تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس
چند تا طرح دارم برای نوشتن.کارهایی جدی تر از آنچه قبلاً می نوشتم. منتها اگر زمان را بتوانم تنظیم کنم.

چقدر مطلب برای خواندن تلمبار کرده ام. کاش یکی در خواندن به آدم کمک می کرد (این هم از آن حرف هاست!).

دیگر چشمهایم یاری نمی کنند. چند وقتی است با سردرد و ناراحتی چشم می خوابم، اما نمی توانم که نخوانم.

در این تهران از هر گوشه به گوشه دیگری که بخواهی بروی، کلی وقت تلف می شود. کاش بال داشتم برای پرواز و زودتر می رسیدم.

کم کم تصویری از شخصی که دلم می خواهد بشوم دارد در ذهنم شکل می گیرد. از حالا برای دیدنش هول شده ام!

اگر تصویر کامل تر شد، شاید به شما هم نشانش دادم. غریبه که نیستید...

پرشین بلاگی ها گویا رفته اند تعطیلات

باید پرهیز کنم از هر کتابی را خواندن. هر کتابی، خودش باغی و دنیایی است. سرگردانی در میان باغهای رنگارنگ و دنیاهای گوناگون، هیجان انگیز است، اما به هر حال نوعی آوارگی نیز هست. این یکی را اگر بتوانم، خیلی هنر کرده ام.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 15:9 |
شکنندگی روابط دیجیتال!

این چند روزی که بلاگفا ، وبلاگ من را نشان نمی داد، دستم کوتاه بود از دیدن بلاگ های دیگران و خواندن مطالب و نظراتشان. باز هم هی بگویم دوستی دیجیتالی بهتر است و از این حرف ها.

از طرفی بدک هم نشد. چند روزی نفس تازه کردیم (هم من و هم شما از دست من).

*

از مطلب قبلی که بوی باروت جنگ طلبی بلند نبود؟اگر هم بود، تقصیر من نیست. کار دنیا است که از قضا همیشه هم بر مدار ما نمی چرخد.

به هر حال من به جنگ به عنوان عصاره و چکیده زمان بشری می نگرم. مهابت جنگ زمان را تا حد چگالی یک سیاهچاه متراکم می کند و عواطف و احساسات رنگی عجیب پیدا می کنند. این می شود که امثال همینگوی از آن سر اقیانوس اطلس به اسپانیا می شتابند برای درک و لمس نزدیک صحنه های جنگ.

درفاصله بین انفجار دو خمپاره ، فرد برای بیرون دویدن از سنگر و یا ماندن، می اندیشد ، تصمیم گرفته و عمل می نماید و بدین سان بزرگترین سوالات هستی را، زندگی و مرگ را ، بالاجبار در طول عمر ثانیه ها جواب می دهد. سوالاتی که در حال  عادی روزها و سالها بی پاسخ می مانند.

جنگ مینیاتور زندگی بشری است.

نکته دیگر آنکه زندگی صنعتی ما امروزه کاملاً در وضعیت جنگی است. اصلاً سرریز یافته های لابراتوارهای نظامی جهان است که پس از از دست دادن محرمانگی شان، اینترنت، هواپیمای مافوق صوت، تلفن بی سیم، فضاپیما، مواد شیمیایی ارتقاء یافته و ... را در اختیار ما می گذارند. اگر ارتشهای دنیا نبودند، زندگی امروز ما کمی عقب مانده تر(از دیدگاه کسانی که پیشرفت مادی را تنها نوع پیشرفت می دانند) بود.

نمی دانم این نکته مایه مباهات است یا شرمساری؟

 

کاش زمانی باور می کردیم که تمامی جنگها و فتوحات و پیشرفت های مقارنش، ارزش جاری شدن اشک کودکی را ندارد که در نیمه شب از صدای انفجار از خواب می پرد و مادری ندارد که او را آرام کند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 14:4 |
روزگار غریبی است. تاریخ همیشه تکرار می شود. شاید تکرار هم نباشد، ولی از امر محتوم نمی توان گریخت. زمانی رسم شده بود که در هر جای دنیا همه از مدارا و تساهل و تحمل عقاید مختلف سخن بگویند و به قولی مدافع پلورالیزم باشند.

حالا بعد از این همه سال و حتی سده ، بازگشت بنیادگرایی را در شرق و غرب عالم  می توان دید. یهودیان بنیادگرای ارتودکس از سلطنت یهود دم می زنند و بنیادگرایان مسیحی از جنگ صلیبی و سلطنت هزار ساله مسیح و بنیادگرایان سلفی اسلامی بر طبل جنگ می کوبند.

خیالتان را راحت کنم. به عقیده من از آنجا که خلقت انسان برای اندیشه بوده و انسان موجودی است اندیشمند، خواه نا خواه تمامی درگیری هایش با همنوعان خود به سوی تعارضات معرفتی می رود و چه بهتر. اگر تا دیروز تاریخ برای مشتی خاک یا زمین یا منافع مادی و سیاسی جنگ به پا می شد و ارزشش را نیز نداشت، بهتر نیست حالا که نمی توان جنگ را از زندگی بشر حذف کرد، حداقل بر سر چیزهایی جنگید که ارزشش را داشته باشد؟

امروزه به برکت یا نکبت رسانه ها ، فضای دهکده جهانی آنقدرکوچک شده که جا برای عقاید گوناگون وجود ندارد. گذشت آن زمانی که کسی در کنار کاخ سلطانی می زیست و عقاید خود را داشت.امروزه امواج نامریی رادیو و تلویزیون و ... از قطورترین دیوارها می گذرند و غاری وجود ندارد که بتوان در آن مخفی شد. ماهواره ها شبانه روز، وجب به وجب خاک را می کاوند.واضح است که در این جهان کوچک، یک یهودی در کالیفرنیا نمی تواند یک کنفسیوسی در هونان چین تحمل کند و یک شیطان پرست درانگلستان وجود یک مسلمان در کشمیر را بر نمی تابد.

دعوا بر سر آب و غذا نیست. اتفاقاً درگیری بر سر اندیشه زمانی رخ می نماید که سطحی از رفاه نسبی برای همگان فراهم شود و وقتی غم خور و خواب و خشم و شهوت چاره شد، تازه بشر شروع به اندیشه می کند و از این اندیشه است که خوشی یا ناخوشی عارض می شود.

هر چقدر هم که کسی در فواید صلح سخن بگوید، هر چند از سر دلسوزی، باید دانست که اگر صلحی ممکن بود، بعد از این همه تبلیغ تساهل و تسامح، رخ می داد. اما آنچه که امروزه می بینیم، مسلح شدن هر گروه و هر عقیده ای است و همه خود را برای درگیری نهایی آرماگدون مهیا می کنند.

بگذار یک بار جنگی تمام عیار، خونین، مرگبار و به همراه کاربرد سلاح های هسته ای و ... صورت گیرد و بالاخره یا حق یا باطل ، یک کدام کار دیگری را  برای همیشه فیصله دهد. تنها در هنکام فرو نشستن غبار جنگی مهیب است که می توان به صلحی امید داشت و اصلاً صلح برای چه؟

این دنیا محل تعرض و تضاد و درگیری است و در خمیرمایه اش صلح به کار نرفته. نترسیم از جنگ محتوم، بلکه برایش آماده شویم. در این دنیا خوشی وجود ندارد و "اگر از پس امروز بود فردایی" ، در جهانی دیگر و در عالمی برتر، می توان آسود. تا زمانی که اینجاییم، باید تلاش کرد و حتی جنگید. من هیچ خوف ندارم که بر سر اندیشه ام بمیرم و اصلاً آرزویم است که در راه عقیده ای بزرگ بمیرم تا از تیفوس یا سفلیس یا ... 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:40 |
این شعر ربطی به حال و هوای خودم و اینکه افسرده ام یا سر حال ، خوشحالم یا بد حال و ... ندارد. فقط شعری است زیبا از زنده یاد عمران صلاحی و سرشار از احساساتی قوی که هوس کردم با شما شریک شوم:

مرگ از پنجره بسته به من می نگرد

زندگی از دم در ، قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد، در شبی تیره و سرد، تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است

در تنم خرچنگی است ، که مرا می کاود

خوب می دانم من که تهی خواهم شد

توده زشت و کریهی شده ام

بجه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می آیند

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 14:0 |
دیروز صبح که از خواب بلند شدم، خوابگاه مثل قبرستان سوت و کور بود و خبری از آن جماعتی نبود که همیشه خدا دیر کرده اند و دارند می دوند تا به سرویس برسند. راستش یک لحظه خوف برم داشت که نکند اتفاقی افتاده است. عین داستان های کافکا که یک نفر یک صبح خیلی معمولی از خواب باند می شود و می بیند که یک حشره شده و یا بازجو هایی آمده اند متهمش کنند به جرمی که اصلاً نمی داند چیست.تا اینکه کم کم سر و کله بقیه پیدا شد. این روزها در اتاق تنهایم. همه رفته اند.

*

امروز صبح هم با یک کابوس کافکایی از خواب بیدار شدم. خواب دیدم یک بچه شش ماهه بغلم است که مادرش گفت بچه من و اوست! آن هم نامشروع، چون طرف شوهر داشت.زنک عین خیالش نبود ولی من شوکه شده بودم.

الان فقط قیافه آن بچه در نظرم است و گرمای بدنش وقتی بغلش کرده بودم ، و هنوز آن بهت زدگی و احساس بسیار عذاب آور بغل کردن بچه خودم، آن هم برای اولین بار.

این موضوع باید خنده دار باشد، اما من از صبح تا حالا وحشت زده ام. نمی توانم قیافه بچه ام را (هر چند که خیالی است)  که آب دهانش هم کمی راه گرفته بود، از ذهنش خارج کنم.

امروزمان هم پاک خراب شد با این اوهام لعنتی

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 10:46 |
در جواب یکی از اظهار نظر های مطلب قبل باید بگویم که نمی توانم علاقه ام را نسبت به آمیش ها و سبک زندگی شان پنهان کنم. اما به اطلاع نویسنده اش برسانم که خودش هم می داند که من یکی زیر بار تعمید برو نیستم و این یعنی مخالفت با ordnung ، در ثانی من هنوز در دوران rumspringe ام هستم و هنوز تصمیم نگرفته ام که از فرقه خارج شوم و یا برگردم.

فکر ایجاد دهکده آمیشی اسلامی هم بد فکری نیست!

*

در باره تربیت اطفال در عصر کنونی اضافه کنم که منظورم از دور نگاه داشتن کودکان از تلویزیون و ... این نبود که بچه طوری بزرگ شود که اگر روزگاری جایی تلویزیونی دید، فکر کند آکواریوم است یا یک  جعبه پر از اجنه. منظور آن بود که در تا جایی که ممکن است، تلویزیون نگاه کردن و بازی رایانه ای و ...  کمترین زمان فراغت بچه ها را تشکیل بدهد و به جای آن، بازی با همسالان، مطالعه، کمک به پدر  مادر و هزار فعالیت دیگر در اولویت باشد. خود من هنوز حسرت آن زمانی را می خورم که کودکی ام را به پای تلویزیون گذراندم و نرفتم در کوچه با بقیه بچه ها فوتبال بازی کنم، شیشه بشکنم، دعوا کنم و یا زنگ در خانه ها را زده و بگریزم. بچه سالم باید کارش این باشد که از صبح تا شب از دیوار راست بالا برود و فشار خون بابا ننه اش را به حد انفارکتوس برساند، نه  اینکه پشت مونیتور قوز کند و با چشمهای وق زده، war craft بازی کند.

البته با طبیعی بار آمدن بچه ها موافقم. اما این به معنی آن نیست که اگر روزگاری همه بچه های زیر سن دبستانی هم سراغ سایت های مستهجن بروند، بگذارم بچه من هم اینکار را بکند. بزرگ که شد، یعنی آن قدر که بد و خوب را بفهمد، آزاد است که هر کاری (بلا نسبت شما حتی هر غلطی) خواست بکند، اما تا آن زمان، والدین مسئولند در برابر خوراک ذهنی بچه ها،همان طور که برای سلامت جسمانی و غذای سالمی که به کوکان خود می دهند، مسئولند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 14:2 |
قدیمی تر ها به مطلب خارق العاده ای که بر می خوردند، می گفتند: " جل الخالق!، آخر الزمان است.

ما هم چند روز پیش چیزی شنیدیم که همان را گفتیم. جایی مهمان بودیم که دختر صاحبخانه که کلاس اول یا دوم دبستان است، برگشت و از مادرش پرسید: " مامان!، دوست پسر چیه، هم کلاسی هام ازم می پرسن دوست پسرت کیه؟"

والله ما تا این اواخر هم از این مسایل سر در نمی آوردیم ( و گویا هنوز هم نمی آوریم)، اما نسل جدید مثل اینکه خیلی پیشرفته تر و مدرن تر است. من خودم پسر عمه و پسر عمویم را دیده بودم که هر دو شان چند سال پیش که کلاس اول دبستان بودند، با موهای ژل زده داشتند بیرون می رفتند و در مقابل سوال من که " کجا می روید؟" گفتند: "دختربازی"، اما قضیه بالا مربوط به شهرستان است نه تهران و انگار از این لحاظ، همه جای مملکت متناسب با هم پیشرفت کرده است.

 نیل پستمن در کتابش تحت عنوان پایان کودکیاشاره دارد که با رشد و سپس سیطره رسانه های جمعی، فرآیند  دادن اطلاعات به افراد که متاثر از نظام های کنترل کننده و شکل دهنده و ساخت قدرت است، دگرگون می شود. در گذشته کودک از طریق خانواده و داستان ها و قصه هایی که از والدین یا پدر یا مادر بزرگ ها می شنید، مفاهیم اساسی جهان مانند عشق، نفرت، مرگ ، زندگی ، هستی، جدال خیر و شر ، ازدواج، سکس و ... را متناسب با سن و میزان رشدش درک می کرد و پیوند بین نسلها و انتقال سینه به سینه سنت ها پایدار می ماند. در وهله بعدی، مدارس نیز با ایجاد ساختاری سلسله مراتبی و قانونمند ( هر چند با انتقاد هایی که به آن وارد است) اطلاعات را چنان به دانش طلبان ارایه می کردند که متضمن حفظ هویت جامعه باشد.

اما امروزه روز، کودکان قبل از هر گونه تلاش پدر و مادرشان، با تلویزیون مواجه اند و مفاهیم بنیادین جهان را بدون گذر از فیلتر والدین و تلطیف شدن و مناسب درک کودک شدن و بدون دسته بندی سنی و معرفتی، دریافت می کنند و لذا به تعبیر پستمن، کودکی به پایان رسیده و در جوامع مدرن و پسا مدرن، فاقد مفهوم است.

نسل ما هم پرورده تلویزیون است. البته این روزها دارم تلاش می کنم که منفعلانه تماشایش نکنم و نگذارم که جای مطالعه را ( که فرآیندی است فعالانه  نه منفعلانه) بگیرد. اینترنت هم که دیگر قوز بالای قوز است برای نا اهلش و همه روزه از اعتیاد به شبکه می شنویم.

به عقیده من کودک را باید تا حد امکان از تلویزیون دور نگاه داشت. کاری که اکثر والدین به دلیل اهمال ، نمی کنند و کودک بی پناه را در برابر صحنه های با مضامین سکس و خشونت و ... تنها رها می کنند. خود من هنوز هم صحنه گردن زدن سر تامس مور در فیلم مردی برای تمام فصولرا که در پنج ساگی دیدم به خاطر دارم و نیز وحشتی که تا مدتها از این صحنه بر من مستولی بود را فراموش نمی کنم.

نبود پدر بزرگها و مادربزرگها در جمع خانواده و تشکیل خانواده های هسته ای که از ثمرات مدرنیته و صنعتی شدن است، ضربه بزرگی را بر پیوند نسل ها وارد آورده و در نظر من، شاخص جدایی نسل ها از هم، آمار افراد ساکن در سرای سامندان است.

انگار هولدن کالفیلد در رمان ناطور دشتحق داشت که می گفت اگر ازدواج کند، بچه هایش را قایم می کند و خودش به آنها سواد یاد می دهد و  کتابهایی را که باید بخوانند در اختیارشان می گذارد تا از دسترس و دستبرد رسانه های توده ای به دور باشند.. حالا نه به این شوری شور، ولی مسئولیت والدین در دوران کنونی، سخت تر ولی حیاتی تر است.

خود من اگر روزی بچه دار شدم ( که بعید است) ، نمی گذارم شب تا صبح تلویزیون نگاه کنند یا پای رایانه باشند. لولیدن در خاک و خل باغچه به مراتب مفید تر از کشتن غول آخر رزیدنت اویل است یا تماشای سریال های آلمانی یا فیلمهای مزخرف هالیوودی.برایشان هم کلی کتاب می خرم و نیز حتماً حیوان خانگی و اسباب بازی های ساده و بیشتر تیر و ترکه و چوب دور و برشان می گذارم که خودشان خلاقیت به خرج دهند و اسباب بازی هایشان را بسازند. خود من در میان انبوه اسباب بازی هایم که می شد یک مغازه با آنها راه انداخت، یک چوب باریک را از همه بیشتر دوست داشتم که هم تفنگ بود  وهم شمشیر و هم نیزه و هزار و یک چیز دیگر که برایش تصور می کردم.

اینک آخرالزمان ، باید گوش به زنگ بود و آماده

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 9:38 |
به خودم میگویم بزنم به نقد سینمایی نوشتن. هم نوعی اظهار فضل است و مردم می فهمند که چه آدم باسوادی هستم و کلی کلاس می گذارم، هم بهتر است از اینکه بنیشینم و کاری نکنم. منتها از عوالم روشنفکری به شدت بیزارم. البته چندان هم شایق نیستم که عوام محض باشم، ولی اگر روزی قرار بر مصاحبت با تنها یکی از دو سر طیف روشنفکری و املی باشد، به نظرم همان املی بهتر است. حداقل این آدمها ، انسانهایی بسیط و بدون پیچیدگی اند و در معاشرت صادق تر.

هر چند می دانم که خیلی زود حوصله ام از جماعت عوام  و امل سر می رود، از آن طرف هم حوصله اداهای روشنفکر مآبانه را ندارم که لازمه اش این است که بشریت را چهارپا تصور کنی و خودت را چوپان نجات بخش و متوقع باشی همه بیایند و گوش بدهند به افاضات رنگارنگی که هر صبح علی الطلوع الهام می شود و اکثراً هم از اثرات شام شب قبل است.

روشنفکری را به طور عام هیچگاه باور نداشته ام و تحسین نکرده ام و از آن طرف هم نمی توانم توده مردم را به جرم نادانستگی تحقیر کنم. توده مردم در نظر من شبیه کودکانند که نمی دانند و در این نادانستگی تقصیری ندارند و باید با آنها چنان مدارا کرد که با کودکان. دقت که می کنی، می بینی که مشی پیامبران الهی هم همین بوده و این شخصیت های بزرگ، همواره خود را خم می کرده اند تا شعور مردمان عصرشان هم قد آنان شود . لذا هیچ پیامبری را تاریخ سراغ ندارد(حتی اگر به رسالت این اشخاص اعتقاد نداشته باشیم، می دانیم که به گواهی تاریخ، افرادی با این مشخصات بوده اند) که قیافه بگیرند و بیچاره ها را برانند و محافل شخصی برپا کنند و پای شومینه پیپ بکشند و ویسکی بخورند و نسخه بپیچند برای جماعتی که نه آنها را می بینند و نه آنها اینها را (عجب چیزی شد!) 

*

حرف ، حرف می آورد. از نقد سینمایی رسیدیم به ...

*

پاچه خواری جماعت نسوان: روز زن و روز مادر مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:45 |
درست وسط گرمای بعد از ظهر که  باد گرم چشمها را می سوزاند ، در هیاهوی چهرراه ولیعصر باشی و ناگهان عمویت ، ببیندت و به یک رانی هلوی خنک مهمانت کند و تو با خود بگویی چه حسن تصادفی!

*

دیشب بعد از مدتها (یعنی حدود یکی دو ماه)  نشستم به فیلم دیدن: عشق سگی. فیلم نامه نویس فیلمهای ایناریتو یک بابایی است به اسم گیرمو آریاگا که با این که به نوعی مارکسیست است، هر چه می نویسد از تم های اخلاقی و دینی خالی نیست. یاد آین جمله معروف افتادم که می گویند حتی اگر کافرهای ایتالیایی هم فیلم بسازند، یکی دو صحنه کلیسا و عشای ربانی و ... در فیلم خواهد بود.

جامعه مکزیک( که فیلم و فیلمساز از آن می آیند) عجب جامعه غریب و خشنی است، طوری که متوحش می کند آدم را. فرهنگ کاتولیکی و لاتینی آنها هنوز از مسیح، چهره عقوبت دهنده و همه سو نگر و ناظر به کردارهای آدمیان را نشان می دهد  که خدایی است سریع العقاب. این چهره از مسیح در اروپا مربوط به دوران اولیه مسیحیت است و از نقاشی های آن دوره مشهود است که در آن قیافه مسیح، عبوس و جدی ترسیم شده است. 

اما با گذشت زمان، تصویر مسیح نجات دهنده و مهربان کم کم مجال بیشتری پیدا کرد و در شمایل نگاری ها نیز چهره مسیح با لبخندی از سر عطوفت پرداخته شد.

اما همانطور که گفتم، برای جامعه خشن مکزیک، گویا آن چهره خشن سودمندتر است، بلکه خلایق در ارتکاب به انواع جنایت ها، اندکی تفکر و تقوا به خرج دهند. در فیلم نیز تم خیانت ، تم اصلی است و هر خائنی سریعاً و شدیداً ، به مجازات این (فعلاً) جهانی می رسد تا نشان دهنده نظام اخلاق مدار گیتی باشد.

*

کم کم دارد باورم می شود که هیچ کاری در دنیا مثل ترجمه در قبال پول، مصیبت بار نیست.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 12:15 |
دیروز پس از چند ساعت رانندگی از شمال تا تهران، بی رمق افتادم و مثل مرده ها خوابیدم. خدا نصیب شما هم کند که بروید. ما که حظ وافر بردیم. البته با مسافرت یکی دو روزه زیاد میانه ای ندارم، اما چاره ای نبود و باید می رفتم.

 راستش را بخواهید ، یکی دو سال هم برای من کفاف نمی دهد تا آنچه دلم می خواهد بکنم. مثلاً یک بوته وحشی جنگلی را در نظر بگیرید یا یک سرخس را. من حاضرم که سه چهار ساعت بنشینم و تماشایش کنم و هیچ خسته هم نشوم و باز هم وقت کم بیاورم. حالا وقتی به یک جنگل رنگارنگ که برسی، معلوم است که عمر کفاف نمی دهد. هرچند به نظرم اگر عمرم در این راه و تماشای نشانه های خلقت به سرآید، هیچ ضرر نکرده ام.

تنها هراسم این است که بشر از کنار اینها بگذرد و حتی بدتر، حرمت این آیات را که حرمتشان کم از آیات قرآن نیست، نگاه ندارد و آنها را نابود کند. بشر نه کتاب تشریع را دریافت و نه کتاب تکوین را پذیرفت.

هر بار که به آنجا می روم، تغییری و تخریبی است. مد لباسها و مدل موها و نحوه گویش ها روز به روز در حال تغییر است. می اندیشم که این مدرنیته کذایی، در قبال این ها که می گیرد چه در عوض می دهد؟ ما که چیزی ندیده ایم. البته منکر فواید برق و اتوموبیل و سیستم های مخابراتی(که به مددش دارم برای شما اراجیف سر هم می کنم) نیستم، منتها می گویم شان انسان یا حد اقل انسانیت بالاتر از این چیزهاست. این مسائل با تمامی اهمیتش چیزی جز تامین احتیاجات خور و خواب و خشم و شهوت نیست.

حتی در تامین مناسب آنها وسط مدرنیته هم حرف دارم. من مسیر دیروز را در هفت ساعت طی کردم، به مدد شاهکار عصر مدرن، یعنی اتوموبیل. اما اگر این مسیر را مانند گذشته با کاروانی از سواره ها و پیاده ها می رفتم، چیزی از دست داده بودم؟ و آیا در آن صورت در هر منزلی، با تامل بیشتر به اطراف نگاه نمی کردم و از مصاحبت همسفرانی برخوردار نمی شدم؟

اکنون که به کمک معجزه موبایل از فرسخها دورتر برای آشنایی اس ام اس می فرستم، آیا لطف ذوق زدگی از دریافت یک پاکت نامه را از دست نداده ام؟

آیا حالا که عنان چشم و گوش را به تلویزیون و ضبط صوت و ... می دهم، خود را از تماشای طبیعت و شنیدن اصوات گوناگونش محروم نساخته ام؟

از این گونه نکته ها می توان تا هزاران شمرد. با این افکار، اعتقاد راسخ دارم که زندگی امروزه من و مانند من با تمامی برخورداری از مواهب گوناگون که خودش جای بسی شکرها دارد، از حیث کیفیت به هیچ عنوان بالاتر از آنهایی نیست که صدها سال گذشته می زیسته اند و از طبیعت بکر و ساده و آلوده نشده با طعم های مصنوعی امروزی بهره می بردند.

مگر اینکه در این بین قافله بشری از حیث معنا و معرفت هم رشد کرده باشد(که شاید هم کرده است)، هر چند که نگاه می کنی، می بینی مشکلات همان است که همیشه بوده و شاید خواهد بود. راستی ها و دروغها ، عشق ها و نفرت ها، اشکها و لبخندها، ...،همه و همه هر روز تکرار می شوند و باز اگر با هوشمندی نگاه کنی، محتوا همان است و تنها قالب است که تغییر می کند.

البته چاره کار این نیست که دوباره به عصر حجر برگشت. این کار نه ممکن است و نه مطلوب. باید به دنبال راهی بود که...

این موضوع باز هم جای کار دارد. دنباله اش را بگذارم برای بعد...

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 13:16 |
دیروز دوباره باران آمد و من کلی سر حال آمدم. بعد از چند روز نوشتن مداوم و متصل، الان انگار که خشک شده باشم، نوشتنم نمی آید. آدمیزاد هزار و یک جور اطوار دارد.

*

دلم برای دخترها می سوزد. البته نمی خواهم فردین بازی در بیاورم، اما فکرش را بکنید چند روز پیش دختری را در پارک دیدم که روی صندلی نشسته بود و در افکار خودش بود و از آن طرف هر که رد می شد، حرفی و متلکی و ابراز علاقه و توجهی و از این قبیل کارها می کرد،حالا نیتشان خیر بوده یا شر را خودتان برای خودتان بررسی کنید.  این بود که به نظرم آمد آن دختر حتی امکان چند لحظه تنها و آسوده بودن را در این جامعه ندارد و نمی تواند در پارکی یا جایی، فارغ از هیاهوی شهر، ساعتی بنشیند و در این بین، سرخری و مزاحمی ،  چه از نوع عاشق سینه چاک و چه جنایتکار متجاوز، خلوتش را به هم نزند.

حالا خطابه های طولانی در این مورد که بعضی از دخترها خودشان مقصرند و دنبال جلب توجه اند و ... را کنار بگذاریم، می بینیم که باز هم دختر بودن انصافاً سخت تر است.

تصور کنید که خانمی یا دختری وارد جایی شود که چند تا مرد یا پسر آنجا باشند و بعد عکس العمل ها و تغییر حالت گفتار و چهره و بدن را ببینید. این کار، یعنی زیر نظر گرفتن رفتارهای این آدمها همیشه یکی از سرگرمی های مورد علاقه من بوده است و از این طریق شعور سوژه ها را طبقه بندی می کنم.

عکسش هم ممکن است صادق باشد، یعنی آقایی به جایی برود که چند خانم آنجا باشند و ...، اما نکته مهم این است که شما دختری را پیدا نمی کنید که سر کوچه بایستد و جلوی پسرها را بگیرد و متلک بارشان کند، ولی رفتار پسرها تهاجمی تر است و لذا دختر بودن، سخت تر.

بسیاری از این رفتارها عموماً فطری و غریزی و معمولی اند. منها باید توجه داشت که عنان را که نمی شود یکسر به غریزه و فطرت داد، وگرنه بنی آدم هم گونه ای خواهد بود در ردیف سایر جانداران دیگر. آنچه ممیزه انسان و حیوان است، عقل و شعوری است که خدا به انسان داده است ( و شاید هم به بعضی نداده)

پی نوشت۱:علی رغم مطالب بالا،می دانم که خانمها وکیل وصی نمی خواهند و خودشان بلدند که ...

پی نوشت۲:در این روزگاری که" ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد"، این قدر همدیگر را نخراشیم و نیازاریم ، چه زن و چه مرد

پی نوشت۳: همه ما مقصریم و مسئول، جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست.

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 11:22 |
اولاً ممنون از همه دوستان که برای کنکور من دعا کردند. اگر می پرسید که چه جور بود، عرض می شود ما که گند را زدیم، الباقی دست مسئولان سازمان سنجش است.

سر جلسه هم ابداً استرس نداشتم . البته من سر هیچ امتحانی استرس نداشته ام و به جز یک بار، در تمام سالهایی که درس خوانده ام، تقلب نکرده ام( حالا اگر باور نمی کنید، خدا که شاهد است).

*

دیشب داشتم شام می خوردم که یک دفعه حالم بد شد. این طور بود که احساس کردم ناگهان از هر چه دور و برم است به شدت عصبانی و متنفرم. خودم از این حالت وحشت کردم. صندلی، نمکدان، تخت خواب، مونیتور کامپیوتر و ...، و هر چیزی را که می دیدم، ابعادش به نظرم خیلی بزرگ می آمد و من دلم می خواست سرشان داد بکشم. نزدیک بود که بیافتم به جان اسباب و لوازم اتاقم و همه را خرد کنم.

برای همین شروع کردم به بلند بلند خواندن آواز مسخره ای، بلکه این افکار از سرم بیافتد. بعد سریع به اتاق بچه ها رفتم تا با یکی حرف بزنم، تا شاید بهتر شوم. این طور مواقع، کسی نیست که حالم را بفهمد و کمکی کند و من باید خودم حواسم باشد که کاری دستم ندهم.  تنها کمکشان این بود که گفتند خدمات آسایشگاه های روانی هم مشمول بیمه است و مدام هم بعد از آن می پرسیدند که برای چه و که می پرسم.

حالا کمی خیالم راحت تر شده. البته هنوز هم می ترسم که دوباره آن حالت سراغم بیاید.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 13:40 |
آن خوابی را یکی دو پست قبلی نوشته بودم یادتان هست؟ مطالبی در مورد "شهر سرنوشت" و از این قبیل.

امروز یکی به من گفت که شهری در ایالت واشینگتن آمریکا به نام TACOMA وجود دارد که به آن شهر سرنوشت می گویند. چرایی اش گویا مفصل است.

هنوز دهانم باز مانده است. نمی دانم این شهر، همانی است که در خواب دیده ام یا نه، ولی اگر خودش باشد، آدم ترس برش می دارد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 13:38 |
<