پریسا حسابی کلافه شده بود.مردی که روبرویش نشسته بود، ده دقیقه ای می شد که خیره به او زل زده بود.
اول سعی کرد بی تفاوت باشد. "این هم یه عوضی دیگه س". سعی کرد کتابی را که با خود آورده بود بخواند و همه چیز را فراموش کند. جای خوبی پیدا کرده بود برای نشستن،و دلش نمی خواست به خاطر چنین چیزی از دستش بدهد.
اما نگاه مرد ول کن نبود. حس می کرد مثل سرنیزه تا عمق تنش را می کاود. احساسی به او دست داد که گویی در برابر این چشمها لخت است.
طاقتش طاق شد. سرش را بالا کرد و بر وبر در چشمهای مرد،زل زد ،بلکه با این کارطرف حساب کار دستش بیاید یا از رو برود.
نگاه های خیره مرد همین طور ادامه داشت، بی هیچ نشانی از تاثیر چشم غره های پریسا.
حدود سی و چند سالی داشت.بر پیشانی اش کم کم داشت خطوطی می نشست و حتی می شد تارهای موی سفید شده را در لابلای موهایش دید.
" مرتیکه بی شعور هیز...، از سنش خجالت نمی کشه...، بعضیا هیچ وقت آدم نمی شن...، اگه جای دخترش نباشم جای خواهر کوچیکش که می شم...، صد سال!...، خواهر این نکبتی عوضی بشم...، بی خانواده...،"
خون خونش را می خورد.
" بلند شم یه مشت بد و بیراه بارش کنم که لایقش باشه...، گفتیم یه دقیقه بیاییم این جای کوفتی آرامش داشته باشیم، اون وقت باید بیفتم گیر این بی همه چیز...، بلند شم خواهر و مادر نداشته خودش رو بشمارم...،"
فکر کرد که مرد دارد مسخره اش می کند یا بازی سرش درمی آورد. چون نگاهش به هیچ وجه عوض نمی شد و رد شدن عابران از خط دیدش تمرکزش را به هم نمی زد.
"باید حقش رو بذارم کف دستش تا دیگه از این غلط ها نکنه"
مصمم کتابش را بست. چنان محکم که احساس کرد از صدایش مرد اندکی تکان خورد است.
" برم بگم: حضرت آقا چی رو نگاه می کنن؟ خبریه یا فکر می کنی خبری شده؟ تو مگه شعور نداری که زل می زنی به آدم؟ اگه یکی به خودت زل بزنه چی می گی؟"
با عزمی جزم بلند شد، اما دختر بچه کوچکی دوان دوان خودش را به مرد رساند.
"بابا! ، بابا! ، یه زنبور دیدم! خیلی گنده بود، بالهاش هم رنگی رنگی بود!"
-"آفرین!، چه خوب!، عزیزم! شاید پروانه بوده که بالهاش رنگی بوده، چه رنگی بود، به بابا بگو..."
"پس زن و بچه هم داره این لندهور کثافت...،دیگه بدتر...،این جور آدما دیگه نوبر ن ،.."
حتی با اینکه با دخترش حرف می زد، نگاه همان بود، بی هیچ تغییری.
"از بچه اش هم خجالت نمی کشه"
قدم را به سمت آنها بر نداشته بود که دید مرد و دختر بلند شدند و راه افتادند. دختر دست پدرش را گرفته بود و با وجود کودکی اش، با احتیاط هدایتش می کرد.
مرد نابینا بود.
+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت
11:38 |