آزاده مديونمان کرده که در مورد خلاقيت در ادبيات پارسي خصوصاً در ارتباط با اينترنت چيز بنويسيم. البته شخصاً از من نخواسته و يک دعوت جمعي بوده، اما من مي خواهم عين خرمگس معرکه خودم را وسط بياندازم و نظر بدهم بلکه ...
اولاً بايد اعتراف کنم که هنوز اديبات چيست سارتر را نخوانده ام. البته کتابش را گرفته ام و در ليست انتظار است! اما سبب نمي شود که نظر ندهم.
ثانياً، آيا ادب پارسي در معرض انحطاط يا خطر جدي است؟
خوب به طريقي مي توان گفت که بله. شما هر کتابي فارسي را برداريد و به تيراژش نگاه کنيد، معمولاً از سه هزار تا بيشتر نيست و اگر شانس بياورد و تجديد چاپ شود، بعد از ده بار تجديد چاپ به سي هزار مي رسد. مقايسه کنيد با آمار نشر ساير ملل که چاپ هاي اول عموماً زير ۵۰هزار نيستند. اين از لحاظ کميت
اما از لحاظ کيفيت. طبق آمار ايران جز پنج شش کشور اول دنيا از لحاظ تنوع عناويني است که سالانه چاپ مي شوند.
ملاحظه فرموديد؟ در نگاه اول به نظر مي رسد که ايراد از گيرنده (مخاطبان) است، وگرنه فرستنده(نويسنده) آمادگي دارد که در موضوعات بيشماري مطلب توليد کند.
صد البته اين حرف تا اندازه اي صحيح است. ما در ايران جماعت کتابخوان حرفه اي زيادي نداريم. مستمعان مشتاقي که صاحب سخن را بر سر ذوق آورند و با خريد کتاب به صنعت نشر و چاپ پول تزريق کنند که از آن طرف نويسنده هم بتواند حرفه اي باشد و جز نوشتن کار ديگري نداشته باشد و آن گونه نباشد که روزها مسافرکشي کند تا خرج نوشتن شبهايش درآيد. و اما چرايي نبودن خواننده حرفه اي
در نظر بگيريد که جامعه ايران جامعه جواني است. کمتر از پنجاه سال پيش در همين جامعه شما به ندرت آدم باسواد پيدا مي کرديد و اين همه افسانه ها که از ارج و قرب مدرک ديپلم در آن روزگار مي شنويم به اين دليل ساده بود که سواد حکم کيميا را داشت. تنها به همين امروز نگاه نکنيد که هر کسي سواد (يا حداقلش مدرک) دانشگاهي و تحصيلات عاليه دارد و از قديمي ها، آنهايي که توانستند،در نهضت سوادآموزي خودشان را به قافله با سوادان رسانيدند تا جايي که يونسکو از نهضت سواد آموزي تقدير کرد.
بايد به اين جامعه براي کتاب خوان شدن اعضايش بيش از اين فرصت داد. پنجاه سال فرصت بسيار کمي است براي آنکه رفتاري در جامعه اي نهادينه شود. آن هم رفتاري مثل کتابخواني و ادب دوستي که از جنس بستن کمربند ايمني نيست که بشود دو سه ساله و با اهرم جريمه هاي گزاف نهادينه اش کرد.
مثلاً پدربزرگ و مادربزرگ پدري ام هر دو با سواد بودند اما سوادي که به درد کارهاي اداري مي خورد. ولي نسل بعدي که پدر من باشد با يک گام به جلو، کتاب خوان قهاري است. پدربزرگ و مادربزرگ مادري ام تنها سواد قرآني دارند ولي مادرم نيز اهل مطالعه است.
حالا من (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) به عنوان نسل بعد از پدر و مادرم، يک کرم کتابم اگر خدا قبول کند. خداي ناکرده از من هم اگر نسلي بماند، به احتمال زياد او نيز با کتاب بيگانه نخواهد بود. حالا اين مساله را براي کل جامعه تعميم بدهيم و مي توان انتظار داشت که نسلهاي آينده به صورت تصاعدي بر جماعت کتابخوانان خواهند افزود و کيست که نداند مخاطب براي ادبيات از نويسنده ضروري تر است.
از لحاظ کيفي هم کتابخوانان به صورت هرمي هستند. يعني در قاعده هرم بيشتر آثار و بيشتر مخاطبان به مطالب عامه پسند تمايل دارند و اين حالت در تمامي جوامع، حتي در روشنفکرترين هايشان به چشم مي خورد و از ديد من هيچ ايرادي هم ندارد. نبايد انتظار داشت که شمارگان اعترافات سنت اگوستين يا کيمياي سعادت غزالي به اندازه هري پاتر باشد (و بگذاريد حتي بگويم که اگر بود، بايد ترسيد، زيرا نشان از عدم تعادلي آماري در جامعه است). خود من به شخصه هيچ علاقه اي به کتاب هايي از جنس نوشته هاي فهيمه رحيمي و ... ندارم و از اين جنس چيزي نخوانده ام، اما با ديدن عبارت "چاپ دهم" روي اين کتاب ها وحشت نمي کنم و به زمين و زمان بد و بيراه نمي گويم که چرا مثلاً چنين مزخرفاتي در تعداد بالا خوانده مي شوند و ... زيرا معتقدم که اين که نوک هرم که داراي ارزش ادبي و هنري است لاجرم بر روي قاعده اي اينچنيني قرار مي گيرد.
پس بايد به انتظار نشست تا ابتدا ادبيات عامه پسند به حد کفايت فراگير شود و سپس به سطوحي بالاتر سرريز شود. ملاحظه کنيد که نوولي مثل چراغها را من خاموش مي کنم در زمان خودش چقدر نظرات را جلب کرد و تحسين شد. داستاني سرراست و خوش ساخت که خيلي هم ارزشمند بود، اما فارغ از پيچيدگي هاي روايي و پست مدرن بازي و شکستن توالي زماني و ... و لذا براي مخاطب معمولي قابل هضم. اما کتاب هاي جعفر مدرس صادقي براي کسي که آشنا به بعضي نکات روايي زيبايي شناسي جديد و ... نيست فقط باعث سرگيجه مي شود. نبايد انتظار داشت که کسي بي گذراندن پيش نياز به سراغ مطالب سنگين برود و پس نزند.
يادم مي آيد يکي از رفقاي بيگانه با فلسفه، از همکلاسي اش هم اتاقي اش کتاب فلسفه کانت را هديه گرفته بود! طرف بيست صفحه بيشتر نخوانده، در وجود خودش هم شک کرد و پنج شش فلاسک چاي و چند پاکت سيگار در يک شب تا صبح مصرف شد که توانستم حالي اش کنم که حرف کانت چيست و ايراداتش کجاست و بالاخره اينکه تو وجود داري!
اما فضاي سايبر و ادبيات يا...
من اين همه خوشبختي محاله!
شايد حکايت ماست که هنوز غوره نشر کلاسيک نشده، مويز مجازي شديم. در کودکي هر وقت خانه مان خالي مي شد،با علم به اينکه کسي جز قادر متعال (که او هم خودماني است!) شاهد رفتارم نيست، مي زدم زير آواز خر در چمن يا به در و ديوار لگد مي پراندم و کارهايي که از بچه معقول و سربزيري مثل من بعيد بود. ابتداي اينترنت هم در ايران همين گونه بود که فرد با مخفي شدن در پشت هويتي مجازي و غير قابل کشف و احساس مصونيت در سايه اين هويت، چه چرندها که نمي گفت و چه جفنگ ها که نمي بافت. از کاربرد الفاظ رکيک بگير تا عدم رعايت بديهي ترين اصول دستور زبان فارسي . نهايتاً وبلاگ فارسي (به عنوان نوشته هايي براي خوانده شدن) جزو بالاترين ها در سطح جهان قرار گرفت. هر چند همان گونه که انتظار مي رفت اين حباب شکسته شد و تنها آنهايي که به سطحي از حرفه اي شدن رسيده بودند و اقتضائات رسانه جديد را شناختند يا از پيدا کردن دوست دختر يا پسر اينترنتي اشباع شدند، باقي ماندند.
فضاي مجازي از بسياري از اما و اگر ها و محدوديت هاي حوزه هاي سنتي فارغ است. تابوهاي اخلاقي را حتي تا حد پور.نو.گرافي مي توان به راحتي شکست و مصون ماند. دستور زبان را مي توان رعايت نکرد و از غر و لند هاي ويراستار در امان بود. حتي فضا و زمان نيز شما را در بند خود ندارند و از هر جايي که دستگاهي و اتصالي باشد مي توانيد بنويسيد. فرصتي بي نظير که چالشي به همان اندازه قابل توجه را در بر دارد. رسانه مجازي يا فضاي سايبر مرجعيت سنتي را به به چالش مي کشد. اما بايد ديد که خود اينترنت و اخبار موجود در شبکه توانسته مرجعيت قابل توجهي را براي خود کسب کند؟ در اين چند ساله ديده ايد يا شنيده ايد که بعضي از کساني که دستي در قلم داشته و در حوزه مجازي نيز فعال بوده اند، نگاشته هاي چند ساله خود در اينترنت را گردآوري کرده و چاپ کرده اند. اين به چه معني است؟ مگر انتشار اين مطالب در وبلاگ ها يا سايتها کفايت نمي کند؟ گويا پاسخ منفي است و گرنه کسي بيمار نيست که نوشته هايش را دوبار و در دو رسانه متفاوت منتشر کند.
پس مي توان گفت که هنوز از ديد بسياري، فضاي سايبر هنوز اقتدار و مرجعيت در خوري را که بتواند به عنوان يک رسانه وزين عمل کند فاقد است و در نوعي فترت به سر مي برد. بديهي است که منظورم از مرجعيت، حيطه خبر نيست،چه آنکه همه مي دانيم که اخبار را بهتر و سريع تر از هر کنداکتور پخش راديويي يا تلويزيوني مي توان از سايت هاي خبري گرفت. اما اين کارکرد تنها در حوزه داده (Data) است و حداکثر اطلاعات (Information)، اما مقوله اي مانند ادبيات نه حتي در حوزه دانش (Knowledge) که به حيطه خرد (Wisdom) متعلق است. تا زماني که اينترنت نتواند به مشروعيت بخشي به خويش به سطوح بالاتر آگاهي و در نهايت خرد راه يابد، حداکثر کاري که براي ادبيات مي کند آن است که PDF کتاب هاي ادبي را در شبکه به اشتراک بگذارد. آن هم کتاب هايي که عموماً نتوانسته اند از تيغ مميزي بگذرند و به صورت رسمي فاقد مجوز انتشارند. و گرنه همان کتاب ها نيز توسط سيستم نشر سنتي و بدون نياز به انتشار در وب، وارد جامعه مي شدند. در چنين حالتي، تنها فرمي از ادبيات که مي تواند شکل بگيرد، ادبيات زيرزميني (Underground) است که با وجود مزايايش، فارغ از معايب خاص خود نيست. ادبيات زيرزميني يا ادبيات اعتراض يا ادبيات چالش برانگيز را تنها در کوران تحولات شديد اجتماعي و يا از منظري جامعه شناسي مي توان بررسي کرد، زيرا ملاحظات سياسي باعث مي شود که سطح کيفي چنين آثاري ضعيف باشد و شبيه به مانيفست هاي خلق الساعه شوند که در زماني کم و براي جلسات يا ميتينگ هاي حزبی و گروهی تدارک ديده شده اند. حتي اگر ارزش هنري نيز در چنين آثاري باشد، حوزه نقد فني و زيبايي شناختي به دليل حاشيه هاي جنجال برانگيز،تمايلي به ورود به اين حيطه ندارد و لذا ادبيات زيرزميني از بازخورد علمي و محققانه محروم مي ماند.
... ادامه دارد
+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:33 |