تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس
امروز صبح کله سحر به قصد فرود گاه از خانه بیرون زدیم، من و البته همراهم. بعد از معطلی در فرودگاه، بالاخره ساعت ۷ بود که هواپیما از جا کنده شد. ساعت ۸:۴۰ دقیقه هم رسیدیم.

نصف راه که به چرت زدن گذشت و بقیه اش هم یا هوا غبار داشت و یا بر بالای ابرهای استراتوس سیر می کردیم و زمینی پیدا نبود. هر کجا هم که بود، خاک آفتاب سوخته بود.

بالاخره چشمم به جمال آب های نیلگون خلیج همیشه فارس روشن شد (البته از بالا)که البته چندان هم خوشرنگ نبود. دلیلش هم گرد و غبار فراوان بود

از هواپیما و حمایت کولر که خارج شدم، در همان پله اول، باد داغ چنان به صورتم کوبید که حساب کار دستم آمد. انگار که وارد سونا شده باشی. البته باز هم از آن چیزی که فکر می کردم بهتر بود. از اولی که آمده ام، بوی خاصی زیر دماغم است که نمی دانم متعلق به دریا است و یا از خاک است.

خاک اینجا سفید رنگ است. از گوشه دریای عمان که برای ایران بندر گواتر باشد ، گرفته تا شاخ آفریقا و بالا صحرای بزرگ آفریقا، هر جا که بروی، این خاک سفید رنگ همه جا افتاده است. در اینجا درختچه هایی با رانگ سبز تیره و چرک، اندک تنوعی در مناظر پدید می آورد. اوکالیپتوس و انار را که شناختم. احتمالاً گز و سدر هم باید باشد. هنوز از محلی ها نپرسیده ام. در هر صورت می شود گفت که اینجا لم یزرع ست. از گیاهان بومی که بگذری و آنها را هم نمی دانم تا کی می توان سبز دید، هر چه هست به کمک باغبان ها نفس می کشند و آن هم نه چندان خوب.به نظرم علتش آفتاب بی رحم و تند و تیز اینجا است.

گنجشک و کبوتر که طبق معمول هستند. منتها اگر گوش می خواباندی، یکی دو پرنده دیگر هم می خواندند که هنوز ندیدمشان. سوسک به وفور هست و نیز چند جور مارمولک و سوسمار کوچک و متوسط که خیلی هم به نظر که من قشنگ آمدند. بقیه را نمی دانم.

ابتدا به کمپ کارکنان رفتیم و سوئیتی گرفتم. اینجا ساختمان ها قدیمی اند، اما سر پا. داخل ساختمان ها از برکت کولر گازی و فن کویل، گرمای بیرون را فراموش می کنی، به طوری که گاهی تهویه اتاقم را از سرما خاموش می کنم.

 در سایه که باشی ، خصوصاً الان که رطوبت هم خیلی بالا نیست، مشکل کم است،اما امان از آفتاب که اگر در زیر سایه اش قدم بزنی، بوی مغز بخار شده ات به مشامت می رسد.

این جزیره از خاک مادری ۱۸ کیلومتر فاصله دارد و حدود ۷۶ کیلومتر مربع مساحت. طولش ۲۵ کیلومتری هست( و عرضش را که یادم رفته، خودتان می توانید حساب کنید).

از چهار سکوی نفتی سلمان، بلال، رشادت و رسالت که بین هشتاد تا بیش از صد کیلومتر با اینجا فاصله دارند، نفت خام از دهها چاه در قعر آب ،به بالا می جوشد و با لوله های عموماً بیست اینچی به اینجا می رسد تا پس از پالایشی اولیه، یا به داخل فرستاده شود و یا روانه  شکم سیری ناپذیر نفت کش های چند ملیتی غول پیکر که در اسکله جزیره منتظرند.

جزیره در اختیار شرکت نفت فلات قاره است. البته امنیتش با نیروی دریایی و هوایی سپاه است که به محض پیاده شدن، دو پدافند توپ بیست و سه آنها در دو سوی فرودگاه به چشمم آمد.

غذا عالی، سرویسها متنوع، بساط بیلیارد و پینگ پنگ و ... به راه،اینترنت از هشت تا ده شب رایگان(که اثرش را دارید ملاحظه می کنید)، تلویزیون هم به جز شبکه های ایران، دو شبکه عربی می گیرد که البته فیلم آمریکایی پخش می کنند.

به نظر تنها عیب و ایراد چشمگیر اینجا که بعضی ها که پررو ترند با گوشه و کنایه ابراز می کنند، کمبود که چه بگویم، قحطی جنس لطیف است. البته در گذشته گویا بساط کافه و کاباره ای بر پا بوده، اما امروزه روز برچیده شده.

مقارن غروب تازه هوس می کنی که قدم بزنی و حتی بدوی، خیالاتی که در طول روز، حتی تصورش آدم را از گرما کلافه می کرد.

هوا غبار زیادی دارد. باقیمانده همان غبار لعنتی است که از عربستان آمده و آبادان را به تعطیلی کشانده. از اجرام آسمانی (به جز آفتاب عالم تاب که البته جای خود دارد) تنها ماه نو و ناهید به چشم می آیند.

تازه می گفتند که قدمم خوب بوده و اوضاع امروز بهتر است. دیروز دید کمتر از پانصد متر بود و پرواز خیلی از هلی کوپتر ها لغو شد.

برای پرهیز از روده درازی بقیه اش بماند برای بعد

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 22:28 |

 

 

 

 

 

 

باز دو سه روز در انظار نبودیم و این رعیت پدرسوخته بلاگ ما کرد همچو آوردگاه رستم و اشکبوس. هیچ منکری که نکرد و هیچ ژاژ که نخایید و هیچ نامربوط که نبافت. حیف که خومانیم وگر نه می فرمودیم  نسق چی باشی را، که میل در چشمش بکشد و سرب داغ به حلقومش بریزد و از دروازه شمیران آویزانش کنند که هر وقت از تجریش به باغشاه می رویم و بالعکس، نعشش جلوی چشممان تاب بخورد تا این جگرمان حال بیاید و عبرتی شود از برای سایر رعایا.

بر طریقه دنیای جدید و بر مشی دموکراسی هم که باشد، حتی اگر ادب هم نمی داشت، می بایست یک مطلب را جناب ما می نوشتیم و یکی را این مردک. این هم از شرور فقره انقلاب کبیر فرانسه است که رعیت را آن گونه جری و دریده ساخته که خیال خام جلوس بر باره سلطنتی داشته، هم دم از همسری و همسنگی با مالک مطلق العنان ملک که ماییم، می زنند.

کاش همان روز که این جماعت منورالفکر بی نور که تازه از فرنگ برگشته  و آلوده بودند به کدورت ولایات کفر ،  در همان بدو ورود می دادیم ایشان را با آب زمزم ،غسل و هفت آب شوی کنند و اگر افاقه نکرد سرشان را در همان زیر آب نگه دارند.

 نکردیم و این شد که پراکندند در هوای این ملک هر چه باد خیره سری بود . هی مدام در گوش خلایق خواندند که در سن پترزبورغ راه آهن است از سیبریه تا سر حد بلاد چین، در جاپون طیاره ست که هزار گز از خاک بالاتر می رود چون سیمرغ، گرامافون هست  در پاریس که اصوات اموات ماضیه را از نو نوشخوار می کند، تلگراف هست در لندن که خبر کشی می کند به سرعت برق لامع، اسبابی هست که سیمای مردم را از چند فرسخی به عینه نشان می دهد، مثل جام جهان نما، رقاصه  هست به جمال فریشته  که در سالون قیامت می کند همچو لیلی،  و همه اینها را داشتن یک شرط است و آن اینکه مجلس بسازید و در مجلس وکیل بیاورید و در برابر امر مطاع همایونی گردن کشی کنید و از این قماش هر چه باطل است و لاطائل...

یکی نگفت پدر سوخته های پدر نیامرزیده، گودرز را چه به شقایق؟ تزار روس هم که در مملکتش جعده قطار است از کجا تا به نمی دانم کجا، نه اجازه جعل مجلس می دهد و نه مجوز وکیل شدن هر ناکس ، و مر سخنش را هیچ تنا بنده ای را از عام و خاص ، یارای مخالفت نیست.

هیتلر هم که خان ممالک ژرمن است که در آن بلاد طیاره آهنین هوا می کنند کرجی می سازند که از زیر آب، تیر و توپ می اندازد به هر چه نه بدتر خصم، حکمش مطاع و بلاتشبیه ، همچو نص قرآن مبری است از هر سوء و ان قلت

چطور این ها را ندیده می گیرند؟ یعنی ارض ایران زمین تنها یک بلا دارد که آن هم علاج قاطعش مجلس و مشروطه و بلواست؟ که جناب ما را (به خیال خام خود البته) بی حیثیت کنند و گزند به ارکان سلطنت برسانند؟

بی شک و شبهه ، همگی مزدور اجنبی اند. فرموده ایم وزارت تامینات را که راپرت خفیه بدهد به جناب ما، یومیه افعال ایشان را

تامینات چی ها را هم فرموده ایم که در معابر قراول بروند و هر که هیئت منورالفکری و فکلی داشت، بگیرند و به بند بکشند و به اشد زجر و فاقه، سیاست کنند، بلکه این مرض مسری ، و این زخم ناسور را ، اندکی مجال التیام افتد.

...والله اعلم 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:43 |
اول از همه ببخشایید که یک مطلب را چند بار می گویم. کلاْ عادت کرده ام که چند بار سراغ یک چیز بروم. البته این کار بی فایده هم نیست، چون موضوعات عالم هستی را که بشماری ، چند تا موضوع بشتر نیستند، منتها هر بار جور دیگری مطرح می شوند. حالا بخواهم مثال بزنم ، طولانی می شود و می خواهم بروم سر اصل مطلب.

 اصل مطلب هم این است که پیرو مطلب قبلی در مورد خواب دیدن، همین امروز صبح که بلند شدم، داشتم از مسجد گوهرشاد می آمدم!  البته در رویا به آنجا رفته بودم. تا اینجایش خوب است و بلکه عالی هم هست. من در عالم واقع یک بار بیشتر پایم به مشهد نرسیده(البته به جز یک بار دیگر در دوران نوزادی) و حالا که بی خرج و زحمت، یک تک پا رفتیم  برگشتیم، خودش کلی فایده است(زیارت خودتان هم قبول). اشکال در بقیه خواب است که دیدم یک دست چپ زنانه که گویا حلقه هم داشت ،و از آرنج قطع شده  بود را در دست دارم. البته در خود خواب(طبق معمول منطق آن دنیا) هیچ خوف و ناراحتی نداشتم، اما الآن که این صحنه در نظرم است، ...

حالا این دست بریده شده متعلق به کدام بیچاره ای بوده را هنوز نمی دانم، و یا اینکه تعبییرو تاویلش چیست. البته پدرم در تفسیر و تعبیر خواب، حالا با قرائت روشنفکری و روانکاوانه و خواه با قرائت سنتی، آن قدر مشتری دارد که آشنایان از راه دور زنگ می زنند و کلی خواب تعریف می کنند، اما من جرئت نمی کنم که هیچ خوابی را برایش تعریف کنم، چون ظرف دو سه ثانیه می فهمد که در ضمیر ناخودآگاهم (که خودم هم از آن خبر ندارم) چه می گذرد و مشتم وا می شود و مثلاً می گوید که تو در خیالاتت ، چشمت دنبال دختر همسایه است و از این قبیل چیزها. حالا این یکی را که محض شوخی گفتم، اما  چون همیشه درست می زند به هدف، ترسناک است. به هر صورت  ذهن آدمی به عنوان خصوصی ترین حیطه شخصی است و من چندان بنا ندارم که کسی را به آن راه دهم.

در کل من به حد وسواس گونه ای معتقد به دنیا های شخصی هستم و عقیده ندارم که دو نفر می توانند دنیای یکسانی داشته باشند. یکسان که هیچ،حتی در مشترک بودن بعضی عقاید بین دو یا چند نفر هم مرددم. آنچه که از ما در رفتارهای روزمره از شخصیتمان هویدا می شود،مانند نوک کوه یخ شناور در آب است و به دور بر خود که نگاهی می اندازید، می بینید که همین قسمت کوچک هم ، همیشه مورد غفلت است. با کمی اغراق نظرم این است که ما، گروهی ناشنوا هستیم که روبروی هم، ایستاده و حرفهایمان را فریاد می کنیم  و هیچ کدام نمی فهمیم که دیگری چه می گوید. این است تمام ارتباطات انسانی!

یکشنب هم پروازی دارم به مقصد جزیره لاوان در خلیج فارس که یکی از پایانه های اصلی نفت ایران است. برای کار آموزی می روم تا پایان نامه ام را تکمیل کنم.

احتمالاً به یکی از سکوی های نفتی هم بروم(باز هم احتمالاً،سکوی سلمان) که چند مایلی دور از جزیره است و باید با هلیکوپتر رفت. سال گذشته که دو تا از این هلیکوپتر ها سقوط کرد. خلاصه اگر روانه شکم کوسه ها شدیم، بشریت از شر یک لکه  ننگ دیگر ، خلاص می شود.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:34 |
شبها ساعت ۱۲ می خوابم و صبح ها ساعت هفت بلند می شوم که اصلاْ چیز عجیبی نیست. منتها مدتی است که ریتم خوابم طوری است که مقارن ساعت هفت صبح که زنگ تلفن همراهم بلند می شود، در مرحله خوابREM هستم که مرحله رویابینی است. این وضع سبب می شود که رویابینی  که ساز و کاری حیاتی برای سلامت روان است مختل شود و اصلاً خوب نیست. به علاوه، باعث می شود که مطالب خواب ، تا آخر روز در یادم بماند و از آنجا که همه اش مطالب جالب و خوشایندی نیست، خلق و مزاجم تا آخر شب خراب می شود.

مدتی هم هر صبح که از خواب بلند می شدم، یک بیت یا شعر خاص، درست در لحظه بیداری در ذهنم می آمد و تا آخر شب در مغزم زنگ می زد  مجبور می شدم که برای فراموش کردنش سوت بزنم. البته من خیلی بد سوت می زنم و تا حالا نشده است که یکی سوت زدن مرا بشنود و اعتراض نکند. یکبار بر سر همین سوت زدن ، یک ماه با یک نفر حرف نزدم.

از دست این هم اتاقی هم دیگر پاک کلافه شده ام.اصلاً به محض دیدنش کفرم در می اید، چون آدم عاطل و باطلی است و هیچ وقت خدا، نمی توانی ببینی که دارد کار مفیدی انجام می دهد. همیشه یا دراز کشیده و یا یک بری لمیده و در هپروت سیر می کند. از آنجایی هم که آدم فوق العاده سطحی است، نمی توانی امیدوار باشی که مشغول تفکرات درست و حسابی است. کتابی هم همیشه در دست دارد که خودم بارها دیده ام که صفحه اش از صبح تا شب هیچ وقت عوض نمی شود و فقط برای اینکه چیزی دستش باشد و یا وانمود به خواندن کند، چنین کار نفرت انگیزی می کند.

تازگی ها هم عادت جدید مزخرفی پیدا کرده و به بهانه گرمی هوا، با رکابی این ور و آن ور می رود(آن هم اگر برود). من از زیر پیراهنی و رکابی و پیژامه خیلی متنفرم. حتی در گرم ترین محیط ها هم نمی توانم خودم را راضی به آنها کنم. البته نه اینکه مدعی باکلاسی باشم. اصلاً سر و وضع خودم تعریفی ندارد، چون حوصله جلوی آینه ایستادن را ندارم و به نظرم اتلاف وقت است. هر چند در همین خوابگاه دیده ام که بعضی ها ، درست ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شب که دارند می روند که بخوابند، مشغول شانه کردن هستند. کار کاملاً عبثی است.

از طرف دیگر ، خوشم هم نمی آید که قیافه عنترمآبی داشته باشم. همین زیر پیراهنی و رکابی و پیژامه را می گویم. این می شود که کارم شده متلک بار کردن به این آدم. همه می گویند که من در حرف زدن، زبان خیلی تند و تیزی دارم و طرف مقابل را آزار می دهم. البته اگر هم باشد، ناخودآگاه است، ولی در این مورد، همین که می بینمش، نطقم به شکل وحشتناکی شکوفا می شود و نمی توانم حتی ساده ترین مطالب را جوری بگویم که کفری نشود.

دیشب هم که اعتراف کرد که یک نامه عاشقانه شش صفحه ای برای آن دختر نوشته، عقم گرفت و گفتم که خفه شود و یک کلمه دیگر هم نگوید. همین نامه عاشقانه ،به تنهایی، خودش چیز خیلی نفرت انگیزی است. حالا وقتی که تصور می کنم که این آدم، با آن خط کج و کوله و ادبیات پر از اشتباهش که املای هر لغت را صد بار سوال می کند تا یاد بگیرد، یک مشت مزخرفات سر هم کرده که همه اش هم از بیخ دروغ و چرند است، حالم گرفته می شود. تعجب می کنم که آن دختر، چطور همه را پاره نکرده و توی صورت نکبتی اش نپاشیده است.

خدا را شکر ، تا آخر ترم شرش کم می شود، وگر نه حتم دارم که حتی اگر اتاقم را هم عوض می کردم، بلایی سرش می آوردم. فقط باید این یکی دو ماهه را تحمل کنم.

ممکن است بگویید که آدم ناسازگاری هستم. تا الان که نبوده ام و حالا هم...، فکر نکنم باشم. اما گمان نمی کنم که شما هم بتوانید موجود از خود راضی را تحمل کنید که تنها هنرش این است که نمی گذارد ریتم غذا خوردنش به هم بریزد.

فقط همین دو ماه لعنتی را باید دوام بیاورم

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:13 |
هیچ کس فرموده که کوتاه بنویسم. خودم هم دلم می خواهد، اما بعضی وقت ها نوشتن از دست آدم در می رود.

من تا الان دفترچه خاطرات نداشته ام و خاطره ننوشته ام (راستش یک بار و فقط برای دو سه روز نوشتم) .عمه ای همسن و سال خودم دارم که در بچگی همه جور دفتر خاطرات و دفتر عقاید و دفتر شعر و دفتر ... داشت و نوشته هایش هم (به اقتضای سنش) خیلی خنک بود و من از همان موقع قید این حرف ها را زدم و گفتم این کارها لزوماً یک کار دخترانه است(مرد که خاطره نمی نویسد...)

حالا رسیده ام به بلاگ نویسی. البته طبق معمول که از همه جریانات دنیا عقبم، زمانی شروع کرده ام که خیلی ها تمامش کردند. البته سعی می کنم که اهمیتی ندهم.  وقتی که به مطلبی می رسی یا به قولی کشفش می کنی و بعد می فهمی که ای بابا، قبلاً یکی دیگر اینها را کشف کرده و گفته، ممکن است دلسرد شوی. اما دارم سعی می کنم که مفهوم و مصداق زمان  خودم را داشته باشم و از لذت کشف چیز های نو لذت ببرم.

تناقض عجیبی است.این که آدم بیاید و تمام زوایای آشکار و پنهان ذهنش را، در جایی بیاورد که همه می خوانند. دفترچه خاطرات(اگر خاطرات آدم مهمی نباشد) معمولاً به عرصه عمومی نمی آید و بنا بر این می شود در آن هر چه خواست نوشت. از مبهم ترین احساسات تا حتی تمایلاتی کمرنگ به محارم. هنگامی که مطالب علنی شود، بسیاری از ما دچار نقاب زدودگی می شویم و در نتیجه نمی توانیم بعضی از نقش ها را (که لازمه زندگی جمعی است) بازی کنیم. شاید این یکی از همان چیز هایی است که اسلاووی ژیژکاز آن به عنوان فرآیند روانکاوی زدایینام می برد و می گوید در عصر رسانه، حتی سیاست مداران  هم از نقش سنتی خود که عبارت است از حالت رسمی داشتن و جواب های دو پهلو دادن و راست نگفتن، صادقانه( یا متظاهرانه) عدول کرده و منویات و تردید های شخصی خود را حتی در باب مسایلی مانند جنگ و صلح و ... در رسانه ها آشکارا بیان می کنند.

پدیده وبلاگ هم به نظرم از چنین مبحثی، چندان دور نیست. امکان ناشناخته ماندن که نوعی حس امنیت و لذا آزاد بودن را در پی دارد ، فرصت تخیلات آزاد مکتوب را به همه می دهد و کارکردی شبیه به  تداعی آزاد در روانکاوی دارد.

حالا این وضعیت چه تاثیری در حیات روانی ما دارد و ممکن است که به چه تغییراتی منجر شود، موضوع جالب و مهمی برای تفکر است.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:32 |
دیروز، بالاخره شکست. طلسم نشکستن بغض آسمان را می گویم. یکی دو روزی می شد که هوا ابری بود، اما از آن ابرهایی که (به قول اخوان ثالث در شعری):" هوا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد"

اما بارید. اول کلی گرد و خاک کرد و بعد کلی داد و فریاد و سر و صدا و دست آخر هم زد زیر گریه. بعضی وقتها هم همه اش را با هم.

من هم پنجره را تاانتها باز کردم و یک صندلی آوردم و جلویش گذاشتم و نشستم سیر سیر باریدنش از اول تا آخر را تماشا کردم. مثل این ندید بدید ها!

این باران بهاری  آدم را سورپرایز( هنوز معادل فارسی خوبی برای این لغت بلد نیستم) می کند و ریتم ملایم زندگی را به هم می ریزد.حیف که زود تمام می شود.

اینجا کم باران می آید. من هم که عاشق بارانم. اصلاً اگر از من بخواهند چند تا چیز جالب را نام ببرم، یکیش همین باران است. این که کلی آب از آسمان سرازیر می شود، خداییش جالب نیست؟

شاید هم اگر یک وقت روزی بچه دار شدم، اسمش را بگذارم: باران. البته من از بچه دار شدن خیلی بدم می آید. به نظرم تهوع آور است که آدم به موجودی نگاه کند که نصفش از من است. حالا اگر مادرها با این قضیه مشکلی ندارند، شاید به خاطر غریزه مادرانه است، اما اگر چیزی به اسم غریزه پدرانه داشته باشیم، در من که خیلی کم وجود دارد.(یادم است که در کودکی داستانی بود در کیهان بچه هادر مورد پادشاه ظالمی که اسمش برج زهر مار بود و می خواست اسم بچه اش را بگذارد گرگ، منتها زنش که خیلی زود هم دق مرگ شد، اصرار کرد که اسم بچه را بگذارند باران،... آن موقع فهمیدم که می شود اسم کسی را باران گذاشت)

 

دوباره افتاده ام به سلینجر خواندن که توی این وضعیت اصلاً خوب نیست و حس انزوای آدم را تشدید می کند. اولین روزی هم که به این خوابگاه آمدم، داشتم محاکمه کافکا را می خواندم. همان قسمتی که یوزف.کا برای اولین بار وارد ساختمان دادگاه و راهروهای پیچ در پیچش شده و حالش بد می شود. این خوابگاه ما هم در خیابان لاله زار است و جای خیلی ضایعی است. با راهرو های طولانی و تاریک ، درست مثل راهرو های توی کتاب. به خودم گفتم که چه حسن تصادفی!   آدم هایش هم دست کمی از آدم های توی کتاب نداشتند. اصلاً این خوابگاه یک جور تبعید گاه است، حالا چه جوری گذار من به اینجا افتاده را نمی دانم.

خوره این ناتور دشتبد جوری افتاده  جانم. فعلاً اوایل کتابم و اگر بتوانم خودم را مجبور به نخواندن کنم ، هنوز دیر نشده. وگر نه به آخر ها که برسم، یعنی جایی که "هولدن" می زند به سیم آخر، می دانم که حال من هم خراب می شود.

همین بلاگ نویسی هم کلی حالم را خراب می کند. چون عادت ندارم الکی و از روی تفنن بنویسم، حالا هرچه که باشد و هر موضوعی که می خواهد ، باید کلی رویش فکر کنم. نوشتن که طولانی بشود، همه چیز به هم می ریزد. چون نوشتن طولانی حس می خواهد و هر وقت که طولانی بنویسم دیگر نمی توانم از حس بیرون بیایم و این می شود شروع دردسر.

اول از همه خلقم خراب می شود. در خیابان که باشم ، بدتر است. بعضی وقت ها یکی سرم داد کشیده:" هوووووووووووی، الاغ!.... مگه کوری" و من تازه به خودم آمده ام و دیده ام که وسط چهار راه و در میان رفت و آمد ماشینها ایستاده ام.

خیلی بد است که آدم این جوری باشد. نمی دانم چطور می شود جلویش را گرفت. بعضی وقتها از سینما که بیرون می آیم هم این طوری می شوم و تا چند روز سوژه اطرافیانم جور می شود.

قبلاً اینجور نبودم، یا اینکه از خواندن کتابی یا دیدن فیلمی گریه ام در بیاید. اولین باری که این طور گریه کردم، موقع خواندن بینوایانبود. آن قسمتی که دختر تناردیه عاشق ماریوس شده، اما بینوایی فرصت عاشقی را هم به او نمی دهد. حالا این وضعیت دارد روز یه روز بیشتر می شود و من خوف برم داشته که نکند مخم دارد عیب پیدا می کند. چون که در جامعه ما گریه کار زن جماعت است و به قولی مرد که گریه نمی کند.

به هر حال، من در آن صحنه از فیلم هوش مصنوعیکه مادر کودک رباتیکش را در جنگل رها می کند، یا در صحنه های آخر نامه هایی از ایووجیما (آنجا که انبوه هواپیما ها برای بمباران سربازان نگون بخت آسمان را سیاه می کنند و نمی دانند که دارندبا امید های در دل این آدمها چه می کنند) و یا به حال آن دختر ژاپنی فیلم بابل، گریستم. چارلی و کارخانه شکلات سازی هم که همه اش اشک بود( حیف که بعضی از کسانی که این بلاگ را می خوانند من را از نزدیک می شناسند، وگر نه خجالت نمی کشیدم و بیشتر اعتراف می کردم...).

دوباره نوشتنم دارد بیش از حد زیاد می شود و این مضر است.

 

پ.ن۱: زیاده جسارت است، اما اگر برای همه پستها نظر بدهید، خیلی خوب است

پ.ن۲: سلطان صاحبقران که باشم، راحت تر می نوسم. فاصله گذاری و از این قبیل چیزها...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:21 |
بعضی وقتها این سلطان صاحبقران بودنمان می آید و دست به هر چه نوشتن است که می بریم، آن طوری می شود. بعضی وقتها هم ، خوب ، نمی آید. سلطان است دیگر، هر چه که عشقش کشید...

مانده ایم چه کنیم در این وسط؟وبلاگ نویسی را نمی گویم، خودم را می گویم. یک ماه مانده است به کنکور کارشناسی ارشد و من دست و دلم هیچ به درس نمی رود. هم اتاقی خوابگاه هم درست وسط یک ماجرای عشقی مزخرف گیر کرده و عن قریب که طرف جواب نه را داد، مصیبت ما دو چندان می شود. البته الانه هم کلی مصیبت است که تا ساعت یک نصف شب مدام پیغام کوتاه می فرستد و حرص می خورد و کف می کند.

ما هم رفتیم نمایشگاه کتاب و برگشتیم و نگاهی به کتاب های خریداری شده انداختیم و دیدیم ای دل غافل، هیچ کدامش مربوط به رشته تحصیلی من نیست و به قولی متفرقه است. مانده ام حیران که حالا خوب است به این رشته علاقه دارم، وگر نه خیال برم می داشت که اشتباهی آمده ام.

این هم از بدبختیهای من است که به همه چیز علاقه دارم. منتها اگر ادبیات می خواندم، می رفتم سراغ کتاب های مهندسی و فنی. اگر هنر می خواندم ، می رفتم پی ادبیات و حالا که این رشته کم از فنی ندارد، هر چه گرفته ام، هنر است و ادبیات. بد بختی بزرگتر آن است که درست موقع امتحان های سرنوشت ساز ، کتاب متفرقه دست می گیرم. قشنگ به یاد دارم که سینوهه ، پزشک فرعونو نیز بوف کور را در وسط امتحانات پایان ترم  چند سال پیش خواندم( البته معدلم هم در همان ترم از همیشه بالاتر شد!).

البته ما ته این رشته را همان یکی دو سال اول در آوردیم و بعد رفتیم پی بازیگوشی. تنها غصه این است که دور و بری هایم در خوابگاه، هیچ کدام ذوق هنری و ادبی و سینمایی ندارند. با هم فیلم دیدنمان هم که خودش دیگر فیلمی است. یکیشان تا در فیلم صحنه عشقی و {...} نباشد ، اصلاً نگاه نمی کند، آن یکیشان به محض رویت ، بلند بلند بنای استغفار و نصیحت و تذکر انواع عذاب های رنگ وارنگ روز جزا را می دهد. آن وقت ما می مانیم و (مثلاً) فیلم جاده مالهالند دیوید لینچ و کلی فوران ذوق تحلیل های روشنفکری که از از صدقه سر حضرات تماشاچی کور می شود.  به خودم می گویم که انصافاً دارم هرز و هدر می شوم. یکی نیست بگوید بیکاری که با این آدمها می نشینی به فیلم دیدن؟

آدمهایی که تمام حرف روزانه شان این است که تحلیل برنامه نود از داوری بازی صبا باتری و استقلال چه جور بوده( از بد بختی هر دو تاشان هم استقلالی اند و من پرسپولیسی غریب افتاده ام) و یا اینکه دختر های دانشکده امروز چه کردند و گفتند: فلانی این جوری گفت، اون یکی اون جوری کرد، به یکی شماره دادم، از یکی دیگه شماره گرفتم، نسترن مو هاشو مدل پیتاژ زده بود، نوشین لاک فلان جور زده بود و ..............................................................................................،

ما هم یا بنا به ناچار قدری همراهی می کنیم و یا خودمان را می زنیم به نفهمی. آخر پسر جماعت را چه به تحلیل انواع مدل های مو دخترانه و ...

اگر قرار به تحلیل بود، خوب ، همان فیلم لینچ را کلی تحلیل می کردیم و تخلیه می شدیم از فشار این همه مطلب گفتنی.

چه می دانم؟ شاید ایراد از ماست و همه پسرها این جوری اند و من عقب مانده و مونگل، به جای اینکه می رفتم به مدارس استثنایی، آمده ام دانشگاه علوم پزشکی تهران.

ربطی به درون گرایی و برون گرایی هم ندارد. یکی از هم اتاقی ها کاملاً! برونگراست و یک دقیقه در یک جا بند نمی شود و دیگری شدیداً! درونگراست به طوری که تنها فرقش با گیاهان این است که فوتوسنتز نمی کند. اما به جان خودم، جفتشان هفته ای پنج سطر کتاب نمی خوانند.(البته به جز صفحه حوادث روزنامه که آن را هم خودم می خرم).

یک رفیق هم زبان هم از دوره دبیرستان داشتیم که فعلاً متواری است و آخرین خبرش را از شیراز آوردند. هر چند این روزها حال و حوصله خودم را ندارم . انصافاً موجود کسل کننده ای هستم. البته در برخورد کوچه و خیابان ممکن است یکی بگوید( که البته نمی گوید) عجب آدم با حالی!  ، اما خودم که با خودم زندگی می کنم می دانم که ...

به خودم می گویم که دست از سر خودم بر دارم و بروم سراغ بقیه، و مثل اکثریت خودم را سرگرم کنم به  تحلیل مدل موی دخترانه و آخرین متد های بسیار پیشرفته مخ زنی و آنالیز ترکیب رئال مادرید و توجه به کم بودن غذای امشب و حرص خوردن برایش و ....

 

پ.ن۱: مطلب این سری خیلی طولانی شد.(وراجی شد)

پ.ن۲:این روزها و از برکت اینترنت مفت و مجانی، زیاد مطلب می نویسم، گاهی در یک روز چند بار، اگر زحمت می کشید و می خوانید، همه پستها را بخوانید، آخر کلی زحمت می کشیم تا بنویسیم...

پ.ن۳: از این سروده های نیما که آوردیم، لذت ببرید

 

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:59 |

ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه‌ی جهان
آواره مانده ، از وزش بادهای سرد
برشاخ خیزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هر سر شاخی پرندگان .

او ناله‌های گمشده تركیب می‌كند
از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی كوه
دیوار یك بنای خیالی
می‌سازد .
از آن زمان كه زردی خورشید روی موج

كم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
كرده‌است روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله‌ی خردی
خط می‌كشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نوای نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان كه جای گزیده‌است ، می‌پرد
در بین چیزها كه گره خورده می‌شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می‌گذرد .
یك شعله را به پیش
می‌نگرد .

جایی كه نه گیاه در آنجاست ، نه دمی
تركیده آفتاب سمج روی سنگهاش
نه این زمین و زندگی اش چیز دلكش است حس می‌كند كه آرزوی مرغ‌ها چو او
تیره‌است هم‌چو دود ، اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می‌نماید و صبح سفیدشان .
حس می‌كند كه زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد
رنجی بود كز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مكان ز آتش تجلیل یافته
اكنون ، به یك جهنم تبدیل یافته
بسته‌است دم‌به‌دم نظر و می‌دهد تكان
چشمان تیزبین .
وز روی تپه
ناگاه چون به جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر
آن‌گه ز رنج‌های درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می‌افكند.
باد شدید می‌دمد و سوخته‌است مرغ ؟

خاكستر تنش را اندوخته‌است مرغ !
پس جوجه‌هاش از دل خاكسترش به در .

 

شعر بالا، اولین شعر نیمایی در ادب فارسی است. پانزده سال پس از سرایش  افسانه، نیما زورآزمایی در عرصه نوین را به حیطه عمومی نکشانید و احتمالاً در خلوت خود و در جریان درنگ های طولانی اش در زادگاه، اسلوب این شیوه نوین را در ذهن آورده است. این مکث و درنگ اما، برای ادب پارسی بسیار مغتنم بود و حاصل آن شد که اولین شعر نیمایی،


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:55 |
بوی خاک نم خورده که بلند شد، کلی ذوق کردم از اینکه دارد باران می آید.

به لب پنجره که رفتم، فهمیدم ای بابا!،

                                                     کولر را روشن کرده اند...

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:3 |

خانه‌ام ابری‌ا‌ست
یك‌سره روی زمین ابری‌است با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می‌پیچد
یك‌سره دنیا خراب از اوست
و حواس من
آی نی‌زن كه تو را آوای نی برده‌است دور از ره ،كجایی ؟

خانه‌ام ابری است اما
ابر بارانش گرفته‌است
در خیال روزهای روشن‌ام كز دست رفتندم
من به روی آفتابم
می‌برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن كه دایم می‌نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش .

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:32 |
در آینه دوباره نمایان شد

با عطر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ انالحق، ورد زبان اوست

تو در نماز عشق ، چه خواندی که سالهاست،

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند؟

(دکتر شفیعی کدکنی)

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:1 |

 

 

 

 

 

و اما بعد...

تازگی ها مسموع گشتیم از طریق این جراید که یک سری اراذل جدید اندر مملکت پیدا شده اند که طبق معمول و معهود، ابتدا در ممالک کفر ظهور کرده اند، مسمی به معتادان مجازی و اینتر نتی و کذا و کذا

شنیده بودیم که هر کالای گرانبهایی را فوراً کپیه کرده و یا قلب می کنند، اما هیچ به رمل و اسطرلاب هم نمی آمد که روزی در این جهان پر از عجایب و غرایب، در اعتیاد  نیز تقلب کرده و مجازی اش را در بیاورند. در عهد ما هرچه بود از بنگ و چرس و سوخته و شیره وتلخکی و افیون و... از طبقه دخانیه و شراب و فقاع و کنیاک(آن هم مارک رمی - مارتین) و عرق سگی و ...  از زمره آبکی ها،هر چه بودند مجازی نبودند. حالا چه دردی و زهری در این اینترنت نهفته ؟ الله اعلم،

خود جناب ما هم  باید حواسمان باشد که پاسوز چنین ننگی و فقره ای نشویم. لذا فرموده ایم که من بعد، هر گاه متوجه اتصال به شبکه گشتیم، فی الفور ، چاکران شربت آبلیمو مهیا کنند تا اگر خدای ناکرده افیونی در این فقرات به ما رسید، عن قریب مضمحل شود و بدن مبارک ما قرین صحت و عافیت باشد، ان شاء الله

بروید به این نمایشگاه کتب هم سری بزنید تا همه عالم بگویند در سایه توجهات ملوکانه ما، جماعت اهل سواد و کتاب در این کشور زیاد است. خود ما که رفتیم، دریایی بود از خلایق.

در مورد اجنه و ارتباط با ماوراء و هیپنوتیزم از راه دور و کامیابی در ۱۳ ثانیه و ... هم به وفور مطلب قابل عرض و عرضه بود که نوید می دهد ان شاء الله از حیث فالگیر و رمال و دعا نویس و چشم بند و کارشناس دفع نظر و چشم زخم، در آینده محتمل و نه چندان دور، خودکفا گشته و از قاطبه فرنگیان هم جلو بزنیم.

حالا هم تا بیش از این آلوده و نشئه این بلای خانمان سوز، یعنی شبکه نگشته ایم، بهتر است قطع اتصال نماییم.

                                                                                                      تا بعد...

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:27 |
فیلمی هست به اسم «دریای درون» از (به نظرم) پدرو المودوار در باره مردی که تقریباْ به طور کامل فلج شده و قادر به حرکت نیست و با وکیل گرفتن به دنبال حق اتانازیا است. داستان فیلم هم کاملاْ واقعی است.

یک مرد فرانسوی هم به همین وضع دچار بوده و تنها قسمت متحرک ارادی بدنش پلک یک چشمش بوده و با همان یک پلک و با کمک اشارات آن، کتابی به اسم «پروانه و اسکافاندر» می نویسد و به همین دلیل پلکش هم بعد  میلیونها بار حرکت ، از کار می افتد و او هم برای همیشه در دریای درون خود غرق می شود.

می پرسم:

خدا به همه سلامتی بدهد، اما اگر ما (من) جای این افراد بودیم(بودم) ، چه می کردیم؟

پاسخ من که باعث شرمندگی است. شما را نمی دانم

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:49 |
گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تر از بی بقای خاک

                                                      (احمد شاملو)

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:51 |

استفن هاوکینگ به تهران می آید.

این هم خبری خوش برای کیهان شناسان. حالش را ببرید.

متن کاملش را هم اینجا است:

http://www.baztab.com/news/66307.php

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:5 |

جل الخالق!

به این بلاگ اندیشه سری زدیم که دود از کله مان بلند شد. این که آب در کوزه هم قاعده هفت هشت سر بنی آدم چیز سرش شده هیچ ، ذوق موسیقایی داشته و از برای اوراتور های بتهوون کلی مشعوف شده و کیف نموده  و از جهت استماع انکر الاصوات عالم صوت، روی در هم می کشد.

یادمان باشد به این مطرب دربار بگوییم که من بعد ، قبل از ایراد هرگونه ناله و ترانه و سایر اسباب طرب، یک هماهنگی با ما بکند. حتی می شود داد از جهت امتحان برای یک پیاله آب قدری بنوازد و بعد بدهیم که طبیب معاینه کند آب را، که آیا صلاح هست که جناب ما عنان سمع را به دست بی کفایت مطرب بدهیم یا نه؟

این که کائنات همگی مجری اوامر الهی بوده و ما نیز که میخ میان آسمان و زمینیم از این حیث مقامی رفیع در ملک هستی داریم به کنار، آدمی خوف می کند که نبادا این در و دیوار و تخت و رخت و لباسی که بر تن داریم ، به طریقی راپرت ما را به اجانب  نیز بدهند که خدای ناکرده به وجود گرامی ما گزندی برسد.

تازگی ها یکی از چاکران دربار به عرض رسانید که گوییا اجانب، در کافر فرنگ یک سری بالونهای خاصی تعبیه کرده اند که قاعده چند هزار گز از آسمان بالا می رود و از آن بالا راپرت خفا و علن مردمان را به بعضی می دهد. هر چند که ما این مهمل آن مردک را ابدا باور نکردیم و دادیم که به جرم یاوه گویی در محضر سلطان جهان فلکش کنند، ای حال ،من باب رعایت جانب حزم، سپردیم که اهل حرم حتی در اندرونی نیز کشف حجاب نکنند. ماند ایم که (روم به دیوار) این قضایا در مستراح سلطنتی چه حکمی دارد؟ نکند که این لگن و آفتابه نیز...

بگذریم، شیخ الاسلام در بار نیز گفته که هر صبح علی الطلوع یک نوبت آیت الکرسی از برای سلامت خود بخوانیم که بسیار مجرب است و دفع می کند ضرر هر جن و انس را از ما. بر رعایا نیز واجب است که پس هر نماز و فریضه ای، دعا کنند در حق جناب ما و از باریتعالی علو درجات و خیر کثیر وافر برای ما درخواست کنند. هر چه نباشد، وجود مبارک ما که سالم باشد، فایده اش به جماعت رعایا می رسد.

                                                                                                           تا بعد...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:47 |
بینایی از دو دیده من رخت بر ببست

                                               سنگ  سپهر  آینه  روشنم  شکست

سودم فلک ز کین و سلاسل به پا نهاد

                                               رنجم فزود چرخ و به اغلال بست دست

زهرم چشید و در برهوت غمم کشید

                                               مهرم برید  و  سابقه  الفتم  گسست

آهم بسوخت راه نفس تا که بر شدی

                                               اشکم گداخت راه نظر تا که بر برست

دیوم ربود  خاتم و  ننگم  به نام  شد

                                               غولم بزد ره  و  جان و  تنم  بخست 

دزدم  ببرد  از ره نیکی  هر  آنچه  بود

                                               بنهاد بر سبیل مرارت هر آنچه هست 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:12 |
<