قدیمی تر ها به مطلب خارق العاده ای که بر می خوردند، می گفتند: " جل الخالق!،
آخر الزمان است.
ما هم چند روز پیش چیزی شنیدیم که همان را گفتیم. جایی مهمان بودیم که دختر صاحبخانه که کلاس اول یا دوم دبستان است، برگشت و از مادرش پرسید: " مامان!، دوست پسر چیه، هم کلاسی هام ازم می پرسن دوست پسرت کیه؟"
والله ما تا این اواخر هم از این مسایل سر در نمی آوردیم ( و گویا هنوز هم نمی آوریم)، اما نسل جدید مثل اینکه خیلی پیشرفته تر و مدرن تر است. من خودم پسر عمه و پسر عمویم را دیده بودم که هر دو شان چند سال پیش که کلاس اول دبستان بودند، با موهای ژل زده داشتند بیرون می رفتند و در مقابل سوال من که " کجا می روید؟" گفتند: "دختربازی"، اما قضیه بالا مربوط به شهرستان است نه تهران و انگار از این لحاظ، همه جای مملکت متناسب با هم پیشرفت کرده است.
نیل پستمن در کتابش تحت عنوان پایان کودکیاشاره دارد که با رشد و سپس سیطره رسانه های جمعی، فرآیند دادن اطلاعات به افراد که متاثر از نظام های کنترل کننده و شکل دهنده و ساخت قدرت است، دگرگون می شود. در گذشته کودک از طریق خانواده و داستان ها و قصه هایی که از والدین یا پدر یا مادر بزرگ ها می شنید، مفاهیم اساسی جهان مانند عشق، نفرت، مرگ ، زندگی ، هستی، جدال خیر و شر ، ازدواج، سکس و ... را متناسب با سن و میزان رشدش درک می کرد و پیوند بین نسلها و انتقال سینه به سینه سنت ها پایدار می ماند. در وهله بعدی، مدارس نیز با ایجاد ساختاری سلسله مراتبی و قانونمند ( هر چند با انتقاد هایی که به آن وارد است) اطلاعات را چنان به دانش طلبان ارایه می کردند که متضمن حفظ هویت جامعه باشد.
اما امروزه روز، کودکان قبل از هر گونه تلاش پدر و مادرشان، با تلویزیون مواجه اند و مفاهیم بنیادین جهان را بدون گذر از فیلتر والدین و تلطیف شدن و مناسب درک کودک شدن و بدون دسته بندی سنی و معرفتی، دریافت می کنند و لذا به تعبیر پستمن، کودکی به پایان رسیده و در جوامع مدرن و پسا مدرن، فاقد مفهوم است.
نسل ما هم پرورده تلویزیون است. البته این روزها دارم تلاش می کنم که منفعلانه تماشایش نکنم و نگذارم که جای مطالعه را ( که فرآیندی است فعالانه نه منفعلانه) بگیرد. اینترنت هم که دیگر قوز بالای قوز است برای نا اهلش و همه روزه از اعتیاد به شبکه می شنویم.
به عقیده من کودک را باید تا حد امکان از تلویزیون دور نگاه داشت. کاری که اکثر والدین به دلیل اهمال ، نمی کنند و کودک بی پناه را در برابر صحنه های با مضامین سکس و خشونت و ... تنها رها می کنند. خود من هنوز هم صحنه گردن زدن سر تامس مور در فیلم مردی برای تمام فصولرا که در پنج ساگی دیدم به خاطر دارم و نیز وحشتی که تا مدتها از این صحنه بر من مستولی بود را فراموش نمی کنم.
نبود پدر بزرگها و مادربزرگها در جمع خانواده و تشکیل خانواده های هسته ای که از ثمرات مدرنیته و صنعتی شدن است، ضربه بزرگی را بر پیوند نسل ها وارد آورده و در نظر من، شاخص جدایی نسل ها از هم، آمار افراد ساکن در سرای سامندان است.
انگار هولدن کالفیلد در رمان ناطور دشتحق داشت که می گفت اگر ازدواج کند، بچه هایش را قایم می کند و خودش به آنها سواد یاد می دهد و کتابهایی را که باید بخوانند در اختیارشان می گذارد تا از دسترس و دستبرد رسانه های توده ای به دور باشند.. حالا نه به این شوری شور، ولی مسئولیت والدین در دوران کنونی، سخت تر ولی حیاتی تر است.
خود من اگر روزی بچه دار شدم ( که بعید است) ، نمی گذارم شب تا صبح تلویزیون نگاه کنند یا پای رایانه باشند. لولیدن در خاک و خل باغچه به مراتب مفید تر از کشتن غول آخر رزیدنت اویل است یا تماشای سریال های آلمانی یا فیلمهای مزخرف هالیوودی.برایشان هم کلی کتاب می خرم و نیز حتماً حیوان خانگی و اسباب بازی های ساده و بیشتر تیر و ترکه و چوب دور و برشان می گذارم که خودشان خلاقیت به خرج دهند و اسباب بازی هایشان را بسازند. خود من در میان انبوه اسباب بازی هایم که می شد یک مغازه با آنها راه انداخت، یک چوب باریک را از همه بیشتر دوست داشتم که هم تفنگ بود وهم شمشیر و هم نیزه و هزار و یک چیز دیگر که برایش تصور می کردم.
اینک آخرالزمان ، باید گوش به زنگ بود و آماده
+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت
9:38 |