نصف راه که به چرت زدن گذشت و بقیه اش هم یا هوا غبار داشت و یا بر بالای ابرهای استراتوس سیر می کردیم و زمینی پیدا نبود. هر کجا هم که بود، خاک آفتاب سوخته بود.
بالاخره چشمم به جمال آب های نیلگون خلیج همیشه فارس روشن شد (البته از بالا)که البته چندان هم خوشرنگ نبود. دلیلش هم گرد و غبار فراوان بود
از هواپیما و حمایت کولر که خارج شدم، در همان پله اول، باد داغ چنان به صورتم کوبید که حساب کار دستم آمد. انگار که وارد سونا شده باشی. البته باز هم از آن چیزی که فکر می کردم بهتر بود. از اولی که آمده ام، بوی خاصی زیر دماغم است که نمی دانم متعلق به دریا است و یا از خاک است.
خاک اینجا سفید رنگ است. از گوشه دریای عمان که برای ایران بندر گواتر باشد ، گرفته تا شاخ آفریقا و بالا صحرای بزرگ آفریقا، هر جا که بروی، این خاک سفید رنگ همه جا افتاده است. در اینجا درختچه هایی با رانگ سبز تیره و چرک، اندک تنوعی در مناظر پدید می آورد. اوکالیپتوس و انار را که شناختم. احتمالاً گز و سدر هم باید باشد. هنوز از محلی ها نپرسیده ام. در هر صورت می شود گفت که اینجا لم یزرع ست. از گیاهان بومی که بگذری و آنها را هم نمی دانم تا کی می توان سبز دید، هر چه هست به کمک باغبان ها نفس می کشند و آن هم نه چندان خوب.به نظرم علتش آفتاب بی رحم و تند و تیز اینجا است.
گنجشک و کبوتر که طبق معمول هستند. منتها اگر گوش می خواباندی، یکی دو پرنده دیگر هم می خواندند که هنوز ندیدمشان. سوسک به وفور هست و نیز چند جور مارمولک و سوسمار کوچک و متوسط که خیلی هم به نظر که من قشنگ آمدند. بقیه را نمی دانم.
ابتدا به کمپ کارکنان رفتیم و سوئیتی گرفتم. اینجا ساختمان ها قدیمی اند، اما سر پا. داخل ساختمان ها از برکت کولر گازی و فن کویل، گرمای بیرون را فراموش می کنی، به طوری که گاهی تهویه اتاقم را از سرما خاموش می کنم.
در سایه که باشی ، خصوصاً الان که رطوبت هم خیلی بالا نیست، مشکل کم است،اما امان از آفتاب که اگر در زیر سایه اش قدم بزنی، بوی مغز بخار شده ات به مشامت می رسد.
این جزیره از خاک مادری ۱۸ کیلومتر فاصله دارد و حدود ۷۶ کیلومتر مربع مساحت. طولش ۲۵ کیلومتری هست( و عرضش را که یادم رفته، خودتان می توانید حساب کنید).
از چهار سکوی نفتی سلمان، بلال، رشادت و رسالت که بین هشتاد تا بیش از صد کیلومتر با اینجا فاصله دارند، نفت خام از دهها چاه در قعر آب ،به بالا می جوشد و با لوله های عموماً بیست اینچی به اینجا می رسد تا پس از پالایشی اولیه، یا به داخل فرستاده شود و یا روانه شکم سیری ناپذیر نفت کش های چند ملیتی غول پیکر که در اسکله جزیره منتظرند.
جزیره در اختیار شرکت نفت فلات قاره است. البته امنیتش با نیروی دریایی و هوایی سپاه است که به محض پیاده شدن، دو پدافند توپ بیست و سه آنها در دو سوی فرودگاه به چشمم آمد.
غذا عالی، سرویسها متنوع، بساط بیلیارد و پینگ پنگ و ... به راه،اینترنت از هشت تا ده شب رایگان(که اثرش را دارید ملاحظه می کنید)، تلویزیون هم به جز شبکه های ایران، دو شبکه عربی می گیرد که البته فیلم آمریکایی پخش می کنند.
به نظر تنها عیب و ایراد چشمگیر اینجا که بعضی ها که پررو ترند با گوشه و کنایه ابراز می کنند، کمبود که چه بگویم، قحطی جنس لطیف است. البته در گذشته گویا بساط کافه و کاباره ای بر پا بوده، اما امروزه روز برچیده شده.
مقارن غروب تازه هوس می کنی که قدم بزنی و حتی بدوی، خیالاتی که در طول روز، حتی تصورش آدم را از گرما کلافه می کرد.
هوا غبار زیادی دارد. باقیمانده همان غبار لعنتی است که از عربستان آمده و آبادان را به تعطیلی کشانده. از اجرام آسمانی (به جز آفتاب عالم تاب که البته جای خود دارد) تنها ماه نو و ناهید به چشم می آیند.
تازه می گفتند که قدمم خوب بوده و اوضاع امروز بهتر است. دیروز دید کمتر از پانصد متر بود و پرواز خیلی از هلی کوپتر ها لغو شد.
برای پرهیز از روده درازی بقیه اش بماند برای بعد
