دکان صحافی ابوالفتح
همسر ابوالفتح به همراه پسرش در دکان هستند.
همسر ابوالفتح:این خبر درسته؟ اصلان آمد خانه گفت پدر خواسته با عجله اثاث را ببندیم، که عازم تبریزیم. گرچه اصلان دروغگو نیست، ولی قول کودکان همیشه خالی از خطا نیست. گفتم شاید مطلبی رو درست نیافته.
ابوالفتح: درسته.
همسر ابوالفتح: با این حال بهتره زن فرمان رو از زبان شوهر بشنوه تا فرزند.
ابوالفتح: شب گذشته دیر آمدم،خوابیده بودی، به اصلان پیغام دادم.
همسر ابوالفتح: پسرجان تو برو بیرون وایسا، من با پدرت حرف دارم.
ابوالفتح: گت(برو)
همسر ابوالفتح: گرچه به حکم وظیفه زناشویی مطیع شما هستم،اما از خدا پنهان نیست که من به این سفر رضا ندارم.
ابوالفتح: فدای زبانی که حقیقت را بگه. امان از کسی که بخواد حقیقت رو جست و جو کنه. بازم راست گویی درست تره،در این سفر من همراه تو و اصلان نیستم.
همسر ابوالفتح: برای چی برمی گردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هرکدام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترک دیار کردیم.
اصلان از پنجره دکان به حرفهای آنان گوش می دهد.
ابوالفتح: این سفر بی منه، تو با اصلان می ری تبریز، دیشب نشد برات بگم، خواب بودی.
همسر ابوالفتح: شما مدتیه دیر خانه می آیین، یا اصلاً نمی آیین. دیشب بسیار پریشان بودین، هیچ نخوابیدین، چه پیش آمده؟
ابوالفتح: تو بیدار بودی؟
همسر ابوالفتح: چطور می شه به دریا خوابید وقت طوفان؟
ابوالفتح: نگران نباش، مسئله ای نیست.
همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون با خبر باشه، من کنجکاوی ندارم.
ابوالفتح: مرض چند وقته شدت پیدا کرده، اصلان نازک بدنه، بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقت دور باشیم، حکیم دوا می کنم، پروار می شم، میام پیشتون.
همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین، برای کمی سرفه کردن،ظرف و اتاقتون رو جدا کردین، حالا باید شهرمون جدا باشه؟
ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامت اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم گفته مریضخونه باشی درست تره. با زن راستگویی درسته.
همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بی کس، اگه برای سلامتی اصلانه، می فرستمش شیراز، خانه خواهرم.
ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.
همسر ابوالفتح: جوان، اما خام
ابوالفتح: جوان و قشنگ. منم اگر از مریضخانه نتیجه ای نگرفتم، دکان رو می فروشم، پولش را می فرستم بابت مهریه، اگر چیزی موند، اندوخته ای باشد برای اصلان.
همسر ابوالفتح: از طلاق حرف می زنین؟
ابوالفتح: بله.
همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟
ابوافتح: نه، نه.
همسر ابوالفتح:پس ان شاء الله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع می شیم؟
ابوالفتح: من طالب شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمر من نمی رسه.
همسر ابوالفتح: پس شما رهسپار راه پدرانمون هستین.
ابوالفتح: بله ، دختر عمو
همسر ابوالفتح: بی انصاف، هنوز که همسرت هستم، پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.
ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.
همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه، تهرانم شد خاک این پسر عمو
ابوالفتح: بی انصاف، حالا که زنده ام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.
همسر ابوالفتح: شب که آمدیدبدرقه، پسر عموی مهربان، شب که آمدید، شب
هزار دستان، زنده یاد علی حاتمی
(نقل از نشریه فیلم نگار)
+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت
15:28 |