سارا مرا به یک بازی دعوت کرده. انگار این طور است که من به عنوان فیلمنامه نویس یک فیلم که داستانش زندگی خودم است، چهار صحنه ای که دوست دارم در این فیلم باشد و چهار تا که دوست دارم نباشد و کمی از ذات پلیدم و نیز بازیگر این نقش را باید شرح دهم.
چهار صحنه که حتماً باید باشند:
۱-اولین باری که در زندگی ام برف را تجربه کردم. دو سه سالم بود و من در حیاط خانه مان بازی می کردم که دیدم چیزهای سفیدی از آسمان پایین می ریزد. رفتم به مادرم و گفتم و پرسیدم که این ها پر است؟ و مادم که جواب داد:"نه، اینها برف است"
۲-اولین صبحی که در چمخاله گیلان از خواب برخاستم. چهار پنج سالم بیشتر نبود و کرمانشاه که آن موقع آنجا بودیم از شدت بمباران مثل شهر ارواح خالی از سکنه بود و مادرم با دو بچه کوچک تک و تنها بود و پدرم در میانه کربلای چهار و پنج و فاو، شیمیایی های اهدایی از طرف دنیای دموکراتیک و آزاد را استشمام می کرد.
صدای انفجار بمبها در خانه های اطراف و زیر پله فکسنی که تنها جان پناه ما بود و رادیوی بدخبری که دم به دم آزیر قرمز را پخش می کرد یادم است.
بعد پدرم آمد و ما را به گیلان برد، نزدیک اقوام مادری. از مسافرت چیزی یادم نیست و تنها به یاد دارم که صبحی از خواب بلند شدم و به جای صدای انفجار، صدای برخورد امواج با ساحل، خواندن پرنده ها و بوی مرداب به طرفم هجوم آورد. حتی همین حالا هر وقت که بوی به ظاهر گند مرداب و گندابی به مشامم بخورد، بی درنگ یاد این صحنه می افتم.هنوز که هنوز است از تاثیر این تغییر مکان متاثرم.
۳-تابستان سال۷۸ یا مانند آن که آخرین کسوف کلی در آسمان ایران در قرن بیستم در آن روی داد و من از همان روز از کافری توبه کردم و سعی کردم در برابر آنچه که به عنوان حقیقت پذیرفته ام، وفادار باشم.
۴- اواخر پاییز و اوایل زمستان سال ۷۹ که آلبوم زمستان شهرام ناظری را خریدم و با دکلمه اخوان ثالث تشویق به خریدن کتابش هم شدم و از شدت تاثیر ، همان شب برای اولین بار در عمرم چند صفحه شعر نو نوشتم که بین بچه های خودمان صدا کرد و (مثلاً) شدیم شاعر و شعر شناس اکیپ اراذل پارک اندیشه و سید خندان و حول و حوش آن(زها زه!)
چهار صحنه ای که نباید باشند:
۱-حوصله انگ سیاسی خوردن و جر و بحث سیاسی را ندارم. اما از آنجا که قرارم با سارا بر صداقت است ، می گویم:
روز ۱۴ خرداد ۶۸ که رادیو اعلام کرد امام خمینی فوت کرده و من که کلاس دوم بودم، برای اولین و (و گویا آخرین بار) در مرگ انسان معاصری گریستم.
۲-چند سال پیش(دقیقش را خاطرم نیست، اما کمتر از پنج سال پیش) که بعد از مدتها گفتم سر پیری دوچرخه سواری کنم و سوار دوچرخه پسر عمه ام شدم در کوچه های اطراف خانه شان. چند تا دختر پررو توی کوچه بودند که جوانک احمقی محض جلب توجه آنها با موتورش شلنگ تخته می انداخت. من هم بی خبر از همه جا رکاب زنان رد شدم و دختر ها خندیدند که :" این یکی هم با دوچرخه آمده مخ زنی" و من از شدت ناراحتی دور زدم و به خودم لعنت فرستادم برای این هوس بی موقع. البته دلیل ناراحتی ام، نه دوچرخه سوار بودنم در مقایسه با موتورسوار بودن آن پسرک جعلق بود، ناراحتی ام آن بود که بی خود و بی جهت با چنان موجود ابلهی ، آن هم از سوی آدمهایی ابله تر(البته بلا نسبت همه دختر خانمهای برادر و پدر دار) مقایسه شده بودم. هنوز از صدای خندیدن مثل کفتارشان به من، مورمورم می شود، مثل ژان-باتیست کلمانسی که آلبر کامو در داستانش نقل کرده...
۳و۴- برای این دو صحنه دارم به شدت با خودم کلنجار می روم که بگویم یا نه. عجالتاً نمی توانم بگویم. البته این دو تا طلبتان باشد و شاید بعداً راضی شدم.( لطفاً این قضیه را به حساب ادا و اطوار هم نگذارید)
در مورد ذات پلیدم:
متاسفانه به راحتی آب خوردن دروغ می گویم، حتی گاهی بدون دلیل خاصی و صرفاً برای ...
راستش خودم هم نمی دانم برای چه.
از خودم بالاتر را کمتر می توانم ببینم. البته اصلاً حسود نیستم، بلکه سعی می کنم جا نمانم و خودم را بالا بکشم.
بی نظمی و شلختگی و کمی بی خیالی و بی مسئولیتی و کار دنیا و خلایق را به باد هوا گرفتن و نیز کمرویی. البته نمی دانم این ها که گفتم مشمول پلیدی است یا نه.
بازیگر نقش خودم:
البته واضح است که همه اول خودشان را نامزد می کنند. اما من برای این نقش کمتر کسی را می توانم معرفی کنم. از میان ایرانی ها به جز پرویز پرستویی که سنش به من نمی خورد، حبیب رضایی و حمید فرخ نژاد و کامبیز دیرباز
البته واقعش را بخواهید و اگر می شد و ترس از برچسب دو جنسه خوردن نبود، به تنها کسی که راضی می شدم، مریم پالیزبان بود که در نفس عمیق بازی کرده
با همین فرض در مورد خارجی ها هم راث ویلسن اگر چه او هم مونث است، وگرنه از مردها، جود لاو و یا جانی دپ، و اگر سن و سالش اجازه می داد، اول از همه، ژان رنو
*
اگر مایل بودند، شازده کوچولو و آیدا و مریم و سارا(صد گل) را دعوت می کنم.
البته یک دانه برف و ۱حشره و پریسا هم اگر قبول کنند. منت گذاشته اند.
+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت
16:47 |