تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس
اصلاْ مهم نیست که فردا کنکور دارم. دو روز است دوباره نوشتن را شروع کرده ام. بعد از مدتها ، قلم به دست گرفتن و کاغذ سیاه کردن. آن هم با چنان سرعت و حجمی که خودم وحشت می کنم. روزی ده صفحه متراکم، چون من خیلی ریز می تویسم و هر صفحه ام، دو سه صفحه آدمهای درست و حسابی می شود. ریز می نویسم چون همیشه وحشت دارم که جا کم بیاورم.

احساس می کنم که در اثر این نوشتن، قدری سبک تر شده ام، روی همین اصل ممکن است که کمتر بلاگ بنویسم.می گویم ممکن است، چون کارهایم هیچ وقت حساب و کتاب ندارد.

*

دیشب یک آینه گذاشتم جلویم و خودم را تماشا کردم. راستش را بخواهید ، می شود گفت که قیافه ام تا حدودی فراموشم شده بود.

بعد یکی پرید توی اتاق و من سریع بساط این اطوار جدید را جمع کردم، چون نمی خواستم اسباب مسخرگی شود.

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 11:58 |
از امروز صبح که از خواب بلند شدم، هنوز در حال و هوای خوابی هستم که داشتم می دیدم. البته اینکه بیابم و خوابم را تعریف کنم، شاید کار چندان جالبی نباشد، اما طاقت نمی آورم که تعریف نکنم.

خواب دیدم که در یک شهر غریب هستم که این طور به ذهنم می آمد که اسمش "شهر سرنوشت"  یا همچو چیزی باشد. البته قبول دارم که اسم خنکی است، منتها خواب است دیگر، دست خود آدم که نیست.

اگر به سمت جنوب شرقی نگاه می کردی، یک کوه آتش فشانی عظیم را می دیدی که هنوز برف روی قله اش بود.

من انگار که سوار بر ماشینی یا چیزی باشم، داشتم حرکت می کردم و چهارراه های به نسبت شلوغی را بدون توجه به چراغ راهنمایی طی می کردم. توی یک خیابان به تقریباً عریض بودم که   اسمش M یا S M  بود.

بعد پشت یک چراغ قرمز ایستادم که آن طرف چهارراه دو تا خوار و بار فروشی به اسمهای Peter و دیگری Safe یا چیزهایی مثل این ها بود. 

سمت چپ همان چهارراه یک ساختمان بود که جلویش یک عالم ماشین پارک شده بود و در سمت راستش، یک ساختمان بود که مثل آرم شرکت سایپا می مانست و سه بازو داشت. قبل از آن هم یک زمین بازی بود که هم چمن داشت و هم خط کشی برای فوتبال.

این ها را نوشتم که فقط کمی راحت شوم، چون با اینکه چیز خاصی در خوابم نبود، احساس خیلی عجیبی دارم، انگار که قبلاً آنجا بوده ام یا این خواب را چند بار دیگر هم دیده ام.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 7:50 |
دکان صحافی ابوالفتح

همسر ابوالفتح به همراه پسرش در دکان هستند.

همسر ابوالفتح:این خبر درسته؟ اصلان آمد خانه گفت پدر خواسته با عجله اثاث را ببندیم، که عازم تبریزیم. گرچه اصلان دروغگو نیست، ولی قول کودکان همیشه خالی از خطا نیست. گفتم شاید مطلبی رو درست نیافته.

ابوالفتح: درسته.

همسر ابوالفتح: با این حال بهتره زن فرمان رو از زبان شوهر بشنوه تا فرزند.

ابوالفتح: شب گذشته دیر آمدم،خوابیده بودی، به اصلان پیغام دادم.

همسر ابوالفتح: پسرجان تو برو بیرون وایسا، من با پدرت حرف دارم.

ابوالفتح: گت(برو)

همسر ابوالفتح: گرچه به حکم وظیفه زناشویی مطیع شما هستم،اما از خدا پنهان نیست که من به این سفر رضا ندارم.

ابوالفتح: فدای زبانی که حقیقت را بگه. امان از کسی که بخواد حقیقت رو جست و جو کنه. بازم راست گویی درست تره،در این سفر من همراه تو و اصلان نیستم.

همسر ابوالفتح: برای چی برمی گردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هرکدام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترک دیار کردیم.

اصلان از پنجره دکان به حرفهای آنان گوش می دهد.

ابوالفتح: این سفر بی منه، تو با اصلان می ری تبریز، دیشب نشد برات بگم، خواب بودی.

همسر ابوالفتح: شما مدتیه دیر خانه می آیین، یا اصلاً نمی آیین. دیشب بسیار پریشان بودین، هیچ نخوابیدین، چه پیش آمده؟

ابوالفتح: تو بیدار بودی؟

همسر ابوالفتح: چطور می شه به دریا خوابید وقت طوفان؟

ابوالفتح: نگران نباش، مسئله ای نیست.

همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون با خبر باشه، من کنجکاوی ندارم.

ابوالفتح: مرض چند وقته شدت پیدا کرده، اصلان نازک بدنه، بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقت دور باشیم، حکیم دوا می کنم، پروار می شم، میام پیشتون.

همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین، برای کمی سرفه کردن،ظرف و اتاقتون رو جدا کردین، حالا باید شهرمون جدا باشه؟

ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامت اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم گفته مریضخونه باشی درست تره. با زن راستگویی درسته.

همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بی کس، اگه برای سلامتی اصلانه، می فرستمش شیراز، خانه خواهرم.

ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.

همسر ابوالفتح: جوان، اما خام

ابوالفتح: جوان و قشنگ. منم اگر از مریضخانه نتیجه ای نگرفتم، دکان رو می فروشم، پولش را می فرستم بابت مهریه، اگر چیزی موند، اندوخته ای باشد برای اصلان.

همسر ابوالفتح: از طلاق حرف می زنین؟

ابوالفتح: بله.

همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟

ابوافتح: نه، نه.

همسر ابوالفتح:پس ان شاء الله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع می شیم؟

ابوالفتح: من طالب شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمر من نمی رسه.

همسر ابوالفتح: پس شما رهسپار راه پدرانمون هستین.

ابوالفتح: بله ، دختر عمو

همسر ابوالفتح: بی انصاف، هنوز که همسرت هستم، پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.

ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.

همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه، تهرانم شد خاک این پسر عمو

ابوالفتح: بی انصاف، حالا که زنده ام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.

همسر ابوالفتح: شب که آمدیدبدرقه، پسر عموی مهربان، شب که آمدید، شب

 

                                                                            هزار دستان، زنده یاد علی حاتمی

                                                                                   (نقل از نشریه فیلم نگار)

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 15:28 |
عجب تناقضی است. من همیشه دلم می خواست که مردنم در اثر انفجاری چیزی باشد، به طوریکه هیچ چیزی از جسدم را نشود پیدا کرد.

حالا رفته ام و این فرم اهدا عضو را پر کرده ام و در نتیجه معقول آن است که طوری بمیرم که اعضا قابل اهدا را بشود سالم در آورد.

باید بنشینم برای یک طور دیگر مردن خیالبافی کنم.

 

پی نوشت: اگر شما هم می خواهید عضو شوید، بروید در بلاگ آیدا که لینکش در آنجا موجود است. خودم مستقیماً لینک نمی دهم چون در ابتدا ایده اش را او به ذهنم انداخت.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 9:29 |
اتاق مجید

مجید در اتاق خودش با خرت و پرت هایش ور می رود و با خودش حرف می زند.

-:" پنزر خنزره، توپ داغونم نمی کنه، چش شیطون کر، توپ توپم، این مال و منال مفتی، همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد، حاصل یه عمر جوب گردیه،آقامون ظروفچی بود،خودمون شدیم جوبچی،جوبچی، آقا مجید ظروفچی جوبچی،هه هه هه میخ زنگ زده ،زنجیر زنگ زده،تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواستو ضرب کن، جمع کن، حواستو ضرب کن،جمع کن،ساعت زنگ زده، دیگه زنگ نمی زنه،چون زنگاشو زده، داداش حبیب، ما داداشیم،از یه خمیریم،اما تنورمون علی حده است، تنور شما عقدی بود، مال ما تیغه ای صیغه ای، کله شماها شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، کله ما شد عینهو نون سنگک، خوب شد که بربری نشدیم...آقا مجید. تافتونیا، اون طرفیا، اون وریا، همونایی که بعد از چله آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری، همه این ثروتو ضبط می کنن.(مجید به طرف در اتاق می رود و با دست، اتاق برادرانش را نشان می دهد)دادش حبیبم یه نفره تو اونا، غربتیا یه لشگرن، جخ سر داداش حبیبم مثل سر اونا تافتونیه، نه سنگکی،با اونا تنیه، با من نا تنیه، با اونا تنیه، با من ناتنیه ، با اونا تنیه، با من ناتنیه، با اونا تنیه، تن تن تنیه،نا تن تنیه، تن تن تنی، نا تن تنی، نا تن تنی، نا تن تنی، دنگ،...آقا مجید، اگه غربتیا برگشتن گفتن جوبچی لجن جمع کنه، بگو دیوثا، دامادتون که دواتچیه، لیقه دوات جمع می کنه. به هر چه نه بدتر دروغگو دشمن خداست، ای وای که چقدر دشمن داری خدا، دوستاتم که ماهاییم...

                                                                    سوته دلان، ساخته زنده یاد علی حاتمی

                                                                               (نقل از نشریه فیلم نگار)

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 11:27 |
دیروز بحثی داشتم با آشنایی، و می گفتم که دیگر به خودم اعتماد ندارم. منظورم تنها اعتماد به نفس و... نیست. دیگر به خوب بودن خودم اعتمادی ندارم. قبلاً خودم را آدم خوبی تصور می کردم و از خودم راضی بودم( ولی "نه از خود راضی" البته)، فکر می کردم در برابر وجدانم هیچگاه شرمسار نخواهم بود، اما وقتی که انسان چشم باز می کند بر بدی های همنوعش که با او چندان تفاوتی ندارند، می ترسد به عاقبت آنها دچار شود.

این همه جنایت و ظلم و بیداد که جهانیان را گرفتار ساخته که از موجودات فضایی یا ارواح خبیثه و نظایر اینها نیست. بلکه زیر سر همین آدم های معمولی از جمله من و (با عرض شرمندگی) شماست. جنایت کارانی که بویی از هیچ گونه ترحمی نبرده باشند در طول هر عصر به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند،  حال در مقام فرمان دادن هم که باشند، پیاده نظامشان انسان هایی اند که خانه ای و خانواده ای و محبوبی و قلبی و احساساتی دارند و با این حال مرتکب هر رذالتی می شوند.

اما چه بر سر ما می آید که ناگهان درنده خو می شویم و هم دیگر را می دریم. شاید هیچ گونه دیگری مانند انسان ها همنوع خوار نیست که حاضر است به بهای آسایش خود، هزاران نفر را قربانی کند.

اکنون این سوال را هر روز از خود می پرسم:

آنانی که از تو ثابت قدم تر و استوارتر می نمودند، یکی بعد از دیگری، در گذرگاه ها و پیچ و خم های روزگار، از انسانیت خویش بریدند ، تو تا کجا می توانی انسان بمانی؟ چه پرتگاهی تو را به کام خواهد کشید؟

طمع؟ شهوت؟ فزون طلبی؟  فریب؟  ریا؟ حسادت؟ کینه؟ ....

براستی مرز انسانیت تا کجاست؟

قبلاً خود را مصون می دانستم، اما اکنون واقع بین تر شده ام. به راه طولانی پیش رو می نگرم و به شیاطین در کمین نشسته و از همه بدتر، نفس خودم که از هر شیطانی نیرومندتر است و دلم می لرزد که نکند پایم بلغزد.

به رستاخیزی می اندیشم که در مقابل دیدگان بشریت تو سری خورده و حسرت کشیده، در مقابل دیوان داوری کیهانی و در برابر پروردگار، بایستم و در برابر سوالی که هنوز پرسیده نشده و من از قبل می دانمش و نیز پاسخش را، چه خواهم کرد. تنها سر به زیر افکندن است و از شرم سر تا پا خیس شدن و حسرت انسانیتی را خوردن که در جایی گمش کرده ام.

چرچیل می گوید: هر کس را می توان خرید، تنها قیمت هاست که فرق می کند.

خودم را به چند بفروشم، در این معامله سود برده ام؟

پاسخ این سوال را هنوز نیافته ام و همین، آسایش را از من ربوده است

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:18 |

منقول است که بعد از آنکه روح پیامبر به آسمان رفت، جبرئیل هفت روز بر زمین درنگ کرد و در این ایام،با فاطمه(علیها السلام) مصاحبت داشت. از آنچه که گفته شد و شنیده شد اگر بی اطلاع باشم، این نکته دور از ذهن من نخواهد بود که شاید خداوند جبرئیل را برای تسلی و اقناع آن حضرت فرستاده باشد، زیرا فرزندان او در روزگاران پس از آن،هر جا که یافته شدند، یا با شمشیر و یا به زهر و یا قطعه قطعه کردن و یا در بین دیوار زنده دفن شدن و ... ، به جرم پاکدلی یا حمایت از ضعیفان ، کشته شدند و گویا کینه ستمکاران تاریخ، پس از هزار سال نیز فروکش نکرده و حتی به مقبره ها هم رحم نمی کنند.

این اماکن قرنها مورد احترام شیعه و سنی بوده و حتی در زمان صدام هم آسیبی ندیدند. شوخی تاریخ است که پای سرباز آمریکایی -که با لبخندی بر لب و دسته گلی(تفنگ 16-M) در دست محموله حقوق بشر کادو پیچ شده اهدایی کاخ سفید را اسکورت می کردند- به عراق باز شد، زندگان که هیچ، درگذشتگان هم روی آرامش ندیدند.

بعد التحریر: حمله به چنین مکان هایی نشان می دهد که این دو امام و اندیشه شان، از هر زمانی زنده تر و موثر ترند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 13:45 |
نوشتن برای وبلاگ هم عالمی است. برای من شده نوعی مفر که بیایم و حرف بزنم. البته به قسمت مدیریت مطالب که نگاه می کنم، می بینم که پر است از مطالبی که نوشته ام اما، نمایش نداده ام. یعنی حسی در لحظه ای به جانم افتاده و برای خلاص شدن از دستش چیزی نوشته ام، ولی دیدم که یا خیلی شخصی است و یا ارزش خواندن ندارد و نمایشش نداده ام.

نوعی خودسانسوری است، اما چه می شود کرد؟ پای آبرو در میان است، مگر نه؟

به خصوص که بعضی ها هم مرا می شناسند و فردا روزی است که نقلش در میان خلایق بیفتد که "فلانی که از اول عقلش پاره سنگ بر می داشت، کجایید که ببینید که امروز بالکل مشاعرش(شعورش؟) را از دست داده"

البته خودم در بند حرف مردم نیستم. بد و بیراه از این بزرگ تر هم می شنوم و در خیلی موارد هم بجا بوده و ککم هم نگزیده، اما برای پدر و مادرم نگران می شوم که چه خواهند کرد با حرف مردم...، و همین مرا می آزارد، و نمی توانم آزاد باشم.

همیشه این آرزوی محال را داشته ام که هیچ طلبی به هیچ کسی نداشته باشم و کاملاً فارغ هر نوع دلبستگی، وابستگی و احساس مسئولیت. طوری که هر وقت دلم خواست یک دفعه برای مدتی غیب بشوم و بروم برای خودم (که چند باری کرده ام و هنوز هم گاه گاهی می کنم) و خیالم راحت باشد که کسی دلش تنگ نمی شود یا کارش لنگ نمی ماند و از این قبیل.

منتها اسیرم در زمان و مکان و در اسارت رابطه ها. و دارم سخت تلاش می کنم که این بند های نامرئی را از خود باز کنم. می دانم که همه اش را شاید نشود برید، ولی هر چه کمتر باشند، بهتر

شاید برای همین است که همان چند دوست معدودی هم که دارم، شکایت دارند که بی وفایم و یک دفعه غیب می شوم و سراغی از کسی نمی گیرم، مگر آن یکی دو تایی که بیشتر با خلق و خوی (ناسازگار من) آشنایند و توقع ندارند که بنشینم و سفره دل بگشایم برایشان که این گونه بود و آن طور و ...

چرا که دل به رابطه نمی دهم و  می ترسم از پابند شدن. نمی خواهم پوسته ای که به دور من است ترک بر دارد و هر وقت یکی (آگاهانه یا ناخودآگاه) جلو بیاید و وارد حریم من شود، عقب می روم و گاهی هم از با آدم ها بودن خسته می شوم و باید مدتی استراحت کنم در تنهایی. انگار که بخواهم برای دوباره زیر آب رفتن نفس تازه کنم.

حالا عصر سایبر هم بهانه ام را جور کرده. می نشینی جدا از عالم و آدم و عین دیوانه ها انگشت بر صفحه کلید می زنی و می گویی که:" خوب، این هم از ارتباط، فقط کمی بوی کابل مسی گرفته و سیلیکون، دیگر چه حاجت است به تارهای صوتی یا پرده صماخ یا مستهلک کردن عدسی چشم؟ هر وقت هم خسته شدم، کابل را از پریز می کشم و ...، خلاص!"

روی همین حساب هم چند وقت پیش به یکی که به من گفت بیا با هم حرف بزنیم تا با تو آشنا شوم، گفتم که برود و وبلاگم را بخواند و همان قدر هم که از نوشته هایم دستگیرش شود، کافی است که بداند چه جور آدمی هستم.

البته شاید بگویید که هیچ چیز جای ارتباط رو در رو را نمی گیرد و از پشت چند خط نوشته مغشوش که نمی شود کسی را شناخت.

این ها را قبول دارم، ولی به من چه؟ این که یکی دیگر مرا بشناسد به چه درد من می خورد؟ چون بنا بر طبیعت بشر جماعت، هدفش از این کار نفع شخصی خودش است. البته اگر در این بین ضرری به من نرسد، حرفی نیست، اما اگر دردسری در بین باشد چه؟ شناخت دیگران هم اگر چیزی واجب باشد، همان از راه دورش به نظرم کافی است.

تازه می شود خیلی ها را راهنمایی کرد که بشر را بهتر بشناسند:

اکثریت آدم ها کمبود "دوست داشته شدن " دارند. با کسی اگر مصاحبت کنند، تلاششان این خواهد بود که او را تحت تاثیر قرار دهند تا بگوید:"اوه!، چه آدم مهمی!" یا "چه آدم خوبی!".دلیلش را هم می گویم، اما من که وقت ندارم برای تحسین کسی، چون خودم دارم با هزار بدبختی تلاش می کنم که تحسین شوم.چرا؟

چون( برای من) دلیلش این است که بعد از گناهی که آدم کرد و از بهشت رانده شد(و همه ما هم هر روز می کنیم) ، دید با این خرابکاری کرده ، ممکن است خدا دیگر دوستش نداشته باشد و از آن روز به هزار در می زند تا دوباره خودش را توی دل خدا جا کند و این ترس که ممکن است منفور و نامحبوب باشد، آنقدر در او ریشه دوانده(و البته بی جا هم نیست) که حالا از هر کس و ناکسی می خواهد تایید بگیرد که هنوز محبوب است.

شاید از همین جا است که می گویند دردناک ترین عذاب جهنم آن است که خدا فراموششان می کند. برای فرار از این فراموش شدگی است که من بلاگ می نویسم و دیگری کتاب و دیگری فیلم می سازد و دیگری ساز می زند و دیگری آسمان خراش می سازد و دیگری حتی جنایت می کند.

حالا دارم تمرین فراموش شدگی می کنم (که در جهنم هم به کارم می آید)، آهسته رفتن و آهسته آمدن.  عدم تلاش برای محبوب بودن و با نا محبوبیت ساختن،که اگر این عقده محبوب بودن درمان شود، می شود امیدوار بود که دیگر کسی گدایی محبت نمی کند یا نامه عاشقانه نمی نویسد و مهریه ها پایین می آید و جرم جنایت کم می شود و مزاحمت ها پایان می یابد و قلبها شکسته نمی شود و اشکها جاری نمی گردد و آرایشگاه ها و بوتیک های مد پول مردم را نمی بلعند و کسی ادا در نمی آورد و حقارت ها به شکل تکبرها فرافکنی نمی شود و برای جبران کمبودها، پادشاهان لشکرکشی نمی کنند و هزار یک چیز دیگر ، یعنی همان بهشتی که می گویند.

بهشت مگر چیست و کجاست؟ جایی است که بودن در آنجا یعنی حضور در پارتی الهی، و البته تنها آدم های محبوب را به پارتی دعوت می کنند و بودن ما در آنجا یعنی اینکه ما محبوبیت داریم .

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 15:43 |
پرستارم را سوزاند

دیوانه ای که در من بود

زیرا سر تا پا آتش گرفته بود

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 14:46 |
دوم راهنمایی بودم و بالکل با شعر و ادبیات بیگانه. هر چه می خواندم ستاره شناسی و فضا و تکنولوژی و علم و مقولات این چنینی بود. تا اینکه در زنگ تفریحی با رفیقی به گپ نشستیم و دانستم که حافظ می خواند و به رگ غیرتم برخورد که چرا من نمی خوانم.

به خانه که آمدم، یکراست رفتم سراغ دیوان حافظ که شعری بخوانم و چیزی از بر کنم ، از باب خودی نشان دادن جلوی این و آن و اظهار فضل. دیوان را گشودم و موقعی به خود آمدم که دیدم یادم رفته بهر چه  آمده ام و اگر هم آمده ام، دیگر رغبتی به آن نداشتم. دل سپردم به جادوی کلامش که سحر می کرد( و می کند) و انگار دری بر من گشوده شد از عالمی که با آن بیگانه بودم.

*

خیلی وقت بود که حافظ نخوانده بودم. تا چند وقت پیش که یکی آمد و دیوانی آورد و فالی خواست. گشودم ، موقعی به خود آمدم که فهمیدم طرف یک ده دقیقه ای است که دارد خودش را خفه می کند که چه شد؟ فالم چه می گوید؟ حواسم کاملاً پرت شده بود از او و فال خواستنش. برای از سر باز کردنش گفتم که:" به هم می رسید ان شاء الله، کارت درست می شه" ، و دیوان را نگه داشتم و گفتم که بعداً برایش می آورم.

باز هم از حافظ باید بنویسم.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 14:35 |
شاعری شعری گفت

هبلی تازه به دنیا آمد

*

شاعری وارد دانشکده شد

دم در

ذوق خود را به نگهبانی داد

*

شاعری وام گرفت

شعرش آرام گرفت

*

شاعری خانه نداشت

در خیابان خوابید

شهرداری سر ذوق آمد و اقدامی کرد

*

تاجری مجلس ترتیل گرفت

ابتدا فاتحه بر قرآن خواند

                                                     

                                                                     نوشداروی طرح ژنریک، مرحوم سید حسن حسینی

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:56 |
یک شب دیر وقت بود که تاکسی گرفتم به قصد خانه مادربزرگ. ساعت حدود یازده بود. ماشین های آن موقع شب هر کدام برای خودشان یک جور عجیب و غریبند.

ماشینی را از دور دیدم که ناخودآگاه برایم یقین شد که سوارش می شوم و شدم.

اگر ترانه ای می گذاشت تعجب نمی کردم. اما راننده جوانک نیمه خل و چلی بود که حرفهایش کمی بی سر و ته بود، اما من گوشم به جای دیگری بود،به رادیو قرآن که منشاوی با صدای حزینش می خواند:

والتنظر  نفس ماقدمت لغد...

و هر کس بنگرد که برای فردایش چه پیش فرستاده است

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:25 |
طبق معمول فکر می کنم که از شر این کنکور لعنتی که خلاص شوم، دیگر تمامی غم و غصه ها به پایان می رسند.

می دانم که خودم را گول می زنم. کنکور برایم بهانه است و یک سنگ نشان تا خودم را راضی کنم که با هزار نکبت و مصیبت تنه ام را به آنجا بکشانم و بعد از آن هم ،...خدا کریم است، یک سنگ نشان دیگر

خودم را مشغول می کنم به روزمرگی تا متوجه نباشم که چه بر من می رود.

روزمرگی، چه واژه منفوری، همیشه وحشتش را داشتم و می ترسیدم که یک روز صبح از خواب بلند شوم و ببینم که تا گردن در روزمرگی غرق شده ام.

الآن از آن صبح ، مدتها می گذرد.

نشسته ام به انتظاری عبث که واقعه ای روی دهد و نمی دهد. یا روی داده و من بی تفاوت از کنارش گذشته ام یا گذاشته ام که از کنارم بگذرد،دامن کشان...

بعد از کنکور ارشد( ارشد نسبت به چه؟ مانده ام در جواب این سوال، چون خودم هنوز همانم که بودم و بلکه بدتر و پایین تر) می شود رفت به سیاحت. یا چیز خواند و چیز نوشت. فیلم دید، موسیقی شنید، عصر ها را به ولگردی گذراند( که تازه دارم به آن عادت می کنم ، روزی حد اقل یکی دو ساعت پرسه زدن در خیابان ها) و شب ها را به شب زنده داری با چند بیکاره مثل خودم، و از همه مهم تر یک عادت جدید که حرف زدن با خودم است. این یکی را قبلاً به این شدت نداشتم، اما الآن به گونه ای شده که اگر جلوی خودم را نگیرم آنقدر با خودم و برای خودم حرف می زنم که به هیچ کاری نمی رسم. برای همین سر خودم را کلاه می گذارم و به خودم می گویم ، سخنرانی باشد برای بعد از کنکور

چند نوشته نیمه کاره هم دارم که عمری است می خواهم تمامشان کنم و هر بار به بهانه ای از آن طفره رفته ام. چند مطلب هم هست که باید یاد بگیرم و تا به حال وقتش را نداشته ام. فکر کردن به آزادی بعد از کنکور ، مور مورم می کند. 

*

مدتها است که با خودم قرار گذاشته ام که به حساب هایم برسم. آمادگی برای مردن و این حرفها. چند سال پیش درست در تعطیلات نوروز چنان مریض شدم که به سرم زد که حتماً می میرم. رفتم وصیت نامه هم نوشتم. اینکه به چند نفر و چقدر بدهکارم و نماز و روزه قضا چقدر دارم و از این قبیل. آن موقع به این نتیجه رسیدم که مردن خیلی راحت تر از آنی که فکر می کنم می تواند به سراغم بیاید.

خدا خدا می کنم که تا روز حسابرسی، نمیرم، چون کارهایم فعلاً خیلی درهم و بر هم است. بعد از آن خیالم قدری راحت تر می شود و با خودم قرار دیگری گذاشته ام که حواسم باشد که دوباره حساب هایم قاطی نشود. مرگ است دیگر، یک هو می بینی که یقه ات را گرفت، آن هم سر بزنگاه

*

مدتها است(دوباره!) که به چگونه مردن هم فکر می کنم. دارم همه جور مرگی را برای خودم تصور می کنم و این که واکنشم چه خواهد بود. تصادف اتوموبیل، بیماری، کشته شدن،اعدام با چوبه دار و ...

نظرم را در باره نوع مرگ بخواهید، گیوتین را ترجیح می دهم و تزریق ماده سمی را، آنگونه که در فیلم  راه رفتن مرد مرده نشان می دهند. تیر باران هم بدک نیست، ولی چوبه دار احتیاج به جلاد حرفه ای دارد تا زجر نکشی و ممکن است همه جا پیدا نشود این جلاد حرفه ای

 

مردن مساله مهمی است، باید پستی جداگانه برایش بنویسم، سر فرصت. البته اگر تا آن موقع نمیرم

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 16:39 |
باز هم در تهرانم. با این خیابان های به قول آیدا ، کش آمده اش.

از آن حرف هاست،اما برایم مسلم شده که به بتون و آسفالت و فولاد، حساسیت دارم. وقتی به دور و برم نگاه می کنم که از زیر زمین تا آسمان  غولهای بتونی سبز شده، وحشت می کنم. انگار دارند می آیند که مرا ببلعند. نوعی خفقان ناشی از بودن در محیط های تنگ و بسته(کلاستروفوبیا). ارتفاع ساختمان های تهران به حدی است که دید به آسمان را کور کند و آسمان یعنی جایی برتر از عالم خاک. به آسمان که دید نداشته باشی، حس می کنی که از قفس خاک نمی توانی خلاص شوی. احساس در زندان بودن می کنی و ...

بیشتر عمرم را در این شهر گذرانده ام ، اما هنوز هم با آن غریبه ام ، یا در آن. این شهر ، هویت چهل تکه دارد. یک کلانشهر به معنی واقعی کلمه. برای من کلانشهر جایی است که در یک گوشه اش می توانی وحشتناک ترین جنایات را انجام دهی ، به گوشه ای دیگر بروی و اصلاً شناخته نشوی. کثرت جمعیت آن قدر هست که برای همه پوششی از ناشناختگی ایجاد کند. آن قدر آدم از سر صبح تا آخر شب می آیند و می روند که از تلاش برای شناختنشان دست می کشی و می گذاری همین طور بیایند و بروند. بی هیچ آشنایی. کار به جایی رسیده که دیگر همسایه هم، همسایه را نمی شناسد، هر چند که مدتها دیوار به دیوار باشند.

به جماعت ولو در پیاده رو ها و صف دراز ماشین ها که نگاه می کنم، همه به چشمم جماعتی عظیم از آوارگان می آیند. آوارگان شهری که توده وار در هم می پیچند و در هم گم می شوند. عصر مدرن همه چیز را توده ای و انبوه می کند، حتی آدم ها را. می اندیشم آیا برای من هم در این ازدحام و هیاهو جایی هست؟  نه اینکه خودم را فرد مهمی بدانم که باید در مرکز هستی باشد، اما فکر محو شدن در ساعت شلوغی شهر، هراس انگیز است.

می گویند لس آنجلس و توکیو و نیویورک و چندین خراب شده دیگر هم این گونه اند. پارسال اولین سالی در تاریخ بشریت بود که به گفته نشریه اکونومیست، جمعیت شهری از جمعیت روستایی پیشی گرفت. این یک نقطه عطف است. یک مایل استون، این تغییر یعنی جدایی اکثریت بشر از زیستگاهی ده ها هزار ساله. اجازه بدهید به فال نیکش نگیرم، یا حداقل با احتیاط نگاهش کنم.

شاید هم این حس آوارگی در من است که با گستاخی تعمیمش می دهم به همه مردم شهر. آخر پدرم اهل یک شهر است و مادرم اهل شهری دیگر، خودم در یک جا به دنیا آمده ام و برادرم در جایی دیگر، در هزار شهر دیگر هم زندگی کرده ام. هنوز هم با این سوال که : اهل کجایی ؟  مشکل دارم و هر وقت که از من می پرسند، چشمانم دو دو می زند و بعد نفس عمیقی می کشم برای ادای خطابه ای طولانی که هر تکه ام مال کجاست و.... و .......

شده ام یک شهروند جهان وطن واقعی. چندان لذتی هم ندارد. به هر جا که بروی، غریبه ای با آنجا. شاید برای امثال من، همان کلانشهر ها وطن اصلی باشند که بدبختانه با آنجا هم مشکل دارم.

کلانشهر یعنی سرطانی که همه چیز را می بلعد. خون و اکسیژن و مواد غذایی لازم برای دیگر اعضا را. بین تهران و شهرستان که مدام می آیی و می روی، می فهمی که چه اتفاقی در حال وقوع است. این جزیره پر از لامپ های نئون و موسیی های تند و فست فود و بیلبورد تبلیغاتی و سینماهای متعدد و بزرگراه های پیچ در پیچ و مدل مو های فضایی طبقه بورژوا از یک طرف، کلاه نمدی و پیکان چهل و هشتی و کوچه های خاکی و بنکداری های گرد و خاک گرفته و خلوت شدن خیابان ها از اول غروب و ... در طرفی دیگر. تازه خیر سرمان این کلانشهر تهران در مقایسه با سایر کلانشهر های جهان کلی برای خودش سنتی است.

در قیافه های مردم تهران یک نوع فشار حبس شده می بینم. انگار که هر لحظه می خواهند منفجر شوند. انگار همه منتظر یک اتفاق اند و آن اتفاق هم اتفاق خیلی جالبی نیست. زلزله تهران را نمی گویم. چیزی فراتر از آن، یک نوع نیروی ویرانگر شیطانی که گویا از اعماق خاک تیره در حال بیدار شدن است. مالیخولیایی شده ام. باید فرار کنم.

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 16:53 |
امشب آخرین شب در اینجا بودن است. برای آخرین بار به مشعل بلند و مهیب پالایشگاه نگاه می کنم که از دور زوزه می کشد. آخرین نفسهایم در شب های اینجا را با تامل بیشتری می کشم.

از حالا دلم تنگ شده برای اینجا. برای این بوی عجیب که همیشه در دماغ آدم است و برای بخار کردن شیشه عینک، وقتی که از پناه سرد کولر گازی به محیط نمناک بیرون پا می کذاری.

آدمیزاد چقدر موجود ضعیفی است. دو هفته در جایی که از روز اول هم می دانسته ترکش می کند، می ماند و باز موقع خداحافظی، دلش می گیرد. متعجبم که از پا در آوردن چنین موجودی دیگر این همه بمب و موشک و ... نمی خواهد. کافی است که ...

چه زود گذشت و چه دیر. مانده ام در میان این تناقض. زود از آن جهت که انگار همین چند لحظه پیش بود که از هواپیما پیاده شدم، و دیر از آن جهت که چقدر دنیای خارج از این جزیره، به نظرم،دور،تار و تیره و مبهم می آیند. انگار من از روز اول زندگی ام اینجا بوده ام و فقط خواب دیده ام که قبلاً در شهری و دیاری دیگر می زیستم.

خواب،   

 خواب     و       خیال

آیا دوباره این آدمها را خواهم دید؟ این گارسون رستوران را که همیشه لبخند می زند و یا این جوانکی که متصدی کتابخانه است و لکنت زبان دارد و من با چه شوقی گوش می کنم که چگونه تک تک کلمات را با هزار سختی ادا می کند. انگار قدرشان را بیش ار من می داند.

خدایا! این زندگی چه چیز عجیبی است؟  هنوز به آن عادت نکرده ام. هنوز هم با دیدن خیلی چیزها، مثل مارمولک های کوچکی که روی سقف راهرو ها وارونه چسبیده اند، هنوز با دیدن یک ملخ که اینجا و آنجا می جهد، هنوز گاهگاهی با صدای پرنده ای و حتی با مزه سوپ شام ، متحیر می شوم. انگار که قبلاً تجربه نکرده ام اینها را.  چه بر سر اینها خواهد آمد؟ این لحظه های کاغذی؟ آیا محو می شوند در غبار حوادث؟

چقدر وابسته این دنیای فانی شده ام. نه آن دنیایی که می گویند. برای من، این دنیا خلاصه شده در رنگهای بال یک پروانه، یا یک پرنده کوچک که بر شاخی سراسیمه می خواند تا مرا از آشیانه اش فراری دهد و بچه هایش را حفظ کند. دنیای من شده تماشای یک حلزون که به آرامی می خزد و هیچ عجله ندارد و شتاب دنیا را مهم نمی داند. حاضرم بنشینم به مدتها نگاه کردن به یک برگ سبز،یا باریدن برف. دلم می گیرد از فکر اینکه ممکن است دیگر این کوه های سبز را نبینم یا نتوانم بیتی از حافظ زمزمه کنم. چقدر دلم می خواهد یک سنگ را که رویش خزه سبز و پیری بسته را بغل کنم.دلم می خواهد با روح آب باد و باران و جنگل و دشت و ... یکی شوم.نمی توانید باور کنید که چقدر از ته قلب دلم می خواهد یک روز چشم باز کنم و ببینم که درخت شده ام.

 به خودم می گویم زندگی خیلی شکننده است و نباید آنرا محکم تکان داد، چرا که به راحتی می شکند.

*

دلم برای بعضی آهنگهایی که قبلاً می شنیدم تنگ شده. دیگر طاقت نمی آورم بعضی هایشان را گوش کنم چون گویی over dose می شوم. گاهی بعضی احساسات از گنجایش قلب بیشتر می شوند، و یا قلب من است که کوچک شده و دیگر چیز های سابق را در خود نمی گنجاند.

*

حس می کنم که در حق شمایی که اینها را می خوانید بدی می کنم. با این همه مشکل که دارید، و باید فکری برایشان کنید، می رسید به اینجا  به امیدی که چیزی بخوانید، بلکه دل تنهایی تان تازه شود، آن وقت ،غم و قصه های یکی دیگر هم بر سرتان آوار می شود.

*

هنوز گیج و منگ آخرین جمله فیلم سولاریس سودربرگم. آنجا که به کریس می گویند:

 "تو بخشوده شدی"

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 21:58 |
احساس می کنم که دلم می خواهد سرم را چنان بکوبم به جایی که منفجر شود. دلیلش را  نمی دانم. اما می دانم که کاملاً جدی است.

چیزی بر سینه ام سنگینی می کند.

دارم به نقطه بدون بازگشت می رسم.جایی که دیگر نمی توانی برگردی، یا اگر برگردی، به همان جای اول بر نمی گردی، بلکه می بینی همه چیز زیر و رو شده است.

دارم کمبود کلمه می آورم برای بیان چیزی که در من است. وضعیتی که همیشه انکار و تحقیرش کرده ام.

*

دلم می خواهد با آخرین سرعت بدوم، طوری که صدای وزش باد نگذارد چیزی بشنوم، و بعد چشم باز کنم و ناگهان ببینم که در آسمان معلقم، آرام و در سکوت محض، بعد پرواز کنم به سوی بی نهایت و فراتر از آن

 

 

دلم مزرعه می خواهد با گندم های طلایی که از بالای تپه ای نگاهش کنم. هوا هم هوای اواخر بهار باشد. آفتاب تازه در آمده باشد و گاوها در علفزار کنار مزارع بچرند و از دور صدای خروس بیاید. در آسمان کاملاً آبی چند تکه ابر کاملاً سپید باشد و از  دودکش کلبه ای چوبی، دود بلند شود که بوی هیزم با خودش داشته باشد.

بعد نگاه کنم به رودی که زیر تابش خورشید صبحگاهی بدرخشد و چند پرنده از بالای سرم پرواز کنند و پاهایم از شبنم روی علفها تر شوند و نسیم خنکی از درزهای لباسم به دورن بخزد و پوست تنم را مور مور کند.

بوی نان گندمی برشته بیاید و فکر کردن به مزه پنیر تازه ، دهانم را آب بیاندازد. شب قبلش باران باریده باشد و سگ همسایه که زیر سایبان انبار کاه دراز کشیده بود، خودش را بتکاند و مورچه ها روی زمین صف بکشند و یک زنبور عسل دور و برم بیاید و من فکر کنم که به من سلام می کند و به او بگویم:صبح تو هم بخیر ، و بروم از چشمه آب بیاورم و  عکسم  را در آب چشمه ببینم و  با خود بگویم چقدر روز به روز کوچک تر می شوم و دعا کنم که همسایه، گاوش را نفروخته باشد و گوساله اش را از مادرش جدا نکند و یک مار از کنارم رد شود و من نترسم و بگذارم که به راهش برود و به خودم قول بدهم که اگر دوباره دیدم بچه ها ،سنجاقک گرفته اند، وادارشان کنم که آزادش کنند و با خودم فکر کنم که این دور و بر ها کمی شلوغ شده و چند روز بزنم به کوه تا تمشک جمع کنم و صدای دارکوب بیاید و تار عنکبوتی را ببینم که تارهایش زیر قطره های شبنم کش آمده اند و  سرخس های کوتاهی که وقتی قطره ای رویشان بچکد، گرده بریزند و یک هو ،هوس گل بازی کنم و نصف دشت را کوهای بلند و سبز با قله های برفی، سایه بیاندازند و  بروم یک درخت پیر و بزرگ را بغل کنم و دستهایم را نتوانم دورش حلقه کنم و یک سنجاب با چشمهای درشتش به من نگاه و زود فرار کند و من سنگی بردارم که بیاندازم ولی منصرف شوم ، چون نمی خواهم که قورباغه ای را بترسانم

دلم می خواهد...

دلم می خواهد هی بنویسم و بنویسم تا جایی که خشک شوم ، ریشه کنم و دوباره سبز شوم. هر چه می نویسم آرام نمی شوم و دارم منفجر می شوم و می ترسم از فشاری که در من است بالا بیاورم و دوباره به مزرعه گندم در ذهنم نگاه می کنم تا کمی آرام شوم می خواهم همه جا ساکت ساکت ساکت ساکت ساکت باشد

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 22:56 |
آدم های درون گرا آدمهای تنهایی هستند. برای فرار از تنهایی همیشه به تخیلات پناه برده ام که گریز چندان جالبی نیست. افراط در آن علاوه بر آنکه سبب جدایی از جهان واقعی می شود، باعث شده که اختیار افکارم کم کم از دستم در برود. مثلاً می نشینم تا به یک مطلب خاص فکر کنم، اما بعد از مدتی می بینم که در جای دیگری سیر می کنم. این دیگر نهایت بدبختی است که عنان تخیل را هم در دست نداشته باشی. گویا باید مدتی بنشینم به مراقبه و ضبط تخیل.

یک راه دیگر فرار از تنهایی هم برای من کتاب بوده است. همانطور که یکی الکل مصرف می کند تا خودش را و دور و برش را فراموش کند، اگر بگویم که من هم با کتاب مست کرده ام، بیراه نیست. نه اینکه کتاب خوان حرفه ای باشم، منتها کرم کتاب هستم. شده است یک جور اعتیاد وسواس گونه به خواندن

دور و بری ها هم فکر کرده اند که:عجب آدم دوستدار دانشی ، و ندانسته اند که این حالت از کجا آب می خورد. اطرافیانم اکثراً در مهمانی ها و مسافرت ها و مجالس،من را با کتاب دیده اند. البته برای من کتاب نوعی حائل بوده که خودم را از محیط جمع و سوالات و نگاه های ورانداز کننده و ... دور کنم. البته درصدی زیادی هم علاقه به دانستن. نه اینکه از معاشرت گریزان باشم، بلکه صرفاً خواندن چند سطر کتاب را به شرکت در رد و بدل کردن حرف های صد تا یک غاز ترجیح داده ام.

حالا می فهمم که این گارد گیری من در برابر ارتباط، ناخودآگاه گاهی طرف مقابلم را مقهور می کرده است  و فرد مقابل گویا فکر می کرده که با آدم باسوادی طرف است که باید با او با احتیاط حرف بزند تا بی سوادی اش(که همه کم و بیش به آن دچاریم و یا می ترسیم که باشیم) آشکار نشود. با اینکه من در معاشرت اصلاً اهل سلطه بر ارتباط و بر طرف مقابل نیستم و دلم می خواهد که مخاطبم موضوع مورد بحث را انتخاب کند و حتی اگر بدانم موضوعی برایش جالب است، خودم مطرحش می کنم.

ضعف شخصیت باشد یا NICE بودن، همیشه این طور بوده ام. ولی بعضی وقت ها نشده که این حائلی را که برای محافظت خودم بوده و نه تهدید دیگری، گونه ای هدایتش کنم که  کسی رمیده نشود.

چند بار اتفاق افتاده که کسی در ارتباط با من ، خودش را باخته باشد و این برایم بی نهایت دردناک است. می ترسم که ناخودآگاه کسی را ناخواسته تحقیر کرده باشم.

تحقیر هم در نظر من بدتر از قتل است. مقتول یک بار درد مرگ را می کشد، اما دل شکسته و روان تحقیر شده، هر روز در رنج می زید.

مثل اینکه  ، هر چند بااحتیاط و آهسته هم، گام برداری، باز هم یکی را لگد می کنی. ولی حاضرم که لگدمال شوم، اما کسی را لگد نکنم.

                                                           *

آن قدر بلاگ و کتاب برای خواندن و فیلم برای دیدن و موسیقی برای شنیدن هست که نا امیدم می کند. عمر کوتاه است و نکته آموختنی بسیار

                                                           *

دنبال مدتی وقت آزاد می گردم ، که کوله پشتی ام را بردارم و بزنم به جنگل، در حوالی سرزمین مادری، آن قسمت از گیلان که می شناسم. تنها چیزی که کمی منصرفم می کند این است که می ترسم و  بعید نیست که در همان جنگل بمانم و دیگر برنگردم، مگر اینکه بیایم برای خرید کتاب جدید یا باتری نو برای گوش دادن به موسیقی یا آلبومی تازه .

برای کسی هم دلم تنگ نمی شود، فقط می ترسم پدر و ماردم دلشان تنگ شود. پدر مادرها، بچه شان خل و چل ترین موجود عالم هم که باشد، دلشان تنگ می شود برایش.

هم خوب است و هم گاهی بد

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 22:54 |
الان که دارم می نویسم، مستقیماً از رستوران کمپ می آیم. جزء آخرین ها بودم که به شام رسیدم و الان آرزو می کنم که کاش زودتر می آمدم تا آن صحنه را نمی دیدم. اشتها نداشتم و غذای کمی گرفتم که آن را هم نتوانستم تمام کنم. چون دختری وارد رستوران شد. به زحمت پنج سالش بود و به همراه پدرش آمده بود. دست از غذا خوردن کشیدم و نگاهش کردم و بعد آرام گریه کردم.

خدا را شکر که تنها بودم و کسی دور و برم نبود.

سر تا پایش معصومیت بود و لطافت، آنقدر که اشکهایم جاری شد.

با خودم گفتم که خدایا، او در این دنیای لعنتی که نکبت از سر و رویش می بارد چه می کند؟

او چه می داند که چه اشباح و هیولاهای هولناکی در اینجا وجود دارند؟ چرا باید رنج بکشد؟ چرا  این رنج کشیدن ها و دیگران را در رنج دیدن ها تمام نمی شود؟ رنج زندگی و تنفس در این هوای مسموم پر از تیرگی؟

پدرش از سلف برایش قدری بستنی گرفته بود که چشمهایش را از شوق پر کرد. انگار که تمام جهان را در دست داشت. در  منتهای خوشی بود.با چنان سرخوشی و نازی و ادایی راه می رفت که دیگر نتوانستم نگاهش کنم. مانند خورشید که نمی توانی خیره اش شوی.

این روزها فقط با دیدن این بچه های کوچک است که کمی آرام می شوم.تسکینی موقت و بعد به اندیشه فرو رفتن برایشان. فرشته هایی که هرچه پاهایشان درازتر می شود، بالهایشان کوتاه تر می شود.  بزرگتر که می شوند، آن زمانی که اتاقشان دیگر بوی بچه نمی دهد، آن روز که توانستند تناقض را منطقاً بپذیرند و بفهمند که می توان در دل چیزی داشت اما بر چهره چیز دیگری را نمایاند، آن موقعی که همه چیز را برای خودشان خواستند، آن ساعتی که شروع می کنند به خاطر سپردن و از ورای خاطرات به هر چیز نگریستن، شیطانی دیگر به این جهنم در حال انفجار اضافه می شود.

یکی مثل من، یکی مثل ما، یکی دیگر...

می اندیشم بزرگتر که شدند،شاید دل بندند به کسی، و یا دلی را بشکنند. در هر حال یا رنج خواهند دادو یا رنج خواهند کشید.

 

دارم جنونی را که مثل سرطان ،آرام آرام در وجودم می خزد را با تمام وجود حس می کنم.فکر می کردم که مشغولیت های این چند روزه مرا از دستش خلاص می کند، اما از خواب بعد از ظهر امروز که برخاستم، این در ذهنم بود:

               به یادت داغ بر دل می نشانم

                                                     ز دیده خون به دامن می فشانم

              چو نی گر سوزم از سوز جدایی

                                                    نیستان  را  به آتش   می کشانم

            به   یادت ای   بهار روشن  من

                                                    ز  خون دل بسوزد  خرمن  من

             ز بس در دل گل یادت شکوفاست

                                                    گرفته  بوی  گل  پیراهن  من...

و دوباره شروع شد این رخوت لعنتی که مرا به فکر می برد. شاید از دلتنگی عصر جمعه است.  اما مدتهاست که دیگر روزهای هفته را نمی شمارم و از جمعه و شنبه سر در نمی آورم. آن هم در اینجا که جمعه ها مثل دیگر روزها شروع می شود و کار ادامه دارد.

شاید هم دلیلش صحبتهای امروز با بچه ها بود. رفیقم می گفت که احتمالاً در تابستان ازدواج می کند. این حرف را که زد ناگهان احساس کردم که باد دارد او را  هم می برد و من دیگر نمی توانم او را بگیرم. از ازدواجش ناراحت نشدم. این خبرش تنها یک نشانه بود. نشانه ای بر قطعیت پایان کودکی و معصومیت. حس کردم که او هم در کوران دنیا گم می شود و دیگر نمی توانم پیدایش کنم.ناگهان بی اندازه دلتنگ شدم. نباید این را می گفت. البته او از کجا باید می دانست که در درون من چه آشوبی است؟ چه میدانست که واهمه این تند باد را دارم. مطمئنم که اگر به او بگویم یا می خندد و می گوید که زن گرفتنش  چه ربطی به این حرف ها دارد. 

تندباد روزگاری که همه را می بلعد و می برد و در آخر ، این زمین به هم خورده و آشفته است که می ماند.

شده ام تماشا چی آمد و رفت آدمها. پذیرفته ام که نباید دل بست، چون روز دل کندن خیلی زودتر می رسد. به محض اینکه با خودت می گویی،این را ، این چیز کوچک را ، این چیز خیلی خیلی کوچک و ناچیز را ،که امید نداری کسی به آن طمعی داشته باشد، را داری، مالکش هستی، می گذارند که داشته باشی و کسی به دنبالش نیست، به چشم بر هم زدنی از دستت می رود. می فهمی که هیچ گاه آن را نداشته ای و جز خیالش و خاطره اش در دستت نبوده. فقط آن برایت می ماند، خاطره اش. از روی شیطنت خاطره اش را نمی برند. همه چیز را می برند به جز خاطره اش را، تا لحظه به لحظه جای خالیش نگاه کنی و از سر درد آه بکشی.

                                                       -

امروز خبر مردن کسی در اینجا پیچیده بود. نمی شناختمش.باز هم همان سر تکان دادنها و عجب گفتنها و ادای حرفهای بزرگ را زدن ها.دلم می خواهد یا تا ابد نمیرم و یا اگر مردم، کسی از مردنم خبر دار نشود. چون وقتی فکر می کنم که این جماعت پوفیوز از خبر مردنم سر تکان خواهند داد و عجب خواهند گفت و ادای حرفهای بزرگ زدن را در خواهند آورد دچار تهوع می شوم. 

 

دارم در هیاهوی دنیا محو می شوم. کمرنگ می شوم و این کمرنگ شدن را حس می کنم. مثل خفگی با گاز مونواکسید کربن است که تنها اعصاب حرکتی ات را از کار می اندازد، اما مشاعرت هم چنان پا بر جا است. می بینی که داری می میری، به تدریج و بی وقفه، اما نمی توانی فرار کنی. دردناک ترین نوع مرگ

 

 

                                                                                                    فقط کاش زودتر تمام شود

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 22:15 |
تو را به خدا ، من مثل صادق هدایت می نویسم؟

معلوم است که نه. اما دوست عزیزی که کلی منتش را کشیدیم تا لطف کرده و کامنت بگذارند، فرموده اند که از این بلاگ، بوی هدایت به مشام می رسد. البته در صاحب نظر بودن ایشان شکی نیست، ولی...

درست است که این ایام ،حال و روز خوشی ندارم، اما فکر نمی کردم که این حالت، در نوشته ها هم منعکس و مشهود باشد.

یکی می گوید صاحب قرانی بنویس، یکی می گوید ننویس

یگی می گوید چه خبر است که شنگول شدی،دیگری می گوید که ای بابا، افسرده ای

وبلاگ است دیگر، وقتی در بلاگ بنویسی، غیر مستقیم می پذیری که هر کس بتواند آزادانه نظر دهد. خیلی هم خوب است. شما نظرات تان را بدهید و توجه نکنید که من قبول کنم یا نه، هر وقت که طاقتم طاق شد، اینجا را هم تعطیل می کنم، مثل بقیه کارهایی که دست گرفتم و بعد ول کردم(به این می گویند سست عنصری)

می گویم هدایتی نمی نمی نویسم، چون دلیل دارم و دلیلش هم این است که در این روزها سلینجر می خوانم و از آنجا که خیلی زود تحت تاثیر قرار می گیرم، باید سلینجری باشم و همه را هم سلینجری ببینم تا هدایتی. کلاً، اگر همین الان اگر یکی بیاید که لهجه ای چیزی داشته باشد و با من یک ساعت با لهجه خودش صحبت کند، ناخودآگاه من هم لهجه ام آنطوری می شود، حالا نه صد در صد ولی شما اگر از در بیایید و حرف زدنم را ببینید، خنده تان می گیرد.

سعی می شود که بازاریاب های حرفه ای را تمرین بدهند تا اینطور باشند.مقصودم حرکات آینه ای است(فیلم روز هشتم را ببینیند). البته من هیچوقت عرضه بازاریاب یا فروشنده حرفه ای شدن را ندارم، چون نمی توانم یک جنس آشغالی و بنجل را به یکی بیاندازم. مثل شان پن در فیلم ترور رئیس جمهور نیکسونکه همین مصیبت را داشت.

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 22:20 |
اینکه دوباره اول از هر چیز وضع هوای امروز را اعلام کنم ، کمی بی مزه شده است.  چون اگر خیلی راغب باشید ، خوب می توانید به اخبار هواشناسی گوش کنید. فقط همین را بگویم که امروز به نظرم(که خیلی ها هم با آن مخالف بودند) خنک تر بود، چون اندک بادی می وزید.

در همین هوای اندکی خنک، صحنه بسیار رمانتیک و عاشقانه ای را شاهد بودم. در حال سرکشی در محوطه بودیم که کارگری را دیدیم که بدون مجوز مشغول جوشکاری بود. نزدیک که رفتیم، از جوشکاری کج و کوله اش هم دستگیرمان شد که طرف صفر کیلومتر است. اما اصل صحنه عاشقانه این بود که در کمتر از صد متری مخزن یک میلیون بشکه ای  نفت، در حال سیگار کشیدن بود و به ما هم تعارفی زد. حس و حال انفجار را نداشتیم و گرنه شاید از روی مرام و معرفت هم که بود همراهی اش می کردیم. با یکی دو سوال هم معلوم شد که حراست هم تاییدش نکرده است و بدون مجوز در حال تردد است. خود مجازات سیگار کشیدن در چنین مکانی که حتی حمل فندک و کبریت و ... در جیب لباس هم ممنوع است، چیزی بین شش ماه تا دو سال حبس است.

البته قرار نبود که کار به آنجا بکشد. تقصیر او نبود. تقصیر کارفرمایش بود که بدون توجیه نفرات و معرفی آنها برای آموزش نکات ضروری ایمنی، و حتی بدون اخذ مجوز ، فرستاده بودش برای چند ساعت خدمت صادقانه به وطن.

امروز برای خرابی اعصاب، سوژه به اندازه کافی وجود داشت. کارفرمایش که با منطقه قرار داد دارد، احضار شد و با اینکه تمام تقصیر به عهده او بود، به دلیل اینکه از جایی حمایت می شد، راهش را کشید و رفت و البته سر راه، کارگر نگون بخت را هم اخراج کرد تا دهان ها هم بسته شود. مدیریت نوین ایرانی است دیگر

اصولاً من دچار پارادوکس مسئولیتم. یعنی اینکه اگر کاری به عهده ام باشد، به هر ضرب و زوری که باشد، باید تمامش کنم تا وجدان درد نگیرم. برای همین هم،مدام از زیر بار مسئول شدن شانه خالی می کنم، چون می دانم که اگر بپذیرم، نمی توانم خودم را  به کار نصفه و نیمه راضی کنم. امروز به این مطلب فکر می کردم که این کار ایمنی و بهداشت حرفه ای، کار پر دردسر و مسئولیتی است و با حرصی که امروز خوردم، ظرف یکی دو ماه، کارم به جاهای باریک می کشد. یعنی یا به جرم کاسه داغ تر از آش بودن عذرم را می خواهند،  یا سکته ای چیزی می کنم.گفتم که، بی جنبگی است دیگر.

در راهپیمایی به مناسبت فتح خرمشهر هم شرکت کردم. چون کنترل عبور و  مرور ترافیکی هم به عهده بخش ایمنی است، در ماشین پیشرو نشستیم جلو تر راه افتادیم تا جاده را برای حرکت خلوت کنیم. راهپیمایی نسشته ای(در صندلی ماشین)

اسمم را هم نوشتند برای قرعه کشی یا نمی دانم اهدای جوایز یا چیزی مثل آن. تحقیق که کردم، گویا جایزه ها لباس ورزشی یا مایوی آبتنی است. جفتش هم به کار ما نمی آید. اگر چیز دندان گیری نبود، احتمالاً به یک بابایی به عنوان کادوی تولد و ... هدیه اش کنم. البته اگر نظرم تا آن موقع عوض نشود. بنی بشر است دیگر، هر موقع یک جور حرف می زند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 22:0 |
امروز گرمای هوا چیز دیگری بود. شکر خدا ، هواشناسی اعلام کرده که گرمتر هم خواهد شد. حالا به این فکر می کنم که ترک اعتیاد آسان تر است یا ترک سوسول بازی؟ مجبور شدم برای بار دوم در چند ساعت، دوش بگیرم، چون با کمتر از صد متر پیاده روی روی اسکله، انگار که با لباس شنا کرده بودم.

امروز به قسمت عملیات دریایی رفتم. جایی که نفت کش ها و کشتیهای بزرگ می آیند و در کنار اسکله پهلو و بار گیری می کنند.بار اصلی شان هم به طبع نفت خام، نفت کوره، بنزین و مانند آن است. البته به دلیل قدمت اسکله که مربوط به سی سال پیش و مناسب کشتی های آن موقع است، سوپرتانکر ها نمی توانند به خاطر عمق ناکافی پهلو گیری کنند. در عوض، چند مایل آن طرف تر ، در وسط دریا، سیستمی تعبیه شده که از آنجا بارگیری می کنند. البته کار سخت تری است. این را یکی از کاپیتان های پهلو گیری می گفت:(این اشخاص وظیفه الحاق کشتی به لنگر گاه و نیز جدا شدنش را بر عهده دارند که خودش کاری تخصصی است)، چون در آنجا باید شناور را درست در ده متری یک لوله نگه داشت که از آب بیرون زده و اگر مخازن کشتی نیمه خالی باشند، اینرسی کشتی چنان است که موتورها باید با دقت، معکوس کار کنند تا این غول فلزی  متوقف شود.

یک کار سترگ دیگر هم کردم و آن شرکت در بلند کردن یک الکتروموتور پمپ یک برج استریپر(عریان ساز) بود.البته من فقط تماشا می کردم، (که آن هم برای خودش یک کار محسوب می شود). جرثقیلی آمده بود تا این الکتروموتور سنگین را از مقر خود بلند کرده و یکی دیگر را جایگزین کند.

قلاب آن باید از میان ده ها لوله پیچ در پیچ می گذشت تا به محل می رسید و موتور را بلند می کرد. برای همین افسر ایمنی که رفیق ماست، اجازه کار را نداد و گفت که حضور یک ریگر حرفه ای(کسی که مسئول علامت دادن به اپراتور جرثقیل است و این یکی  هم برای خودش تخصصی است و احتیاج به مجوز دارد)الزامی است. آن موقع هم کسی آنجا نبود و کلی طول کشید تا یکی را از بخشی دیگر ، با سلام و صلوات پیدا کرده و آوردند.

با این که ریگر به کارش وارد بود، مردیم و زنده شدیم. اگر این محموله با آن وزنش که مدام هم تاب می خورد ، با لوله ای برخورد می کرد، ما می ماندیم و نفت خام داغ یا دیگر مشتقاتش که با فشار صدها PSI بیرون می زد. کارگر ها طبق معمول عین خیالشان نبود و سختگیری ما را به عنوان اشکال تراشی حساب می کردند، اما اگر می دانستند که مثلاً نفت کوره جوشان چه بلایی بر سر انسان می آورد، آرزو می کردند که اگر اتفاقی افتاد، جابجا بمیرند تا زجرکش نشوند. بار قبل که داشتند همین کار را می کردند، بار، لنگر کرد و لوله ای را متلاشی کرد. جای شکرش باقی بود که لوله خیلی نازک بود و دبی و فشار زیادی نداشت، با این حال حوضی ار نفت خام در محوطه ایجاد شد.

سر و صدای حدوداً هشتاد دسی بلی توربین ها هم خودش حکایتی بود. آنهایی که در این بخش کار می کنند، دچار افت شنوایی هستند و تا هوار نکشی، صدا به صدا نمی رسد و این احتمال حوادث را بالا می برد.

تازه این کاری ساده در این جا است. حالا می فهمم که چرا آدم نرمال در اینجا پبدا نمی شود.چند وقت پیش، یکی  در بخش تاسیسات دریایی و اسکله، بالکل عقلش را از دست داد و به گفته روانپزشکش، ۹۵درصد توان ذهنیش به باد رفت و الان تحت نظر است و دیگر توان و مجوز کار را ندارد.

بقیه هم کم و بیش مشکلاتی دارند. آنها که متاهلند، به نوعی، تنها نیمی از دوران زندگی مشترکشان را با خانواده سپری می کنند." پدران نیمه وقت". چه شود!     (تمام وقتهایش خودشان در کار خودشان حیرانند)

آمار جراحی قلب باز هم خیلی نگران کننده است. تنها در همین واحد ایمنی و بهداشت و محیط زیست، چهل در صد زیر تیغ رفته اند.

برای اولین بار، از اسکله دریا را تماشا کردم. آب بسیار آرام بود و چون کدورتی نداشت و به شیشه می مانست، صدها رنگ ماهی گوناگون را می توانستی ببینی که زیر سایه اسکله جمع شده بودند.به خاک سفید رنگ اینجا هم که دقت کنی، باقی مانده مرجانها را می شود دید. حیات دریایی است دیگر.

قبلاً به سرم زده بود که یک بار مسیر کمپ تا تاسیسات را پیاده بیایم. آن هم در حدود ساعت ۲ بعد از ظهر که شیفت عصر آغاز می شود. اما امروز که تا ایستگاه اتوبوس سرویس که صد قدمی هم بیشتر نیست آمدم، تابش خورشید باعث شد که در طول مسیر به این کار خوب فکر کنم و به این نتیجه منطقی برسم که اگر در طول راه از فرط گرما از حال بروم،گذشته از سرم  و سورنگ خوردن، حیثیت و آبروی نداشته ام هم تماماً باد هوا می شود . در نتیجه، همان سرویس را سوار شدم.

دو تا از همکاران بخش هم امروز رفتند برای دو هفته استراحت و با نفر جدید جایگزین شدند. چه ذوق و شوقی داشتند. طوری که آدم از دل و دماغ می افتاد. انگار که از زندان یا همچو چیری آزاد می شوند. به آدم احساس آنهایی دست می داد که به همبندشان عفو خورده ، ولی به خودشان حبس اضافه با اعمال شاقه.  کلی خوش تیپ کرده بودند. یکشان متاهل است و دیگری در شرف تاهل. به خودم می گویم خاک بر سر هر دوشان. آدمی که در این کار است نباید زن بگیرد. چون هوش و حواسش همیشه خدا و موقع کار،پیش خانواده اش است. برای همین است که اکثراْ این عاشقیت ها اینجا باعث دردسر می شود. اگر سری به آمار حوادث رانندگی بزنید، حرفم را قبول می کنید. 

همان طور که حدس می زدم به این کفش های ایمنی عادت کرده ام. الان که در باشگاه و با کفش معمولی نشسته ام، حس می کنم که پابرهنه هستم. بی جنبگی است دیگر.

نکته ای  هم دیگر که ربطی به اینجا ندارد:

الآن دارم به این فکر می کنم که چقدر از کاراکتر دختری که در فیلم نفس عمیق بود و نقشش را مریم پالیزبان بازی می کرد، خوشم آمده.        چه رویا هایی که می آیند!

احتمالاً به خاطر این آهنگ داریوش است که از یکی از کامپیوتر های سایت به گوشم می خورد.(فیلم را اگر ببینید، ربط این دو را می فهمید)

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 22:44 |
فعلاً که حال و هوای سلینجر از سرم پریده است.بهتر؛ همیشه خدا نصف هوش و حواسم را جایی جا گذاشته ام و به این ته مانده اش نیاز مبرم دارم. آن هم در اینجا که منطقه ممنوعه است و خطر در کمین.

قرار شده از فردا ساعت ۵:۳۰ صبح سر کار باشیم. قبلاً که ۶ بود هم کلی دردسر بود. این طوری باید قید شب زنده داری را بالکل زد. شبهای اینجا را خیلی دوست دارم و حیف است که سر شب گرفت و خوابید، ولی به شرطی که با خمیازه های روز بعد کنار بیایی.

صبح به این زود که از خواب بلند می شوم، احساس می کنم که طول روز دو برابر است. مگر می گذرد؟ دو ساعت طول می کشد تا نیم ساعت سپری شود.

دیروز  جزیره را برای آشنایی دوری زدم. دارم از شدت آفتاب کور می شوم. همه جا هم که سفید رنگ است. باید به فکر عینک آفتابی بود. در دیوار ها در اینجا آن چنان زیر آفتاب می سوزند که تا مدتی بعد از غروب هم که از کنارشان بگذری، حس می کنی که از کنار آتش رد می شوی.

در کل جای بدی نیست،خصوصاً برای یکی مانند من. سوئیت اختصاصی کوچک و سکوت؛ کتاب هایم را که به اینجا بیاورم، دیگر همه چیز کاملاً باب طبع من می شود.کتابخانه اش را هم دیروز کشف کردم. کتاب هایش بد نیست و اکثراً ارتباطی با نفت دارد. از نشریات تخصصی که بگذریم، تایم و نیوزویک و اکونومیست هم دارد که برای من یعنی انتهای خوشی. از من بپرسید، حاضرم همین جا ماندگار شوم و دیگر به دنبال پول برای ماشین و ویلا و لباس مارک دار و ... نباشم. چه کنیم دیگر، ظرفیت من هم همین قدر است و با همین چیزها خر می شوم.

صبح زود تمام ناودان ها چکه می کنند. بارانی در کار نیست ، اما بخار آب نشسته بر روی سطح شیروانی ها، راه زمین را در پیش می گیرند. پشت شیشه ها هم همین اوضاع است، تا اینکه آفتاب آن قدر بالا بیاید که بساط همه را جمع کند.

در تاسیسات پالایشگاه، بوی هیدروژن سولفوره همه جا هست. خطر اصلی در اینجا همین گاز است که هم قابل انفجار است و همه به شدت سمی، مقادیر کمش بویایی را از کار می اندازد و مقادیر زیادش حیات را. همیشه باید میزانش را کنترل کرد و برای شرایط اضطراری مهیا بود. ماسک گاز که از ضروریات است. البته تا کنون نشت عمده ای نبوده، ولی این دلیل بر بی خیالی نمی تواند باشد.

فردا آشنایی باز گاز سنج ها و ماسک ها است. دومی اش بیشتر به کار من می آید. البته فکر تنفس با ماسک در این هوای سنگین که دم و بازدم را با سلام و صلوات انجام می دهم، خودش به اندازه کافی تسلی بخش هست.

تنوع عمده در اینجا غذا است و حق می دهم که با اندک افت کیفیت، صدای همه در بیاید. البته من که هر چه جلویم بگذارند می خورم(به استثنای بادنجان و مخلفاتش از هر قماشی).

آدمیزاد نرمال در اینجا همان جوان تر ها هستند. نمی دانم دلیلش دوری از خانواده است و یا شرایط کاری.

یکی که وارد می شود، قبل از ورود دارند بد وبیراهش می گویند و وقتی که در را بست و رفت هم غیبت شروع می شود.من باب آشنا شدن من با افراد که باشد، در یکی دو جمله چنان طرف را بی حیثیت می کنند که می گویی بروم دنبالش و کتکش بزنم. لابد از اقتضائات محیط است.

به این لباس و کفش ایمنی هم عادت کرده ام. خدمت هم که بودم، تا چند وقت بعد از ترخیص شدن، هنوز پوتین می پوشیدم و کفش های معمولی به نظرم مسخره می آمدند. حالا می ترسم به این کفش ها عادت کنم. یعنی بد عادت شوم

دارد از اینجا خوشم می آید. کلاً هر جا هم که بروم، دو سه روزه به آنجا عادت می کنم. حتی اگر مثل اینجا،آب گرم و سردش به لطف لوله های روکار، هم دما باشند. اگر این کولر ها نبودند، درست می شد مانند شهر طلا و سرب کتاب جان کریستوفر.

شبها ، مشعل بلندی که اضافی گازها را می سوزاند، یک طرف آسمان را طوری روشن می کند که کلمات تالکین در  ارباب حلقه ها در مورد چشم همیشه بیدار سائرونکه از ورای مرداب های موردور نورافشانی می کرد، به نظرم می آید.

هنوز لب دریا نرفته ام. می گویند بساط شنا تا یک ماه دیگر مهیا نیست.چه مصیبتی!

برای اولین بار مزه موز به همراه دلستر لیمویی را امتحان کردم. بدک نبود، اما برای بار دوم چندان راغب نیستم.

جمعه مانور و تمرین آتش نشان ها است. تاکید کرده اند که باشم. من هم قبول کردم. کار دیگری که ندارم و باید به طریقی گذران روز کرد. تا رفتن به بخش تعمیر و نگهداری و بهره برداری هنوز مانده و تا آن موقع باید سرگرم شد

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 22:33 |
<