تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

گوش شیطان کر، دارم مهیا می کنم برای اسباب کشی از بلاگفا. البته خوشحال نشوید، منظورم ترک عرصه مجازی نیست. شاید رفتن به جایی اختصاصی تر.

 فعلاً که همین جا باید تحملم  کنید و طول می کشد این کار. هر چند از بلاگفا راضی ام و بد ندیده ام.

*

دلم لک زده برای خواندن دوباره بینوایان. حیف که کتابش دم دستم نیست.

*

در بینوایان فصلی است که به شرح حال ماریوس می پردازد، بعد از فوت پدرش و تاسف ماریوس که چرا دیر به بالین پدر رسیده و هیچ گاه او را نشناخته که چه انسان بزرگی بوده.

باباژیونورمان، پدر بزرگ مادری اش که او را بزرگ کرده متوجه می شود که او شبها به جایی می رود. پیرمرد که خود در جوانی اهل خوشگذرانی بوده، به همراه یکی دو نفر به شور می نشینند و نتیجه می گیرند که پای دختری یا زنی در میان است. یکی از بستگان که خود جوانکی بی مقدار است و به بودن در ارتش و سبیل دوگلاسی سر بالا گذاشتنش می نازد، نامزد می شود که ماریوس را تعقیب کند و ته و توی کارش و نیز نشانی دختر را پیدا کند تا بساط سرگرمی چند آدم بیکار مهیا شود. هرچند که بابا ژیونورمان علاوه بر کنجکاوی و دنبال تفریح بودن، در گوشه ای از قلبش پدرانه به این موضوع نگریسته و جداً نگران فریب خوردن نوه اش است.

ویکتور هوگو با آن قلم جادوییش حرکت ماریوس در دل تاریکی و در میان پسکوچه های پاریس را شرح می دهد و در این بین، تعقیب کننده اش نیز به دنبالش است.

ماریوس وارد  جایی می شود که می فهمیم قبرستان است و به مزار پدرش می رود.

آخرین جمله این فصل اینگونه است:

دخترک یک قبر بود

اولین باری که این آخرین جمله را خواندم، یادم می آید که سرم را محکم به دیوار کوبیدم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 14:40 |

سارا مرا به یک بازی دعوت کرده. انگار این طور است که من به عنوان  فیلمنامه نویس  یک فیلم که داستانش زندگی خودم است،  چهار صحنه ای که دوست دارم در این فیلم باشد و چهار تا که دوست دارم نباشد و کمی از ذات پلیدم و نیز بازیگر این نقش را باید شرح دهم.

 

چهار صحنه که حتماً باید باشند:

۱-اولین باری که در زندگی ام برف را تجربه کردم. دو سه سالم بود و من در حیاط خانه مان بازی می کردم که دیدم چیزهای سفیدی از آسمان پایین می ریزد. رفتم به مادرم و گفتم و پرسیدم که این ها پر است؟ و مادم که جواب داد:"نه، اینها برف است"

۲-اولین صبحی که در چمخاله گیلان از خواب برخاستم. چهار پنج سالم بیشتر نبود و کرمانشاه که آن موقع آنجا بودیم از شدت بمباران مثل شهر ارواح خالی از سکنه بود و مادرم با دو بچه کوچک تک و تنها بود و پدرم در میانه کربلای چهار و پنج و فاو، شیمیایی های اهدایی از طرف دنیای دموکراتیک و آزاد را استشمام می کرد.

صدای انفجار بمبها در خانه های اطراف و زیر پله فکسنی که تنها جان پناه ما بود و رادیوی بدخبری که دم به دم آزیر قرمز را پخش می کرد یادم است.

بعد پدرم آمد و ما را به گیلان برد، نزدیک اقوام مادری. از مسافرت چیزی یادم نیست و تنها به یاد دارم که صبحی از خواب بلند شدم و به جای صدای انفجار، صدای برخورد امواج با ساحل، خواندن پرنده ها و بوی مرداب به طرفم هجوم آورد. حتی همین حالا هر وقت که بوی به ظاهر گند مرداب و گندابی به مشامم بخورد، بی درنگ یاد این صحنه می افتم.هنوز که هنوز است از تاثیر این تغییر مکان متاثرم.

۳-تابستان سال۷۸ یا مانند آن که آخرین کسوف کلی در آسمان ایران در قرن بیستم در آن روی داد و من از همان روز از کافری توبه کردم و سعی کردم در برابر آنچه که به عنوان حقیقت پذیرفته ام، وفادار باشم.

۴- اواخر پاییز و اوایل زمستان سال ۷۹ که آلبوم زمستان شهرام ناظری را خریدم و با دکلمه اخوان ثالث تشویق به خریدن کتابش هم شدم و از شدت تاثیر ، همان شب برای اولین بار در عمرم چند صفحه شعر نو نوشتم که بین بچه های خودمان صدا کرد و (مثلاً) شدیم شاعر و شعر شناس اکیپ اراذل پارک اندیشه و سید خندان و حول و حوش آن(زها زه!)

چهار صحنه ای که نباید باشند:

۱-حوصله انگ سیاسی خوردن و جر و بحث سیاسی را ندارم. اما از آنجا که قرارم با سارا بر صداقت است ، می گویم:

روز ۱۴ خرداد ۶۸ که رادیو اعلام کرد امام خمینی فوت کرده و من که کلاس دوم بودم، برای اولین و (و گویا آخرین بار) در مرگ انسان معاصری گریستم.

۲-چند سال پیش(دقیقش را خاطرم نیست، اما کمتر از پنج سال پیش) که بعد از مدتها گفتم سر پیری دوچرخه سواری کنم و سوار دوچرخه پسر عمه ام شدم در کوچه های اطراف خانه شان. چند تا دختر پررو توی کوچه بودند که جوانک احمقی محض جلب توجه آنها با موتورش شلنگ تخته می انداخت. من هم بی خبر از همه جا رکاب زنان رد شدم و دختر ها خندیدند که :" این یکی هم با دوچرخه آمده مخ زنی" و من از شدت ناراحتی دور زدم و به خودم لعنت فرستادم برای این هوس بی موقع. البته دلیل ناراحتی ام، نه  دوچرخه سوار بودنم در مقایسه با موتورسوار بودن آن پسرک جعلق بود، ناراحتی ام آن بود که بی خود و بی جهت با چنان موجود ابلهی ، آن هم از سوی آدمهایی ابله تر(البته بلا نسبت همه دختر خانمهای برادر و پدر دار) مقایسه شده بودم. هنوز از صدای خندیدن مثل کفتارشان به من، مورمورم می شود، مثل ژان-باتیست کلمانسی که آلبر کامو در داستانش نقل کرده...

۳و۴- برای این دو صحنه دارم به شدت با خودم کلنجار می روم که بگویم یا نه. عجالتاً نمی توانم بگویم. البته این دو تا طلبتان باشد و شاید بعداً راضی شدم.( لطفاً این قضیه را به حساب ادا و اطوار هم نگذارید)

در مورد ذات پلیدم:

متاسفانه به راحتی آب خوردن دروغ می گویم، حتی گاهی بدون دلیل خاصی و صرفاً برای ...

راستش خودم هم نمی دانم برای چه.

از خودم بالاتر را کمتر می توانم ببینم. البته اصلاً حسود نیستم، بلکه سعی می کنم جا نمانم و خودم را بالا بکشم.

بی نظمی و شلختگی و کمی بی خیالی و بی مسئولیتی و کار دنیا و خلایق را به باد هوا گرفتن و نیز کمرویی. البته نمی دانم این ها که گفتم مشمول پلیدی است یا نه.

بازیگر نقش خودم:

البته واضح است که همه اول خودشان را نامزد می کنند. اما من برای این نقش کمتر کسی را می توانم معرفی کنم. از میان ایرانی ها به جز پرویز پرستویی که سنش به من نمی خورد، حبیب رضایی و حمید فرخ نژاد و کامبیز دیرباز

البته واقعش را بخواهید و اگر می شد و ترس از برچسب دو جنسه خوردن نبود، به تنها کسی که راضی می شدم، مریم پالیزبان بود که در نفس عمیق بازی کرده

با همین فرض در مورد خارجی ها هم راث ویلسن اگر چه او هم مونث است، وگرنه از مردها، جود لاو و یا جانی دپ، و اگر سن و سالش اجازه می داد، اول از همه، ژان رنو

 *

اگر مایل بودند، شازده کوچولو و آیدا و مریم  و سارا(صد گل) را دعوت می کنم.

البته یک دانه برف و ۱حشره و پریسا هم اگر قبول کنند. منت گذاشته اند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 16:47 |

دیشب خواب احمد شاملو را دیدم. خواب دیدم که با هم نشسته ایم و شعر می گوییم و می خوانیم و نقد می کنیم.

گو اینکه هیچوقت شاملو را از نزدیک ندیده ام، مانده ام که به خواب دیدنش چه حکایتی است؟

*

به هر وبلاگی سر می زنی و پای درد دل هر که می نشینی، یک ترجیع بند به چشمت می خورد که همه مدام تکرارش می کنند. چه اتفاقی در شرف وقوع است؟ چرا همه مثل مار گزیده ها به خود می پیچند و دست می گزند و می نالند و هراسانند و تنها و دور افتاده و زخم خورده و خراب و آشفته و مست...

این چه دیوی است که همه را دربند کشیده جادویش همه را کور نموده ؟

آیا همه وبلاگ نویسها بیمارند و مساله دارند یا همه اینکه همه مساله دارند و بیمار، و در وبلاگ از آن می نویسند؟

زنده گی مان مانند خواب است و خواب زدگی، می ترسم بیدار نشویم.

*

هیولا شده ام. از ادبیات کاری بر نمی آید و هنر جز افزودن رنج نیست و اندیشه و تفکر روز به روز مرا بیشتر می سوزانند. کاش این همه نمی خواندم و نمی پرسیدم و نمی جستم. این چیزها مرا از بطن جهان جدا کرده و انگار از موضعی فراتر به هستی می نگرم و لذا از هستی دورم.

آن هیولای زشت سیما را یادتان هست که بسیار می گریست از این غم که اربابش نمی گذارد چهره خود را در آیینه بنگرد و وقتی پس از اصرار فراوان، اربابش راضی شد، دوباره تمام عمر می گریست که چرا به ارباب اصرار کرده و در آیینه نگریسته و حالا فهمیده چه چهره زشتی دارد؟

حکایت ماست اکنون این حکایت

آیدا در آینه و یا هیولا در آینه ، براستی کدامیم؟

*

نظر سنجی:

می خواهم اسم اینجا را تغییر بدهم به هیولا در آینه

چه طور است؟

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 14:6 |

در مورد کامنت قبلی باید عرض کنم که این تک مصرع را در یکی از نوشته های مرحوم اخوان ثالث دیدم. گویا در سه کتاب ایشان و همان طور که اشاره کرده، این بیت به تنهایی کامل است و دارای مفهوم ،و می تواند بدیلی و شروعی باشد برای سرودن چیزهایی به جای هایکوی ژاپنی.

البته با تمام احترامی که به اجتهاد شعری اخوان دارم، به عقیده من این گونه شعر تا هایکو شدن بسیار فاصله دارد. هایکو دارای عناصری است که جدا از کوتاهی و تعداد خاص سیلابها، فاقد احساسات نمایی معمول در سایر گونه های شعری است و بیشتر یک تصویر و ایماژ را بیان می کند و صرف کوتاهی ملاک نیست. برای نکات بیشتر چند لینک از هایکو در این بلاگ موجود است که اگر مایل بودید، امیدوارم به کار آید.

*

دو روزه دخل کتاب شطرنج با ماشین قیامت  از حبیب احمد زاده را آوردم. قشنگ بود و به جز یکی دو مورد از گفتگوها که به نظر من( که خیلی هم نظر مهمی نیست و کمی سخت گیرانه است) کمی باید سوهانکاری شوند، طرح و توطئه، شخصیت ها و فضاسازی بسیار زیبا است. خصوصاً اواخر کتاب و رفته رفته با بالا رفتن تنش و هیجان، وارد نوعی اتمسفر مالیخولیایی می شویم که توی ذوق نمی زند( مانند برخی از خل بازی های رمانهای معاصر فارسی).

جان می دهد برای اقتباس سینمایی. اگر کارهای خودم را بتوانم زمین بگذارم، شاید نوشتن فیلم نامه اقتباسی اش را آغاز کنم.

*

خودم آن قدر طرح برای نوشتن، از شعر و فیلمنامه و داستان کوتاه و بلند یاداشت کرده ام که خود یادداشتها یک کتاب اند.

(حظ می کنید که در وبلاگ چه آدم فرهیخته ای هستید؟)

اصلاً من می گویم از الان بشتابید برای امضا گرفتن، پس فردا که نوبل ادبی را دادند به من، زمین را هم گاز بگیرید، دستتان به من نمی رسد، حالا هی مسخره کنید. از ما گفتن. 

*

به ردیف کتاب هایی که در فهرست انتظارند تا بخوانمشان که نگاه می کنم، دود از کله ام بلند می شود. می ترسم عمرم کفاف ندهد. پدرم حق داشت که مدتی اگر کتابی دستم می دید، با داد و فریاد دنبالم می کرد و می گفت خل شده ام و اگر بروم توی کوچه و سر فوتبال بازی کردن فحش ناموسی یاد بگیرم بهتر است از اینکه مثل ابوالهول چشم و چالم را کور کنم.

البته الان که مرا نمی بیند و من با خیال راحت روزی پنج شش ساعت می خوانم و یا می نویسم. به جز وبلاگ گردی یا بلاگ نویسی و غیر آن.

همان طور که گفتم، از این مطلب و مجموع مطالب قبلی کاملاً معلوم است که من خیلی آدم باحالی هستم. اصلاً عکسم را هم مخصوصاً نزده ام در وبلاگم، چون نمی خواهم دختر های مردم از خواب و خوراک بیفتند و شب و روز بروند تو نخ من و حسرت بخورند. نه، اصرار نکنید.راه ندارد که عکسم را بزنم.(فیلم زیر درخت هلو که یادتان هست)

*

یک رباعی کج و کوله از خودم که می توانید برای خودتان بخوانید برای دفع چشم نظر:

   از مردم چشم سیه ات بادا دور

 از چشم حسود ،چشم زخم و چشمانش کور

از کوری  بخت  طالع ات دور بواد

بادافره  و  بیماری  هر  دیده  کور

                                                                      

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:20 |
بلبل نگر که غنچه شده در کمین گل...

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:43 |

مثل اینکه بحث قبلی، خوب داغ شده.

ذکر چند نکته ضروری است.

اولاً نمی خواستم و نمی خواهم بگویم کسی در انتخاب فکر و نظر باید محدود باشد، منتها نظرات متضاد را نمی شود با هم پذیرفت. یا این و یا آن.

ثانیاً در رویکرد روشنفکران غرب به مسایل شرقی باید اما و اگر آورد. اولاً این متفکران از دل مدرنیته بلند شده اند و نمی توانند به راحتی خود را از پیش زمینه های تفکر جزم اندیش و شدیداً بنیاد گرای مدرن خلاص کنند. با تمام ادعای بینش غربی مدرن در باب تساهل و آزادی عمل و بیان، از لحاظ معرفت شناسی این تفکر ذات بسیار متعصبانه ای دارد که شرحش در اینجا نمی گنجد.

نکته دیگر این است که تفکر مدرن به دلیل ریشه داشتن در قشر بورژوا، خصلتی کاسب کارانه و سوداگرانه دارد. برای او، حقیقت مسلم اهمیتی ندارد و تنها به واقعیت  مسلط  می اندیشد که آن هم عبارت است از نفع مادی.

بنا بر این تفکر مدرن ( و حتی تالی آن ،پست مدرن) در هر چیزی قبل از هر چیز، امکان گشودن دکانی و بردن سودی می بیند.

کالا انگاری هر چیزی، از عقاید، صنایع مستظرفه، مناظر طبیعی، آدمهای بومی، حتی ویژگی های بدن انسان(مانند صنعت پورنوگرافی) و هر چه به تصور آید ، در اولین گام از تمامی این چیزها تقدس زدایی می کند.

درتفکر کالا انگاری مدرن، هر چیزی که اقبالی به خود جلب کند، قادر است با  بازاریابی علمی! اقبال بیشتری هم به چنگ آورد و سودنصیب مالکش کند.

در حقیقت تفکر مدرن با هر عقیده ای موافق است و با هیچ چیز علناً مخالفت نمی کند، بلکه بدتر ، آنها را تا سطح کالا نزول می دهد و به فروش می رساند و در واقع از هستی و ذات اولیه خود تهی می کند.

با این اوصاف است که نمی توانم به راحتی ادعاهای غرب را در مورد ارج نهادن به تفکرات غیر غربی باور کنم.

در اینجا قصدم داوری در مورد برتری اندیشه غربی یا شرقی نیست. بلکه می گویم از دو این دو نوع اندیشه، یکی شان (نوع غربی) اصلاً به دیالوگ بدون پیش شرط معتقد نیست و این حالت، ذاتی است و غیر قابل رفع و رجوع، حتی اگر به خلافش بسیار تلاش شود.

ادعا نمی کنم که روحیه سوداگری و کاسبکارانه  فقط و فقط در غرب وجود داشته و دارد.

منتها تفاوت تفکر مدرن غربی با سایر انواع تفکر این است که مواردی چون دروغ، پیمان شکنی، کسب قدرت از هر طریق، تحصیل ثروت از هر راه،  پذیرفتن سلطه قوی بر ضعیف  وامثال آن، در فرهنگ های غیر مدرن مورد نفی و انکار و سرزنش است، هرچند که خیلی از مردم عملاً به دروغ و ظلم دست زنند.

اما فرهنگ مدرن با کمال وقاحت این امور را تایید می کند. آن زمانی که این امور رسماً مورد تایید نبودند، جهان پر بود از نابسامانی، حالا چنین چیزهایی رسماً پذیرفته و عقلاً توجیه شوند، چه ها که نشود.

در گذشته پادشاهی مستبد و ظالم، محض عوامفریبی هم که شده به انجیل استناد می کرد، اما انجیل سیاست مدار مدرن، شهریار ماکیاولی است و اصلاً هم از این نکته خجل نیست.

از همین رو و با این روحیه، هیچ سیاستمدار غربی در تاریخ بعد از رنسانس با هیچ سیاستمدار غیر غربی مذاکره نکرده، الا آن که سر طرفش کلاهی گذاشته به چه گشادی. چون سیاستمدار غیر غربی با تمام شارلاتانی اش، هنگام دروغ اندکی گفتن احساس گناه می کند، زیرا در فرهنگی بار آمده که دروغ را ناپسند می شمارد. اما دست سیاستمدار غربی باز تر است، زیرا در فرهنگ او دروغی که او را به منفعتی آنی برساند از هر راست و راستی بهتر است.

شاید به خطا باشم، اما ادعای روشنفکر هندی در مورد مسیحی شدنش را راحت تر می پذیرم از ادعای روشنفکر غربی در مورد هندویی شدنش

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 12:19 |

از موقعی که خواندن آموختم، کتابخانه خانه ما اولین مرجع در دسترسم بود. آن قدر که پدرم کتاب و مجله و ... به خانه می آورد، لزومی نداشت که به کتابخانه عمومی یا مدرسه مراجعه کنم.

از آنجایی هم که پدرم در موضوعات معرفتی و فلسفی و سیاسی و عقیدتی ( عقیدتی-سیاسی؟!) بنا به علاقه اش زیاد مطالعه می کرد (و می کند)، من هم به نوعی هیولا از آب در آمدم. لفظ هیولا را از فرنی و زویی ذکر می کنم ، آنجا که زویی به فرنی می گوید آن دو حرامزاده(برادران بزرگترشان: بادی و سیمور) با دادن کتاب های متنوع و هدفمند به آنها، تبدیلشان کرده اند به موجودات عجیب الخلقه که حرف نمی زنند، بلکه خطابه می گویند ...

البته در این دگردیسی من به هیولا پدرم هیچ مقصر نیست، چرا که برادر کوچک ترم در همان وضع بزرگ شده اما ببینی چه بشود که یک خط مطالعه کند. باید اعتراف کرد که کرم از خود درخت است.

وقتی که یک دور کامل تقریباً همه کتابهای موجود در خانه را خواندم، دور دوم و سوم و بیشتر شروع می شد و دست آخر بخش زیادی از کتابها را حفظ می شدم. آن موقع مدتی بود پدرم کتابهای روانشناسی می خواند، و برای تکمیل بحثهایش از هیپنوتیزم و فنون شرقی مراقبه و بودا و نیروانا و نیروی چی و معابد شرقی، مطلب داشت که با اجازه شما همه اش را حفظ کردم. بعدها پدرم به راه خودش رفت و روانشناسی را به حد رضایتش رسانید ، ولی من در لذت یافتن اسرار گم شده معبد شائولین و تنفس پرانا و گشودن چاکرای هفتم و فنون مختلف یوگا و اینکه کدام هنر رزمی خطرناک تر است و ... ماندم (و مانده ام).

فیلم رزمی  عمراً از زیر دستم در نمی رود، البته نه از شوق بروس لی یا عشق کتک کاری. علتش همان علاقه قدیمی است به شرق و حکمت شرقی و گویا می خواهم با دیدن فیلمی رزمی سر در بیاورم که نهایتاً پیروان سبک مانتیس قوی ترند یا مبارزان سبک میمون.

طریقت سامورایی که اصلاً گفتن ندارد. اصلاً اگر از من بپرسند که اگر در این روزگار نبودی، دلت می خواست در چه دورانی می زیستی، یکی از دوران هایی که بی برو برگرد می خواهم، ژاپن فئودالی دوران شوگون هاست و عصر سامورایی ها و افتخارات سامورایی.

حتی در کودکی برنامه داشتم برای سفر به چین و ماچین و پیدا کردن پیر طریقت نیلوفر آبی و از این قبیل.

البته رسیدن به این دید نه در اثر مطالعه کتب غربی های شرق زده بوده، که با خواندن آثارشان حس می کنم که این طاعون زده های مدرنیته آمده اند تا آخرین بقایای حس و حال شرق را از بین ببرند. اصلاً کفرم در می آید یکی از آن طرف دنیا در سان فرانسیسکو از بودا یا لائو زه یا جوانگ زه حرف بزند. به خیالشان می خواهند بودا را به جهان غرب بشناسانند، اما در جریان این معارفه همه شان تصویری غربی از بودا و ... می دهند و در واقع فرهنگ شرق را از فیلتر کلیسا یا بدتر از آن، اومانیزم می گذرانند.

(به این می گویند خشم ناشی از تجاوز به حریم رویاهای کودکی)

ناسلامتی این همه برچسب شرقی بودن را در طول تاریخ به عنوان یک ناسزا تحمل کردیم، حالا که غربیها می بینند که شرق آن طور که فکر می کردند دیار اقوام بربر نیست، همه از دهکده جهانی و فرهنگ های متکثر و شهروند جهان وطن و میراث مشترک بشری دم می زند تا از این سفره بی نصیب نمانند.

زه! ، زها زه! . عمراً اگر بگذارم. اصلاً تصورش آزار دهنده است که مثلاً آرنولد شوارتزنگر ـ اسطوره مدرن قدرت و توانایی جسمانی غربی ـ علاوه بر بادی بیلدینگ، کونگ فو هم یاد بگیرد. راحتتان کنم، بادی بیلدینگ یا آرنولد بد نیستند، اما مخلوط بادی بیلدینگ با کونگ فو و آرنولد با هاتوری هانزو جداً حالم را می گیرد.

درست است که عصر اختلاطات است، اما دیگر نه به این هم زدگی.

حالا ممکن است شما یا آن غربی شرق زده بگویید :"به تو چه؟ تو مگر وکیل وصی فرهنگی یا میراث دار شرقی و یا مخالف جهانی شدنی؟"

همین است که هست. تا جایی که بتوانم دست متقلبان و دزدان آیین ها را رو می کنم. آنهایی که اصالتاً یهودی بودند، بعد در دهه ۴۰ و ۵۰ میلادی کاتولیک شدند و در زمانه هیپی ها بودایی شدند و الان یا عضو به اصطلاح کلیسای ساینتولوژی شده اند و یا کابالائیست، در واقع نه به یهودیت و نه به کلیسا و نه به بودا معتقد نیستند. بلکه یک مشت منحرف سرگردانند که هر روز به یک قبله نماز می کنند و در آخر کار تنها به قبله نفسانیت خودشان.

شکر خدا  اسلام با در نظر گرفتن مجازات اعدام برای مرتدها، تا اندازه ای خیال خودش را از آمد و شد بی موقع این اراذل فرهنگی راحت کرده. سر همین حضرات وقتی می بینند که اگر مسلمان شوند و بعد مثلاً ساینتولوژیست، هر چه ملا و آخوند و شیخ طایفه و امام و مولوی ومفتی و ... از هر فرقه اسلامی تکفیر و محکومشان می کنند به اعدام، این یک فقره را بی خیال می شوند.

خلاصه کنم. اگر خواستید روزی ووشو یاد بگیرید، بروید چین، نه لندن.

کنفوسیوس به روایت هانتینگتون یا چو کینگ به تصحیح گلدزیهر را نپذیرید.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 14:57 |
گفتن این یکی هم خیلی قباحت دارد، اما یکی از تخصص های من در زندگی روزمره چتربازی است. این عادت از کی و کجا در من پیدا شد را نمی دانم، اما الحق و الانصاف خیلی کارم را راه می اندازد. البته وجداناً همیشه جایی یا بر روی کسی چتر انداخته ام که جا داشته یا طرف حقش بوده.

مثلاً در همین یکی دو روز تعطیلی، آن هم اتاقی سابقم را که گفته بودم زندگی گیاهی دارد کشاندم تهران و در ازای کلی راهنمایی ، چند تا شام و نهار و دسر را به گردنش کردم. البته دلیلم برای این کار آن بود که قبلاً هزار بار این حرف هار به او زده بودم، اما گوشش بدهکار نبود. حالا که جایی مشغول به کار شده، به دست و پا افتاده تا عن قریب اخراجش نکنند به خاطر سستی و اهمال. به یاد نصایح مشفقانه من افتاده و آمده بشنود چیزی را که یک عمر می گفتم و نمی شنیده. من هم برای محکم کاری حق مشاوره ام را گرفتم. چون اگر این بشر نقره داغ نمی شد، دوباره همان آش بود و همان کاسه، اما حالا که مبلغی پیاده شده، فکر می کند عجب مطالبی گیرش آمده. آدمیزاد است دیگر، که عقلش به چشمش است.

خلاصه اگر شما هم مشاوره می خواهید، انواع رستوران و کافی شاپ بسته به میزان کار، معرفی کنم که برویم آنجا ارشادتان کنم.

*

در خبرها آمده بود که سپر حرارتی شاتل اندیور آسیب زیادی دیده. بببینیم این یکی هم با سرنشینانش منفجر می شود یا نه؟

این دیگر برای تیم ایمنی ناسا خیلی گران تمام می شود.

*

این روزها زبانم خیلی تند شده.با هر که هم کلام شوم، متلک و کنایه و لغز و ... را که به انواع صنایع بدیعی آراسته شده نثارش می کنم. خیلی ها می گویند کمتر کسی حریف زبانم می شود، اما این چندان نکته مثبتی برای آدم نیست.

باید برای این حالت فکری بکنم. آزردن دیگران خوب نیست، کلامی که باشد چه بدتر.

*

مدتی است خیلی دلم می خواهد نیویورک را ببینم (چه غلط ها!). شاید دلیلش این باشد که متقاعد شده ام فعلاً پایتخت ادبی غرب به جای پاریس ، نیویورک است.

حالا گو اینکه صرف دیدن پاریس یا نیویورک کسی را ادیب و فرزانه نمی کند.

*

یکی چندین صفحه مطلب در مورد خال کوبی سمبلهای ژاپنی به دستم داده. مانده ام که با این چه کنم. آخر هر چه فکر می کنم  به کارم نمی آید.

*

هی بگویید بنزین سهمیه بندی شده گیر نمی آید. پس این همه ماشین چگونه به سفر رفتند؟

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 15:1 |
دیشب یکی ما را دعوت کرد به شام و البته جز ساندویچ سوسیس طرفی نبستیم از این ضیافت. البته از حق نگذریم نوشابه کوکاکولای اصل هم به ما داد.

سر راه از جلوی یک ارایشگاه گذشتیم که پدر و مادری پسر پنج ساله شان ر روی صندلی آرایشگاه نشانده بودندو از قیافه شان و نیز قیافه مستاصل آرایشگر نگون بخت معلوم بود که به هر دری زده اند تا آن شازده را بتوانند دو دقیقه برای اصلاح مو یک جا بنشانند.

بعد از شام هم که رفیق ما رفت پی کارش، من پیاده برگشتم و مدتی در حیاط نشستم به گوش کردن ارکستر جیرجیرک ها که با هم مسابقه گذاشته بودند.

خیلی کیف داد. شام مجانی، موسیقی مجانی و بعد هم طبق معمول کتاب و بعد هم خواب.

*

این ایام حجم کارم خیلی ابعاد بسیار گسترده ای پیدا نموده است (به زبان آدمیزاد خیر سرم خواستم بگویم خیلی سرم شلوغ است).

شبها جای اتمام پایان نامه دارم اشعار علی معلم را می خوانم.

رجعت سرخ ستاره را. خیلی مطابق سلیقه شعری ام است. پر از کنایه  و تلمیح و استواری زبان خراسانی.

یکی دو بیتی از مثنوی بلندش:

جلعادیان را حسن یوسف بر دوانید

قدری براندی پیش و پس واپس کشانید

 

گفتند شاید ماهی چاه است یوسف

آویخته در ریسمان ماه است یوسف

 

خود ماه را پیوسته جا بر آسمان است

این فتنه ماه آسمان در ریسمان است

 

با رشته ماه آسمان را نسبتی نیست

خود آسمان با ریسمان را نسبتی نیست

 

در آسمان و ریسمان آن تشنه کامان

تا در رسیدند آن ظلومان از بیابان

 

کاینک غلام حلقه در گوش است مارا

از غیبت او جوشش از دوش است ما را

 

با بخت خود از نوشخواری می ستیزد

هرچند گاه از نابکاری می گریزد...

البته مشخص است که مربوط به داستان یوسف(ع) است و برادرانش که او را فروختند

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 15:21 |
بعد از مدتها جستجو، این غزل زیبا را پیدا کردم. قبلاً فقط یکی دو بیتش را بلد بودم و نمی دانستم از کیست. تا اینکه فهمیدم از فرصت شیرازی است. گفتم شما را هم در لذتش شریک کنم:

دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست         

                                                    پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست

 

بت روی تو پرستیم و ملامت شنویم           

                                                   بت پرستی اگر این است که این مذهب ماست

 

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال   

                                                  بی خبر زاهد از این ذوق که در مشرب ماست

 

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی     

                                                  در همه سال و مه این قصه روز و شب ماست

 

در تو یک یا رب ما را اثری نیست ولی       

                                                        قدسیان را به فلک غلغله از یارب ماست

 

خواستم تا که شوم بسته فتراکش گفت:        

                                                   فرصت این بس که خاک سر تو مرکب ماست

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:40 |
سلینجر کم بود، همینگوی هم قوز بالای قوز شده. دارم داستان های کوتاهش را می خوانم به زبان اصلی. چقدر ساده و موجز می نویسد و با فرمی سهل، اما احساس می کنی محتوا آنقدر  زیاد است که گویی می خواهد از متن بیرون بزند. حسودی ام می شود به نوشتنش. البته این که خودم را با غولی مثل همینگوی مقایسه کنم- بلا نسبت حضار محترم- غلط زیادی است.

کمتر کسی را دیده بودم که این قدر در انتخاب کلمه وسواس  داشته باشد. نکته ای که عموماً  پس از ترجمه دیگر چندان قابل رویت نیست.

در این چند داستانی که خواندم، عموماً طرف زن ها است و مردان موجوداتی بی فراز و فرود، ساکن و ایستایند که دارای دانش و تجربه اند و لذا از معصومیت تهی.

*

دنبال بچه مردم راه افتادن مگر چه عیبی دارد؟ خیلی هم کیف می دهد. امتحان کنید و خودتان ببینید.

چند وقت پیش یک جوانک حدوداً نوزده بیست ساله را دیدم که کمی عقب افتاده بود و داشت با بچه های ده دوازده ساله کوچه فوتبال بازی می کرد. کلی به نفس نفس زدن افتاده بود و غرق در بازی داد و فریاد می کرد. همه هم به خاطر شیرین عقلی اش معافش می کردند از  اینکه با کودکان دمخور است.

راستش را بخواهید چند لحظه ای به حالش حسودی کردم، آخر مدتها از آن وقتی که خودم هم در میان گرد و خاک با بقیه بچه ها دنبال توپ می دویدم گذشته است. عجب روزگاری بود!

این طور که پیش برود بعید نیست بروم در یک مهد کودک کار کنم. حد اقل از این غر زدن های همکاران و زیر آب زنی ها و دو رویی ها و دو دره بازی ها و حرص خودن های آدم بزرگها خلاص می شوم.

گفتنی زیاد است و مجال کم. بگذریم

*

الآن چقدر خوابم گرفته.

کسی نمی داند کجا زبان عبری یاد می دهند؟ دلم می خواهد عبری یاد بگیرم.

*

فعلاً با همین اسم سر کنید تا بعد. این وبلاگ مشتری زیادی ندارد که ندارد. کیفیت مهم است نه کمیت. وگرنه می توانستم چند تا عکس از بانو سو یانگوم بگذارم در بلاگ که شمارشگر بازدید ها  داغ کند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:18 |
با این که در این هوای گرم پیاده روی سخت شده، اما نمی توانم از این عادت دست بردارم. این چند روزه یکی از تفریحاتم شده پرسه زدن دور و بر بستنی فروشی ها. البته خودم بستنی نمی خورم و یکی دوسالی است که به بستنی چندان علاقه ندارم. اما دنبال چیز دیگری هستم و آن زیر نظر گرفتن بچه هایی است که با پدر و مادرشان از جلوی بستنی فروشی رد می شوند.

انصافاً خیلی کیف دارد تماشای اینها.  هر کدام به طریقی می خواهند صاحب بستنی شوند. از به خیال خودشان خام کردن پدر  یا مادر گرفته تا داد و فریاد راه انداختن. یکی شان را دیدم که عین مارگزیده ها به خودش می پیچید برای یک بستنی قیفی ناقابل( البت از دید ما، وگرنه برای او خیلی هم قابل بود) و اکثراً با کولی بازی، بابا ننه شان را مجبور به خریدن می کنند و آخر سر می بینی که با چشمهای خیس از گریه بستنی لیس می زنند.

چیز جالب بعدی بستنی خوردنشان است. مخصوصاً اگر قیفی باشد. گاهی دنبالشان راه می افتم و دورادور نگاهشان می کنم و می خندم.

هر بچه ای یک جور مخصوص به خود بستنی می خورد، اما نهایت کار این است که تمام لب و لوچه و حتی دماغشان  و در مواردی لباس را آغشته به بستنی کرده اند و با دستهای نوچ، خودشان را به پر و پای پدر یا مادرشان بخت برگشته می مالند.

عجب حکایتی است این بچه داری و عجب حکایتی است بین بچه و بستنی. نمی دانم چرا بچه های کوچک بستنی را از آب میوه یا فالوده و از این قبیل بیشتر دوست دارند؟

شاید حکمتی دارد که زمان بچگی می دانستم و اکنون از یادم رفته، مگر نه اینکه الآن چندان بستنی دوست ندارم.

اسم این حالت را بگذارم سندرم کاپیتان کوک!

بعد التحریر: بعد از آنکه سارا(صد گل) اسم وبلاگ را مسخره کرد، یکی دو نفر از بچه ها هم جرئت پیدا کردند و گفتند که اسم را عوض کن.

البته من گوشم به این حرفها بدهکار نیست، منتها دیشب از جلوی مغازه ای گذشتم که اسمش گردسوز بود. حالا این اسم رفته توی مغزم.

نظرتان در موردش چیست؟

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 9:33 |
دیروز دوباره داستان شیخ صنعان را در منطق الطیر عطار خواندم. بارها خوانده ام و هر بار که می خوانم تازه است که کهنه نمی شود.

چقدر این داستان لطیف است و در خود لطیفه های نغز دارد. بی جهت نیست که مولانا گغته:

منطق الطیر آن خاقانی صداست

                                        منطق الطیر سلیمانی کجاست؟

ادبیات کهن را پارسی را که دفتر بگشایی، وارد بهشتی می شوی که دلت نمی خواهد از آن بیرون بیایی.

امروز هم شاهنامه می خواندم. هفت خوان اسفندیار و فتح قلعه روئین دژ و کشتن ارجاسپ به کین خواهی خاندانش و آزاد کردن خواهرانش از چنگ ارجاسپ.

عجبا از ابیات این کتاب(شاهنامه) که حدود هزار سال پیش سروده شده، اما برای خواننده پارسی زبان قرن بیست و یکم کاملاً  قابل فهم است. این است معجزه زبان فارسی و کمتر زبانی را می توان یافت که با گذشت زمان، آن قدر دگرگون نشده باشد که نتوان متون قدیمی اش را به عامه مردم سپرد تا بخوانند و بفهمند.

برای انگلیسی زبان امروز، فهم معنای متون شکسپیر احتیاج به تخصص در ادبیات انگلیسی- چیزی در حد دکترا- دارد، حال آنکه فاصله روزگار شکسپیر با مردم کنونی انگلستان ، بسیار کمتر از فاصله زمانی حکیم فردوسی است با ایرانیان امروز.

*

بالاخره امروز حقوقم را گرفتم. دیروز آخرین پولی که در جیب داشتم هم خرج شده بود و برای همین دیشب بدون شام خوابیدم و تا امروز نهار اداره، تقریباً بیست و چهار ساعتی را بی غذا سر کردم.

خدا را شکر که کتاب برای خواندن دور و برم بود و گرسنگی را با کتاب خواندن فراموش کردم. کتاب به جای نان! عجب چیزی می شود!

بی پولی هم بد دردی است.منتها من در این چند روزه بی پولی خیلی صفا کردم. نه اینکه بگویم الان از حقوق گرفتن پشیمانم (رئیسم اگر بشنود همه اش را پس می گیرد)، چون یک جورهایی احساس سبکی و راحتی می کردم . البته واضح است که چون خودم بودم و خودم ، وگرنه اگر مسئولیت خانواده گردن کسی باشد و شرمنده زن و بچه اش باشد، حالش خیلی خراب می شود. این است که پیام من به عنوان پدربزرگی با تجربه برای نسل جوان که از این مسئولیت ها (تا می توانند) به گردن نگیرند و با علافی و الدنگی روزگار خوش را سپری کنند.

حالا هم که حقوق گرفته ام، عن قریب همه اش می رود به جای قرض و قسط و از این قبیل. (بگو چه بهتر، مگر خودت نگفتی با بی پولی حال می کنی، خوب بفرما).

*

چند خط انگلیسی بنویسیم خلق الله بفهمند که این کاره هم هستیم:

The path of the righteous man is beset on all sides, by the inequities of the selfish and tyrany of evil men.

Blessed is he who in the name of charity and good will, shepherds the weak through the Valley of darkness...

Ezekiel  25:17

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 14:33 |
کنکور راکه یادتان هست که قرار بود با تمام شدنش ، بشوم قهرمان خوشبختی و از زور خوشی بادباک هوا کنم،. حالا در گیر پایان نامه شدم با هزار بدبختی اش.اصلاً من از روز اول بدشانس بودم. اگر نبودم این استاد راهنما باید به من می گفت که : "فلانی!، تو نمی خواد پایان نامه بنویسی، خودم بیستت رو رد کردم. بیا این هم سویچ ماشینم برو شمال یه دوری بزن و حال کن". ولی بر همه واضح و مبرهن است که من بدشانس تر از این حرفها هستم.

بگذریم. سال گذشته همین موقع ها بود که داشتم در خیابان قائم مقام پیاده روی می کردم که صدای بوق ماشینی آمد و دیدم یک خانمی سوار بر ۲۰۶ دارد من را صدا می کند. جلوتر رفتم و فکر کردم می خواهد آدرس بپرسد. از آرایش زنانه زیاد سر در نمی آورم، اما هر چه بود به قول امروزی ها خیلی غلظت داشت. یک پسر کوچک هم کنارش نشسته بود. آن خانم شروع کرد به قصه گفتن که آمده ام برای ام.آر.آی و آزمایشهای بچه ام اما کیف پولم را نیاورده ام و اگر شما دارید بدهید-قرض البته- و آدرس بدهید که بیاورم و پس بدهم یا به طریقی جبران کنم. من هم از شما چه پنهان تازه حقوق گرفته بودم و سه چهار هزار تومانی کمک کردم که البته به آن مقداری که مورد درخواست بود نمی رسید، اما به هر حال از هیچ که بهتر بود. بعد طرف یک نگاهی به ما کرد و من نگاهی به آن پسر بچه و قبل از هر حرف دیگری دوباره به پیاده رو برگشتم و به پیاده روی ام ادامه دادم.

شب که ماجرا را به چند نفر گفتم دادشان بلند شد که چقدر خری(بلا نسبت شما که این را می خوانید) و پول را نباید می دادی بی هیچ چشمداشتی، و باید سوار می شدی و فرصت را غنیمت می شمردی و زنک اهل کار بوده و از این قبیل اراجیف به همراه کلی سرکوفت مبنی بر گلابی و بی عرضه تشریف داشتن من.

جوابشان را ندادم که جواب ابلهان خاموشی است. به هر حال من آن موقع آن قدر سرم می شد که این چیزها را بفهمم. اما نمی توانم خودم را راضی کنم به چنین کاری. راستش بیش از همه برای آن پسر بچه ناراحتم که این صحنه ها را می بیند. دلم نمی خواهد که اگر فردا در زندگی اش مشکلی پیش آمد(خدای ناکرده) و روزی بشریت را در دادگاهی به محاکمه کشید برای تباهی گذشته اش، من هم جز متهمان باشم. حتی می توانستم بهانه بیاورم تا پولی هم ندهم، اما با خودم گفتم که اگر پولی در جیبم باشد و زنی جلوی چشم این پسربچه مردم را به خاطر نیاز مالی سرکیسه کند، پس بمیرم بهتر است.

به هر حال هم به جیب ضرر زدیم و هم ملامت شدیم. شاید هم واقعاً اشتباه کرده باشم. اما حداقل دیشب که دفعتاً یاد این ماجرا افتادم، به خودم گفتم که خوب کاری کرده ام و اگر پایش بیافتد باز هم خواهم کرد. 

حتی به خودم می گویم شاید آن زن واقعاً داشته راستش را می گفته. کسی چه می داند. به نظرم گاهی اگر چشم و گوشمان را ببندیدم و بگوییم ان شاء الله گربه بوده و زشتیهای هم را مثل مو از ماست نکشیم، شبها خواب راحت تری داشته باشیم.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 12:25 |
ما که دیروز صبح از یک  نم باران آن طور ذوق کردیم، دیشب که باران (بیشتر طوفان) آمد زدیم بیرون برای پیاده روی و خیس شدیم و از زور خوشی سکته کردیم. راستش مدتها بود که باران تابستانی ندیده بودم.(دان حالوتس رییس سابق ستاد ارتش اسراییل و فرمانده اسبق نیروی هوای ، طرحی را تحت عنوان باران تابستانی پیشنهاد و اجرا می کند که به موجب آن بمب افکن ها، منزل فعالان فلسطینی را با بمب های هدایت شونده بمباران می کردند، با وجود حضور زن و بجه و افراد غیر نظامی و غیر مرتبط).

*

یک افسانه سرخپوستی هست که می گوید اگر کسی بتواند غذا نخورد و شبها نخوابد و مدام راه برود و کوه ها و دره ها و ... درنوردد، می تواند به ملاقات کسی نائل شود که در کلبه ای زندگی می کند و در حال درست کردن تیر برای کمانش است. تا کنون نصف کلبه اش از تیر پر شده و اگر آن نصف دیگر هم پر شود، او قیام می کند علیه بدکاران، خصوصاً انسان سفید و دنیا را نجات می دهد.

به خودم که نگاه می کنم، هر وعده  غذایم از قبلی اش کمتر می شود. تا جایی که الان بیش از چند قاشق نمی توانم بخورم. یعنی حوصله اش را ندارم و فکر می کنم که انگار دارم یک کیسه خالی را پر می کنم. هر وقت هم چشم مادرم یا خاله هایم به من می افتد، کلی سرکوفت و تشویق و التماس و ...برای غذا خوردن به من می رسد. عین این بچه های کوچک که باید برای غذا خوردن نازشان را کشید. البته مشکل من احتیاج به ناز کشی نیست، مساله این است که حوصله به سفره نشستن را ندارم.هر چند که خیلی مردنی و لاغر شده ام و روز به روز هم بدتر.

حالا اگر بتوانم نخوابم(که نمی شود) و راه بیفتم به طی طریق در دشت و بیابان، شاید بتوانم آن شخص افسانه ای را ملاقات کنم.

*

به صرافت افتاده ام که اگر روزی (خدای ناکرده) پدر شدم، کمتر از شش تا بچه نداشته باشم، چون به نظر من خانواده هر چه پر جمعیت تر باشد بهتر است. تازه موقع پیری هم تکیه می زنم به صدر مجلس و کرور کرور دختر و پسر و عروس و داماد و نوه و نتیجه می آیند به دیدنم و من می شوم بزرگ خاندان و مرجع حل اختلاف و از این قبیل اباطیل. فکرش را می کنم، می بینم خیلی حال می دهد. فقط یک مشکل فنی وجود دارد و آن سیر کردن شکم پنج شش تا بچه به همراه مادرشان است. تازه در این روزگار کمتر زنی حاضر می شود در این خبط شریک شود. به هر حال آرزویش که محال نیست ، اگر خود این کار غیر ممکن باشد.

*

دلم برای دختر عموهایم تنگ شده. یکی شان کلاس چهارم باید باشد و دیگری اول دبستان. پدر و مادرشان که یکی دوسال پیش از هم جدا شدند و عمویم که زد و رفت اسپانیا، دیگر ندیدمشان. مادرشان نمی گذارد از طایفه ما کسی بچه ها را ببیند. دلم برای این دو طفل معصوم می سوزد، ولی کاری از دستم بر نمی آید.

آدم اگر کمی هم حس دلسوزی داشته باشد، آن قدر سوژه برای دلسوزی هست که دل آدم ذغال شود.

*

کجای ما غیر معمولی است طبق ادعای بعضی ها؟(مثل سارا(صدگل) )

آن بابایی(درست ترش آن ننه ای) که می خواست بداند چه کتابی می خواندم بداند که اسمش  سیر تفکر در ایران و جهان  بود یا یک همچو چیزی. در کتاب فروشی ها هم آن قدر به وفور یافت می شود و احتیاج نیست که کسی از من به امانت بگیرد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 15:30 |
امروز صبح که زدم بیرون و دیدم زمین نمناک است و هوا هم اندکی. از خوشحالی داشتم پس می افتادم. نمی دانم چرا بعضی می گویند هوای ابری و بارانی دلگیرکننده است؟

*

چند روز پیش در اتوبوس بین شهری بودم و چون سرراهی سوار شده بودم، فقط بوفه برایم جا بود. ردیف آخر را یک خانواده پر جمعیت گرفته بودند که اگر روستایی نبودند، نمی شد گفت که شهرنشین هستند. مثلاً دختر بزرگشان که گویا ازدواج هم کرده بود، ناخنهایش را در قرن بیست و یکم حنا گرفته بود . چند تا بچه کوچک تر و بازیگوش داشتند که تا آنجایی که من همسفرشان بودم، کنار من و در بوفه نشسته بودند و در آن حدود یک ساعت، هشتاد باری با هم دعوا کردند، دوباره آشتی، دوباره دعوا و .... موقعی که پیاده می شدم، مادرشان از من عذرخواهی کرد بابت سر و صدای بچه هایش. اما نمی دانست که این یکی از بهترین سفرهایی بود که داشتم و اگر مجبور نبودم پیاده شوم، ترجیح می دادم با همان بچه های بازیگوش دور دنیا را هم بروم و بگردم، چرا که آدم واقعاً در کنار این خانواده شلوغ پلوغ احساس زندگی می کرد.

گاهی که به منزل مادربزرگم در نزدیک راه آهن هم می روم-در  خیابان مختاری- این ویژگی را می بینم. فوران زندگی و حیات را از متن آدم ها و رفت و آمدشان. در آنجا خبری از روابط و شرایط استریلیزه بالای شهر نیست. همه در حال رفتن اند یا آمدن و مشغول به کاری. خریدن الگنوی بدلی برای دختربچه های هفت هشت ساله یا شمشیر پلاستیکی برای پسر های شش ساله. گاهی  چند زن را می بینی که آمده اند برای خریدن جهاز عروس و یا یکی را می بینی که سفارش کت و شلوار داده و در آینه مغازه خیاطی خود را ورانداز می کند. یکی دارد با میوه فروش بر سر قیمت میوه داد و فریاد می کند و از آن طرف کبابی محل دوباره برای جلب مشتری دنبه در آتش زغالش انداخته تا بویش رهگذران گرسنه را جلب کند و ................

*

دیشب یک کتاب دویست و بیست صفحه ای را چند ساعته تمام کردم، طوری که خودم وحشت کردم. با اینکه جا داشتم برای کتاب بعدی، جلوی خودم را گرفتم و سعی کردم بروم تلویزیون نگاه کنم که نتوانستم،رفتم بیرون و کمی قدم زدم. کاه اگر از خودم نباشد، کاهدان که از خودم است.

*

پرشین بلاگ کماکان غیرقابل دسترسی است و دست ما از بقیه کوتاه!

کاش دیگران هم در بلاگفا شعبه می زدند(مثل شازده کوچولو)

این بلاگ ما آنقدر بی بازدید کننده است که اگر کسی را دعوت کنم به بازی روز پدر، فقط خودم را ضایع کرده ام

با این حال هر کسی خواست، بسته به کرمش، بسم الله

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 14:46 |
اول از همه و قبل از تبریک روز پدر باید بگویم که ما هم روز زن داریم و هم روز مادر ، اما فقط روز پدر داریم و نه روز مرد.

تقصیر امثال منی که پدر نیستند این وسط چیست که یک روز را هم به ما نمی دهند؟

بگذریم. شازده کوچولو از من خواسته در بازی روز پدر شرکت کنم. گویا باید در این بازی در مورد پدرم بنویسم(اگر درست متوجه شده باشم)

راستش باید بگویم پدر من مرد زحمت کشی است. با وجود بیماری اعصاب که بر جسمش نیز بی تاثیر نیست، همیشه در حال تلاش است برای خانواده اش. راستش من از این قضیه ناراحتم و خجالت می کشم. این که یک نفر با وجود سختی و مشقت، تلاش کند تا مثلاً من روزگار راحتی داشته باشم. البته خیلی هم با سواد است و از همه مهم تر ، دارای دید و بینش است، نه اینکه محفوظاتی را از بر کرده باشد. قدرت نقد و تحلیلش را هر که دیده ، تایید و تحسین می کند. از یک کتاب یا مقاله یا فیلم، طوری نکته بیرون می آورد که مایه تعجب است. هر چند که مدرک دانشگاهی درست و حسابی ندارد، اما رفقایش که اکثراً تحصیل کرده و یا استاد دانشگاهند، بدون مشورت با او، مطلب علمی جدیدی یا دیدگاه نویی را منتشر نمی کنند و او را معلم خودشان می دانند.

آنقدر هم با این و آن روابط آنچنانی دارد که به قول امروزی ها بتواند یک شبه بارش را ببندد، اما به شدت از این کارها بیزار است. مثلاً یک بار پیشنهاد بودن به عنوان یکی سه عضو موسس بانک توسعه صادرات را رد کرد، به دلیل آنکه می دانست ممکن است مجبور شود خلاف اعتقادش عمل کند، و همان زندگی ساده اما مطابق فکرش را ترجیح داد و حتی از اینکه در مواقعی برای گذران زندگی مسافرکشی هم کرده، ناراحت که نیست، بلکه افتخار هم می کند.

به ما به عنوان خانواده اش هم گفته که اگر محرومیت هایی در زندگی ما هست، نه از سر ناتوانی بوده، بلکه به این دلیل است که نمی خواهد ثروتی مشکوک را به خانه بیاورد و محرومیت خودخواسته را یک رسالت می بیند.

پدرم ذهنیت ریاضی دقیقی دارد و در منطق و فلسفه متبحر است. سر همین قضیه یاد کانت می افتم که ذهنیت ریاضی وارش برای دیگران غیر قابل تحمل بود. این ویژگی پدرم هم گاهی کم دردسر ساز نیست. مثلاً به هیچ عنوان زیر بار حرفی که بر طبق منطق نباشد نمی رود و با سفسطه بازی هم نمی شود سرش کلاه گذاشت. البته نه اینکه خیلی خشک است، بلکه منظورم این است که نمی توانی قضیه ای را ماست مالی کنی و او نفهمد.روی همین اصل، اگر بخواهم زیر آبی بروم، اصلاً او را در جریان نمی گذارم، وگرنه اگر یک قسمت کوچک از مطلب هم دستگیرش شود، دستم را تا ته می خواند.

آن قدری که درگیر مطالعه روانشناسی بوده و فلسفه و علوم سیاسی و ...، برای ادبیات وقت نگذاشته ، ولی علاقه مند به ادبیات روس است و داستایوفسکی.

من از این دقتش خیلی کم ارث برده ام و به جای داشتن ذهنی ریاضی، مالیخولیایی و خیال باف و مشنگ از آب در آمده ام.خیلی قباحت دارد، اما چه می شود کرد. به این می گویند فرزند ناخلف مایه سرشکستگی. البته پدرم نظرات مرا قبول دارد و ساعتها می نشینیم به بحث های پیچیده. از فلسفه بگیر تا تحلیل سیاسی، اما من که می گویم این حرفش شاید بیشتر از روی تعارف باشد یا اینکه هر کس فکر می کند بچه خودش از بقیه باهوش تر است.

مدتی هم هست که دیگر در مسائل شخصی من دخالت نمی کند، مثل انتخاب رشته و شغل و ... و فقط در حد مشورت یا راهنمایی و اگر از دستش برآمد کمکی، قدم پیش می گذارد.

گاهی هم بداخلاق می شود که دست خودش نیست و به دلیل بیماری اش است.

با دیدن روش زندگی پدرم، راستش  قید خانواده داشتن را زده ام، چون آدم بی مسئولیتی هستم و حالا که پدری دارم که مسئولیت سرش می شود، فردا روزی نمی توانم بهانه بیاورم که کسی به من مسئولیت پذیری را یاد نداده( حداقل پیش وجدان خودم )

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 12:57 |
یکی از بچه ها می گفت می خواهم بچه دار شوم، آن هم دو تا دختر. بعد بهشان کاراته و کونگ فو یاد بدهم که اگر در کوچه و خیابان پسری مزاحمشان شد، بزنند طرف را لت و پار کنند.

حالا اگر مشکل تکنیکی نحوه انتخاب جنسیت فرزند  (آن هم دو تا دختر پشت سر هم)را ندیده بگیریم، باید بگویم که همین طوری هم که  نصف جمعیت بشری یعنی بانوان، کاراته و کونگ فو بلد نیستند، آن نصفه دیگر یعنی آقایان، به اندازه کافی جنگ و دعوا راه می اندازند. خدا به داد بشریت برسد اگر همه جمعیت کاراته باز شوند.

در مورد نصف و نیمه های آماری هم نکته ای است. قبل از سرشماری اخیر ، نمی دانم از کدام منبعی خبر رسیده بود که تعداد زنان جامعه ایرانی از تعداد مردها بیشتر است. همان موقع چند تا پسر را دیدم که با دمشان گردو می شکستند که بالاخره چرخ فلک به کام ما گردید و منت کشی خانم ها برای پیدا کردن شوهر شروع شد و طبق محاسباتشان مثلاً قرار بود به طور متوسط، به هر مردی ۱.۳۴ زن برسد.

بعد از سرشماری رسمی معلوم شد که نخیر، تعداد مردها بیشتر است.  روز از نو، روزی از نو . دوباره به هوای کفتر بازی به سر بام رفتن و دختر همسایه را دید زدن و با بچه های محل سر آنها دعوا کردن و ...

خدا کمی عقل به همه  بدهد که عقل همه مان از دم کمی گرد است.

*

زنان ایرانی آینده ای بسیار تاریک و مخوف پیش رو دارند. چرا که بیشتر  دانشجویان حال حاضر را دختران تشکیل می دهند و برای این همه زن تحصیل کرده، شوهر تحصیل کرده و هم شان پیدا نخواهد شد.مثلا صحنه زیر را در نظر بگیرید:

پری(لیسانس معماری، فوق لیسانس زیبایی شناسی):عزیزم!، میزانسن فیلمهای کیشلوفسکی مثل نقاشی های سالوادور دالی می مونه یا ال گریکو؟

غضنفر(شوهر پری،سابقاً شاگرد شوفر مینی بوس ،فعلاً بیکار):اینا رو از اکبر آقا بپرس، همون که سر کوچه رنگ ساختمونی می فروشه، در ضمن این بچه دوباره تو شلوارش شاش کرده، ببر بشورش تا همه جا رو نجس نکرده توله سگ... 

راهکارهای برون رفت از این بحران:

۱- خانمها به دانشگاه نروند تا زمانی که ترکیب تحصیلی و جنسیتی برابر شود.

۲-پذیرش این نکته که نباید حتماً ازدواج کرد.

۳-آموزش نحوه کنار آمدن با شوهران امل به زنان دارای Phd

۴-صادرات بانوان دارای مدارج تحصیلی بالا و واردات دختر های امل از سایر ملل عقب مانده

البته فهرست راهکارها را می توان ادامه داد. به عقل من که فعلاً همین ها رسید 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 15:3 |
<