم است که  صبح از فرط خواب های کابوس وار، خیس از عرق سرد از خواب می پری. تازه خدا زنگ تلفن همراهم را بیامرزد که نجاتم داد.

*

تا به حال به شکل جدی به فکر خودکشی نیفتاده ام. اول از همه آنکه هنوز با تمامی مشقت هایش، این زندگی نکبتی را دو دستی چشبیده ام، انگار که محبوبی را در آغوش گرفته باشی.

ثانیاً خودکشی خلاف اعتقاداتم است.

ثالثاً باید اعتراف کنم که فکر نمی کنم به این راحتی ها جرئتش را داشته باشم.

اما - فقط و فقط محض تخیل- دارم به این فکر می کنم که اگر در وان آب گرم بخوابم ، با هدفون آهنگ مورد علاقه ام را گوش کنم و اجازه دهم تا خون گرم از رگ های مچ دستم که تازه با تیغ تیز و نویی بریدمشان به بیرون جاری شود، چه حسی خواهد داشت؟

*

گفتم که، جای نگرانی نیست. قصد (جرئت؟، انگیزه؟) خودکشی ندارم.(برای آنهایی که شدیداً نگران شدند)

...I never had the nerve to make the final cut

*

راستی از مرگ من چه کسی نارحت می شود؟

البته غیر از خانواده ام. منظورم دیگران است. خودم که فکر می کنم، می بینم هیچ کس. حق هم دارند. هر روز این همه آدم در سراسر جهان می میرند، یکی هم من.

این ایام که با بیمارستان شریعتی همسایه شده ام و صبح و شام از مقابلش می گذرم، دارم کم کم کلافه می شوم.

کمتر موقعی است که رد شوی و قیافه محزون عزیز از دست داده ها را نبینی. جماعتی که روی چمن ها ولو شده اند و هنوز باور نمی کنند آنچه را که دیده یا شنیده اند.

دیدن این چشمهای سرخ گاهی تمام یک روز آدم را خراب می کند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 13:27 |
<