تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

 

از آنجا که اینجا فی.لت.ر است،

رفتیم به نشانی جدید:

http://jouang.wordpress.com

کادو فراموش نشود!

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 16:44 |

ظهر عاشورای امروز هر چه كردم نتوانستم بروم مسجد براي عزاداري. خودم را به كامپيوتر رساندم تا خبرهاي فلسطين را بگيرم يا چند كلمه اينجا بنويسم بلكه آرام بگيرم. صداي طبل و سنج و ... مي آيد اما خوبتر كه گوش فرا دهي ...

در بين گير و داري كه اسرائيل مي كشد و كاري از دست بر نمي آيد،‌ آنچه انسان را به سرحد جنون مي رساند خيانت سران عرب است.

همين سران بي عرضه و خائن عرب در طول 8 سال جنگ ،‌تمام و كمال از صدام حمايت كردند تا مجوس هاي عجم و يا از نگاهی دیگر! شيعيان رافضي ايراني را قلع و قمع كند.

در جنگ 33 روزه 50 ميليون دلار (آماري كه تا كنون فاش شده) به اسرائيل پرداختند و از هيچگونه حمايت سياسي و اطلاعاتي دريغ نكردند تا بلكه حزب الله لبنان از صفحه لبنان محو كنند، با اين ادعاي مسخره كه حزب الله شيعي رافضی، بازوي ايران شيعي رافضي مجوس عجمي در منطقه است.

حال حماس را نشانه گرفته اند كه بازوي ايران در منطقه است و...!

حماس سني مذهب را!

قافيه كه تنگ افتد بني بشر هر خزعبلي هم مي تواند سر هم كند.

اين جماعت حاضرند با يهودي صهيونيست هم پيمان شوند بر عليه برادران شيعه خود، آن هم چه برادراني. شيعياني كه خميني شان چهل سال پيش به جرم دفاع از آرمان قدس از كشورش تبعيد شد.

شيعياني كه اولين مساله سياست خارجي شان در سي سال گذشته ، فلسطين بوده و هزينه هاي زيادي برايش داده اند.

شيعياني كه حسن نصرالله شان در تمام اين دهه محرم براي دفاع از غزه فرياد كشيده و حتي به قيمت تيره شدن روابطش با مصر و مبارك، او را تهديد و تحريض به گشودن معبر رفح كرده،‌بلكه غذا و دارويي به كودكان گرسنه غزه برسد.

اصلاً دعوا، دعواي شيعه و سني نيست. دعواي پذيرفتن مذلت يا نپذيرفتن و ايستادگي است. چون ايران در برابر قلچماق هاي دنيا و منطقه ايستاده، و چون حزب الله به اسرائيل باج نمي دهد و چون حماس فرزندان صهيون را به ستوه آورده ، پس همه از يك جريان و از يك قماشند. چه شيعه باشند و چه سني ، بايد زودتر نفسان بريده شود. وگرنه توده هاي عرب مي فهمند ژنرال هاي بي خاصيت چند ستاره شان و اميران اخته شان با دلارهاي ميلياردي نفتي و تسليحات پيشرفته وارداتي به چكمه ليسي سربازان يهودي افتادند، ‌در حالي كه چندهزار مبارز دست خالي ولي با ايمان و  مصمم جريان هاي مقاومت آن كردند كه در تاريخ نوشتني است.

 

از اين هم دردناكتر ادا و اطوار هاي فكليست هايي است كه براي اينكه پز روشنفكري در كنند،‌ يا مثلاً به تلويزيون جمهوري اسلامي دهن كجي كنند،‌يا مثلاً ثابت كنند كه داراي ديدگاهي منحصر به فرد و خلاف آمد عادت هستند، و يا بدتر از همه، از سر خيانت به همه آن چيزهاي ارزشمندي كه هر انسان با وجداني محترم مي دارد، تاريخ را تحريف مي كنند و  حماس ومقاومت را مسئول اين خونريزي ها مي دانند.

گيرم كه اين جماعت سنشان قد ندهد تا بدانند تنها 3.5% زمين هاي فلسطين توسط فلسطيني ها به يهوديان فروخته شد و الباقي را به زور سرنيزه از مالكان شان گرفتند.

گيرم كه اين جماعت آن قدر از تاريخ و قوم شناسي به بهره باشند كه نتوانند تميز دهند كه مسلمانان امروز فلسطين، همان  فرزندان اصيل و اصلي بني اسرائيل اند كه هزاران سال در همين جا ساكن بوده و با آمدن عيسي (ع) مسيحي شده و سپس اسلام آوردند و اينهايي كه ادعاي يهوديت و آب و خاك آبا و اجدادي دارند از لحاظ ژنتيكي جزو اسباط دوازده گانه قرار نگرفته و به قبيله سيزدهم معروفند.

گيرم آن قدر از حقوق بين الملل ناآگاه باشند كه ندانند اگر موشك دست ساز قسام را با بمب فسفري يا خوشه اي پاسخ دهي، ‌مشمول بند «پاسخ نا متناسب»  قوانين بين المللي جنايات جنگي قرار گرفته و قابل تعقيب خواهي بود.

اما  حد اقل بايد آن قدر اخبار روز را پيگيري كنند تا بدانند اين اسرائيل  بود كه علي رغم توافق قبلي در مفاد آتش بس،‌محاصره غزه را نگشود  ۲ روز قبل از پايان مدت آتش بس ۶ ماهه حمله كرد، و آن هم در حالي كه رژيم خائن مصر از قول سران صهيونيست به حماس اطمينان داده بود كه حمله اي در كار نيست.

ديگر بايد آنقدر از رياضيات بهره برده باشند كه بدانند اگر يك و نيم ميليون انسان را در ۳۶۰ كيلومتر مربع جاي دهي،‌ هر گلوله اي كه شليك شود خواه ناخواه با انبوهي از كشته ها مواجه خواهي شد و در اين صورت خيلي مسخره است كه بگويي حماس از سپر انساني استفاده مي كند!

 

 وقتی کسی عقب مانده باشد در همه چی عقب مانده است،‌حتي در پز روشنفكري

 

محض اطلاع بگويم الان مد روشنفكري در دنيا حمايت از فلسطين است، تا جايي كه راجر واترز  كبير-اين بت اعتراض كه اگر بخواهي پز روشنفكريت حفظ شود حتماً بايد پوسترش را به ديوار داشته باشي!- مي رود كنار ديوار حائل و در بين فلسطيني ها The Wall را اجر كند.

تا جايي كه بعضي اعضاي زن پارلمان هاي اروپايي چفيه فلسطيني به گردن مي اندازند تا نشان دهند حامي طبقات فرودست جامعه جهاني اند و مخالف لابي صهيونيست كه پولش از بيل مكانيكي هم بالا نمي رود...

تا جايي كه جوان هاي غربي، همان گوگوري مگوري هايي كه بعضي ها خودشان را جر مي دهند تا girlfriend  يا boyfriend شان شوند و در رفتار و گفتار و اكسنت و فيوريت هابيت تقليدشان مي كنند،  اول پرچم اسرائيل را در خيابان هاشان آتش مي زنند و بعد ديسكو مي روند...

حتي اگر بخواهيم پز هم بدهيم،‌محض آبروي خودمان هم كه شده اول نگاهي به دور و بر انداخته و بعد حركتي كنيم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 17:37 |

روزهاي اولي كه به خارك آمدم هوا خنك بود. بعد دو سه روز باد "قوس" شد و از جنوب وزيدن گرفت و با خود گرما و رطوبت آورد. پشت سرش هم دوباره باد شمال برخاست و باران و سرما و ...

امروز اندكي بهتر و گرم تر شده و آفتابي درآمده و دوباره مي شود دريا را ديد. چند نفكش غولپيكر در افق لنگر انداخته اند و صبورانه و بي هيچ شتابي منتظرند تا نوبت پهلوگيري و بارگيري شان برسد.

اولين محرمي است كه در چنين جايي هستم. جزيره اي خلوت و كم سكنه. ديشب ديگر تاب نياوردم و خودم را به مسجدي رساندم. روحاني را از مشهد آورده بودند براي تبليغ كه بدك نبود حرف هايش. پس از مدتها هم روضه اي با لهجه بوشهري شنيدم. مدتها بود كه چنين روضه اي نشنيده بودم. در شهرهاي بزرگ روضه ها هم رنگ پاپ و راك و رپ گرفته اند، اما اينجا مي شد اصالتي و حتي ردپايي از مقام هاي محلي موسيقي پيدا كني.

در حين سينه زني ديشب به اين مي انديشيدم كه حسين واقعاً زنده است و بعد از بيش از هزار سال در هر گوشه اي از اين خاك، هر جا كه مردمي باشند،‌ عده اي دور هم گرد مي آيند و با زبان خود برايش مي خوانند و مي گريند.

*

تلويزيون مهمانسرا دوباره قطع شده و اخبار غزه را جسته و گريخته از اين و آن يا اگر دست دهد از اينترنت دنبال مي كنم. حتي امروز صبح طاقت نياوردم و به كسي زنگ زدم تا اخبار ساعت ۹ صبح را برايم بگويد.

اين همه كه از زمين و دريا مي زنند كافي نبوده انگار و رفته اند تيپ غولاني را آورده اند. اين نيروها مخوف ترين نيروهاي كماندوي جهانند كه حتي نظاميان از آنها هراس دارند.

مادران فلسطيني چگونه فرزندان وحشت زده خود را تسلي مي دهند وقتي كه غول غولاني در آستانه ايستاده؟...

*

اينجا همان موقفي است كه هر كه جز به خدا اميد بسته باشد،‌نا اميد خواهد شد. تنها اميد به خدا است كه سبب مي شود چند هزار مبارز بي وسيله و امكانات  در برابر ارتش چهارم دنيا بايستند و فرمانده تيپ غولاني را در داخل تانك پيشرفته اش روانه جهنم كنند. اين فرمانده در جنگ ۳۳ روزه از دست شيربچه هاي حزب الله زخم زخم برداشته اما جان به در برده بود. گويا اجلش را شيربچه هايي ديگر و در روزي ديگر به سر آوردند.

*

ايميلي به دستم رسيد كه ابلهي پز روشنفكري گرفته و غلطي كرده بود: اگر حماس راكت پراني نمي كرد،‌ اسرائيل هم دست به كشتار زنان و كودكان نمي زد!

عقلش نرسيده كه وقتي غزه ماه ها است در محاصره كامل است و حتي غذا و دارو را بايد از طريق تونل هاي مخفي زيرزميني وارد كند،

كه وقتي به دليل قطعي برق، بستگان هر بيمار به نوبت ‍ژنراتور بيمارستان را با نيروي بازوها مي گردانند تا بيمارشان عمل شود،‌

كه كه وقتي در متراكم ترين نقطه جمعيتي دنيا ۵۰٪ نيروي كار فلقد شغلند و درآمد سرانه كمتر از ۲دلار است،‌

كه وقتي سازمان ملل اعلام مي كند كودكان غزه دچار سوء تغذيه شده اند،

چنين محاصره اي  جز وضعيت جنگي چه معني ديگري دارد؟!

پرتاب يك راكت كوچك ديگر دفاع، و نه حمله محسوب مي شود. آن هم دفاعي نه از سر انتقام جويي، بلكه براي  فشار برحريف تا بلكه چنگال محاصره اش را اندكي بگشايد.

پرونده اسرائيل سنگين تر از آني است كه با يكي دو راكت كم توان تسويه شود. مانده است تا روز داوري هنوز...

تازه این هم خواندنی است.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 15:38 |
 

آقای پپسی کولا !
کاری کنید که غزه در محاصره کامل است
آقای فانتا !
تو کاری کن
که زمزم الحرمین
کاری نمی کند
اهرام مصر!
خدای معبد آمون!
خوابگزاران اعظم
کاری کنید
که من خواب سه مار سیاه دیده ام
که مغز سیصد و شصت و پنج روز را
در سینی ماه
می بردند بر سر
خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی
و خواب نیل
که با ساطور
سیصد و شصت و پنج تکه شد
من خواب یوسف را دیدم
در چاه نفت
افتاده بود
و تاجران دلار بر سر چاه
فریاد می زدند:
- هفتاد سنت بالا!
- دو دلار کم!
من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام
دیدم
که جمال عبدالناصر
با اسب
از دروازه رفح گذشت
و عزالدین قسام
و صلاح الدین
دروازه های غزه را
گشوده بودند
خواب سه مار سیاه
بر شانه های حسنی مبارک و
شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!
دیدم که پادشاهان عرب
خوراک مغز جوانان غزه را
در سه دیس کنفرانس
به پادشاه کشور یأجوج
تقدیم می کنند
آقای بی بی سی!
گویا نیوز!
بالاترین!
شما کاری کنید!
چرا کسی کاری نمی کند برای غزه
تعبیری برای خواب من زخمی
مارادونای عزیز پرتقالی!
تو کاری کن!
شیخ بدون چشم !
صاحب فتوای زمین نمی چرخد
و عکس حرام...
امیر نفت!
که با برادر ناتنی ات
عربی رقصیدی
یک غلطی کن!
خوانندگان رپ و راگ!
شما کاری کنید!
که غزه در دهان گرگ است
به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست
به صاحبان کلیسا نه
به خادم الحرمین
به الازهر
به کبارالعلما
هرگز!
آنان برای فتوا بر علیه نماز
با دست باز
آنان فقط
برای مصرف صابون و ادکلون
مُحرم شدن
و انتخاب حلق و تقصیر
و حرمت صید حرم
آفریده شده اند
آقای اسکولاری!
تو کاری کن!
آقای چلسی!
خانم هالیوود!
شما کاری کنید!
خانم آیشواریا!
عروس آمیتاباجان عزیز!
شما کاری کنید!
و شما
ای اسب های اصیل عرب!
نه از نژاد ذوالجناح اید
نه از نژاد براق
از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه
از نژاد یورو و جکوزی
سوارانتان را کشتند
و پادشاهانتان را اخته کردند
مردانگی تان را کشیدند
تا در مسابقات پرش
همچنان سواری بدهید و
رستگار شوید
که شیوخ عرب
بزغاله و وزغ را
بر شما مسلط کرد
با این همه هنوز شما
مردترید از آن سه مار
شما کاری کنید
که سازمان ملل تعطیل است!

 

علیرضا قزوه

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 10:1 |

دو روزي است كه دوباره به خارك آمده ام. هوا به نسبت سردتر شده و شبها بي كمك دو تا پتو نمي شود خوابيد. البته بخاري يا گرم كننده اي داخل اتاقم نيست. در يكي از ويلاهاي جزيره ساكن ام. همان ويلاهاي به سبك انگليسي. اطعمه و اشربه بر وفق مراد و گاهي فراتر!

البته يك نكته جالب در اينجا آن است كه وبلاگم در اينجا فيلتر است.

جل الخالق !

*

درختان ليل و كوير در خيلي جاها ديده مي شوند. اولي به گمانم يادگار پرتغالي هاست و دومي بومي همين جا. پنج هزار اصله نخل هم آورده اند و به ضرب و زور در خاك سخت و مرجاني اينجا نشانده اند. در اينجا ه زمين كانگ بزني تيغه اش مي پرد بس كه زمين سفت است.

*

عقايد يك دلقك- با ترجمه قشنگ شريف لنكراني

كاش زودتر خوانده بودمش!

دلقك علي رغم اينكه خود ماسكي سفيد بر چهره دارد، از باقي آدم هاي دور و برش صادق تر است و دروغ هاي پنهان بورژوازي را بر ملا مي كند.

هنوز در ميانه كتابم

 

اين بمان تا بعد

*

قرن بيست و يكم قرن عجايب است. لا اقل ابتدايش كه چنين بوده. همه براي حقوق حيوانات (كه به جاي خود البته محترم است) يقه مي درانند اما كسي صدايش در نمي آيد كه به F-16 اگر به دبستاني حمله كني...

قرني است كه در آن گربه هاي اورشليم از بچه هاي غزه محترم ترند

 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 10:37 |
یادش به خیر آن زمان ها که متصل کتاب های فیزیک و اختر شناسی می خواندم. از ابلهی گمان می کردم نسبیت یا کوانتوم یا نظریه ریسمان یا ... حلال و کاشف مسائل دنیا است.

چند سالی گذشت. و چه چند سالی!

آموختم دنیا بسی پیچیده تر از آن است که به تئوری در آید و سرکش تر از آن است که به مهار ریاضیات رام شود. آموختم نمی توانی بر دنیا سوار شوی و اگر خیلی بکوشی و بلند اقبال باشی، بختت بگوید که دنیا سوارت نشود...

از فیزیک به فلسفه! زدم و از فلسفه به حیرت

حیرت از پیچیدگی جهان، و اینکه دانستم که نادانم. به معنی واقعی کلمه دانستم که نادانم...

*

فیلم عاقبت عشق (the Consequence of Love) را دیدید؟

چقدر قشنگ و غم انگیز بود. چه پایان تکان دهنده ای

ژیرولامو  در حالیکه در پاتیل بتون تازه فرو می رفت تا برای ابد در آن محبوس شود، آخرین نگاه هایش را به دنیا و مافیهایش انداخت و گفت:

دور دست ها، جایی در کوههای آلپ، دوست دوران کودکی ام دینو، ناگهان غمی بر قلبش هجوم خواهد آورد و درست در لحظه مردن من به این خواهد اندیشید که من همیشه بهترین دوست او بوده و خواهم بود...

*

امروز هم به یاد امام موسی افتادم. چه غریب...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 17:48 |

 

آن سفر کرده که صد قافله دل در ره اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

 

نمی دانم چرا امروز به یاد امام موسی افتادم...

*

 

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در غم تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم کرد

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 17:39 |

پاییز رفت و روسیاهی به هوای تهران ماند.

حسرت به دل ماندم که در یک مسیر پردرخت راه بروم و برگها زیر پایم قرچ قرچ صدا کنند. آدمیزاد است دیگر، و هزار آرزوی در پیت. نمی دانم سر سیاه زمستان چرا برگها عزم ندارند از آن بالا پایین بیایند و بعضی شان هم هنوز چنان که باید زرد نشده اند.

اگر قرار باشد فصلها این طور قر و قاطی شوند همان بهتر که ...

*

دست و دلم به نوشتن نمی رود. انگار منتظر حادثه ای هستم که روی دهد بلکه این طلسم بشکند. خیلی حیف است که سر به زمین سرد بگذارم و بمیرم و این همه چیزها را که در ذهن دارم ننویسم. به کار خلائق اگر نیاید به کار خودم که می آید تا دم مردن بگویم که بالاخره در دنیا ما هم ...ای خوردیم.

هرچند به نظر من بزرگ ترین ... خوری که فردی می تواند انجام دهد این است که اصلاً نخواهد که ...ای بخورد و نخورد.

چه می دانم

*

روسری ها کلاه می شوند

                                          و کفشهای پاشنه بلند، چکمه....

جالب است!

*

این ذرت مکزیکی ها چه مزه ای دارند؟ تا الآن نخورده ام و هر وقت هم که دیده ام با خود گفته ام لابد بدمزه اند و نخریده یا نخورده ام. شما را به خدا اگر مزه اش خوب است بگویید و جوانی را از ناراحتی برهانید.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 18:55 |

به جان شما الآنه از خارگ رسیدم تهران و براق شدم که دو کلمه بنویسم جهت ثبت در تاریخ بشریت. از این جهت که هر چه می نویسم از سر تا ته مهملات است و تاریخ بشریت را هم اگر تورق بفرمایید جز مهملات و اهمالات و کذا نمی یابید.

از هوای آنجا بپرسید باید گفت که خنک بود که به سردی می زد. آب خلیج هم که طبق معمول نیلگون. چندین نفتکش  توی صف بودند که نفت روز به روز ارزان شونده را بار کنند و ببرند از برای خلائق ممالک کفر تا بنزینش را روانه باک ماشین کرده و با گرل فرندها بروند ددر.

از بالای طیاره که به تهران نگاه کنی، از دور که فقط کپه ای دود می بینی، بعد که نزدیکتر بیایی اشباح ساختمان ها و بناها و ... را می شود نظاره کرد که الحق تماشا هم دارد.

الباقی خاک مملکت ایران هم که خشک و برهوت است معمولاً. کپه پشت کپه و دشت پشت دشت و از آن بالا معلوم است که آفتاب تابان چه از دمار زمین در می آورد (البته برای فهم این یکی اندکی زمین شناسی ...)

شب یلدا در خارگ گذشت و به تنهایی و به خواب. نه   هم صحبت سردماغی به بر بود و نه آجیلی و هندوانه ای. شام که صرف شد در دهکده جزیره قدمی زدم و سپس عین مرغ های سر به زیر روانه تخت شدم.

دیوان حافظی هم در مهمانسرا نبود تا بلکه تفالی و ...

فقط میسر شد قدری قرآن خواندن:

                                       ...و نری تقلبک فی الساجدین

*

پنج شنبه گذشته هم بیست و شش سالگی تمام شد (خدا رفتگان شما را هم بیامرزاد) در تنهایی کامل

غروب پنجشبنه ناگهان دلم گرفت. نمی دانم چرا. شاید از اینکه روز تولدم را دیدم که تمام شد و آفتابش غروب کرد...

*

 

آسیا در برابر غرب را به یک ضرب خواندم و ار بس زیر جمله هایش خط کشیدم که همه صفحات بالکل خط خطی شد.

زیر آسمانهای جهان را نیز (اینبار بدون خط کشی البته) تمام کردم. داریوش شایگان از آن آدم هایی است که حتی اگر با نظراتش مخالف باشی اما نمی توانی به راحتی از کنارش بگذری. آدم گنده و قدری است در دنیای اندیشه.

اما حیف از رامین جهانبگلو. علی رغم اینکه خیلی از نظراتش را نمی پسندم اما او را آدم علمی می دانستم تا اینکه تق اش درآمد که درگیر پروژه های انقلاب های مخملین و ... شده و  خودش هم اعتراف کرد. امیدوارم که عبرت گرفته باشد که با هر طنابی به هر چاهی نرود و همان درس و بحث علمی را ادامه دهد.

*

برادران عرب  اهل سنت (دولت هایشان البته) با صهیونیست ها توافق کرده اند برای اینکه شیعه را قلع و قمع کنند و وسط موشک باران غزه خانم رایس را وکیل می کنند تا در مورد نگرانی شان درباره ایران اتمی هشدار دهد!

العجب ثم العجب 

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 17:26 |

دیروز که شنبه باشد رفتم و امروز که یکشنبه است، برگشتم. جزیره خارگ را می گویم. برای بررسی پروژه ای که اگر عمری بود و همه چیز بر وفق مراد برنامه های از قبل تعیین شده گردید، بروم برای یکی دو ماهی ساکن شوم و اجرا و ...

هوای خارگ بهاری بود که البته گاهی وقتها خنکی اش به سرمای مطبوعی می زد. از رطوبت هم خبری نبود و خلاصه تعطیلات را بیشتر می مانست  تا  سفری کاری. البته اصل کار هم چند روز دیگر آغاز  و تعطیلات  و تنبلی و ... دوباره حسرت همیشگی می شود .

عکس هم گرفته شده (توسط همراهان البته) که به محض آماده شدن بر روی شبکه قرار می دهم تا حال کنید!

خلاصه قدم زدن روی اسکله ای که ۹۰درصد درآمد نفتی کشور را تامین می کند برایم جالب بود.

*

هر چه در زندگانی شانسی نباشد، زمان و مکان تولد دیگر کاملاً تصادفی و خارج از اختیار انسان است. تصور کنید اگر چندین سال پیش در غزه دنیا می آمدید. آن وقت الآن وسط معرکه بودید.  از آن معرکه هایی که نه راه پس دارد و نه راه پیش. چطور؟  عرض می کنم:

در غزه  یا مخالف حماس و مقاومتی  و حامی فتح به سرکردگی محمود عباس (نظیر پیرمردهایشان که هنوز فکر می کنند فتح، همان فتح زمان جوانی یاسر عرفات است) و در نتیجه سازش می کنی و رودست می خوری و بعد از کلی کلنجار می بینی که صلح اسرائیلی از مرگ هم بدتر است، یا طرفدار حماسی و ...

در هر دو حال هم به دلیل اینکه در متراکم ترین نقطه دنیا از لحاظ جمعیتی قرار داری و در محاصره دیوارهای بلند و طویل چندین کیلومتری هستی، از آب و برق و غذا و دارو و ... خبری نیست.

حالت سوم این است که اصلاً بی خیال فتح و حماس و اسرائیل و فلسطین باشی و بخواهی کوله بارت را جمع کنی و بروی جای بی سر و صدایی در این دنیای پر گوشه و کنار و چند روز زندگی را به آرامش بگذرانی. اما این هم نمی شود. هیچ کشوری در دنیا، از کشورهای عربی گرفته تا اروپایی به اهل غزه ویزا نمی دهند، حتی اگر عضو هیچ گروه و دسته و ... هم نباشی.

خلاصه محکومی به شکنجه ای طولانی مدت و رنجی جانکاه. اگر هم از فرط این غصه جان به لبت برسد و بمب به خودت ببندی و بروی در میان خصم، تازه ملقب می شوی به "تروریست"!

گاهی وقت ها هم که از فشار گرسنگی و تشنگی و نبود امکانات و ... از روی استیصال در حال قدم زدنی بلکه دلت وا شود، ممکن است سیبل زنده تک تیراندازهای اسرائیلی شوی که محض شوخی و شرط بندی و یا کاملاً جدی و برای تمرین چشم ات را نشانه می گیرند. (تک تیراندازهای اسرائلی به چشم خیلی علاقه دارند! چرایش را نمی دانم)

انصافاً موقعیت عجیب و غریبی است. خدا بر اهل غزه رحم کند. سران گردن کلفت ولی بی خاصیت رژیم های عرب را آواره کند و چند تا حسن نصرالله دیگر در خاورمیانه تکثیر کند.

*

دلمان لک زده از برای برفی سنگین. اگر نبود غم و غصه این کارتن خواب ها، دست به دعا می شدم بلکه ببارد. البته فی الحال که شهرداری گرمخانه تدارک دیده و به این بی خانمان ها می رسد ای بسا شبی دست برآریم و دعایی بکنیم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 18:56 |

درگیری ها و مشغله های ذهنی این چند روزه ام واقعاً زیاد شده اند. هم زیاد و هم سنگین. اگر بی خیالی ذاتی ام نبود و دیدگاهم که این دنیا و مافیهایش را نباید به ... گرفت، تا الان بلایی سرم آمده بود.

دست و دلم کمتر به کاری می رود. هر وقت فراغتی دست دهد بی هوده و هدف می نشینم و افکارم را نشخوار می کنم.

دلم مسافرتی طولانی می خواهد. جایی دور از اینجا، تا بتوانم فارغ از دنیا و شر و شورش یک دم بیاسایم.

چند روز آینده برایم سرنوشت سازند. تا چه بود کار و  چه در نظر آید...

*

هوس حج و مکه و ... به دلم افتاده. لباس سپید پوشیدن ، در دریایی از لباس های سپید دیگر غرقه شدن ، در اوج شلوغی تنها بودن ، چند سنگ در مشت عرق کرده فشردن تا برای شیطان پرت کردن ، از گناهان کرده خجل شدن ، برای آمرزش اشک ریختن ، زیر دست پا ماندن ، از فشار جمعیت دچار نفس تنگی شدن، گم شدن، پیدا شدن، مردن و زنده شدن، خدا را به نام هایش خواندن، تازیانه شرطه ها را بر تن خریدن، در بقیع به دنبال گمشده ای گشتن، کمیل و عرفه و ... خواندن، تن به آفتاب حجاز سپردن، در کوچه های مدینه گردیدن، رنگ ها و نژادهای گوناگون را دیدن، غریب آشنا شدن، خود را خسی در میقات دیدن...

اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام، فی عامی هذا و فی کل عام...

*

دلم برای سلطان صاحبقران بودن تنگ شده! هر چه می کنم دیگر سلطانی ام نمی آید.

*

یاران موافق همه از دست شدند

                                           در پای اجل یکان یکان...

بقیه اش را بغض کرد و نخواند. عزت الله انتظامی در فیلم "حکم".

هنوز اندر کف بقیه اش هستم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:59 |

حال گندی دارم.امروز از آن روزهاست که شدیداً حال می دهد سقط شوم. سر و کله هیچ راننده حرامزاده ای هم پیدا نمی شود که سگ مست  از چند چتول عرق کشمشی دو آتشه، با ۱۴۰ کیلومتر در ساعت چنان به بکوبدت  که جنازه ات با گه توفیری نکند.

دنیا و این زندگی جای خیلی بدی شده. دنیای عوضی؛ از قبل هم می دانستم این را، اما به خودم می گفتم شاید بشود یواشکی دامن از نکبتش ورچید و سلانه سلانه به کنجی خزید و  تا  رسیدن حضرت مرگ تسبیح انداخت و ثانیه هایش را شمرد. به برگ گلی یا گربه ای یا صدای پرنده ای دلخوش کرد تا تلخی این ایام زهرمار کمتر از حلق تا جگر را بسوزاند.

اما نه...

کور خوانده بودم. دنیا حساب تک تک زندانی هایش را دارد. نمی توانی از دستش فرار کنی یا گوشه ژنهان گردی. همه زنجیری هایش  را شماره کرده و به اسم و رسم می شناسد و به فراخور هر کدام شکنجه ای علی حده و سفارشی تدارک دیده. نقطه ضعف هایت را بهتر از هر که می شناسد و می داند ضربت کاری را کی و کجا فرود آورد که هر چه بیشتر دردناک باشد، چنان که نه صبر داشته باشی و نه یارای ایست...

دائماً در این فکرم که هر چه بر من می گذرد جز وهم و خواب نیست...

هر لحظه منتظر بیداری ام

الناس نیامْ فاذا ماتوا، انتبهوا...

هیچ روزی مثل امروز حسرت مردن نداشتم

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 19:4 |

یک عضو تازه وارد اتاق ما شده. موجودی سیاه، مکعبی و چهار-پنج کیلویی!

بعد از حدود ۶ سال دوباره تلویزیون. هم اتاقی پنج شنبه قبل هن و هن کنان در زد و در را که وا کردم با این موجود در دستش روبرو شدم.

از لحاظی برای من هم بد نشد. هر چند دیگر پز روشنفکری تلویزیون نگاه نکردن را نمی توانم بدهم، اما حداقل کمتر کاری به کارم دارند، زیرا حواس ها معطوف به تلویزیون است.

فقط عزای دوشنبه شبها و ۹۰ کذایی را گرفته ام که لابد تا پاسی از شب گذشته! باید داد و هوار تحمل کنم.

*

همین پنج شنبه ای که گذشت گذارم برای اولین بار به شکل جدی به کتابخانه خوابگاه افتاد.  چون عضو نبودم از غفلت دیگران استفاده کرده و فی المجلس ۲ کتاب دزدیدم. تعطیلات آخر هفته  کلاً به خواندن "سوگند خورده فراری" گذشت. همیشه با کتاب های جان گریشام حال می کنم. این یکی هم جالب بود.

سیلماریلیون را هم که ۲۱ رمضان تمام کردم.

باید برای دستبرد بعدی به کتابخانه آماده شوم.

*

هر چند که رمضان سختی های خودش را دارد، اما همیشه روزهای آخرش را با دلتنگی تمام شدنش سپری می کنم. مهرماه هم که همیشه نهایت دلتنگی است. پاییز را دوست دارم اما از مهر و باز شدن مدرسه ها همیشه خدا بیزار بوده ام. اول مهر یعنی تمام شدن روزهای خوب تنبلی و شروع دردسر های تازه و درس و مشق و کتاب و دفتر و ...

دوران مدرسه همیشه اولین فکری که در اولین لحظه ورود به مدرسه به ذهنم می رسید این بود که: چه وقت دوباره مدرسه تمام شده و تابستان و تعطیلی می رسد؟!

تا کلاس پنجم دبستان هم آرزوی یکبار درست و درمان مشق نوشتن را بر دل تمامی معلمانم گذاشتم و خط کش و کمر بند و ترکه و سیلی و ... افاقه نکرد.

*

پل نیومن هم جان به جان آفرین تسلیم کرد. سینما هم دارد از مردان بزرگ تهی می شود. دلخوشی ام شان پن و کلینت ایستوود است که هنوز قافیه را به بچه خوشگل ها نباخته اند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:37 |

اگر نه این تابستان، حد اقل اين شهريور را بايد از آن تالكين ناميد. ارباب حلقه ها را در سريع ترين زمان ممكن، حتي در زمان بلع افطار و سحري تمام كردم.

پس از آن هابيت، يا آنجا و بازگشت دوباره را و اكنون سيلماريليون را در دست دارم. كار كه دست آدم كاربلد باشد همه از نتيجه اش راضي اند. تالكين هم از آن كاربلد هاست. كاتوليك دوآتشه باشي (چنان كه زير بار اصلاحات شوراي دوم واتيكان نروي) كتاب بنويسي پر از جن و پري و خدايان و ...!

*

مدتي است در به در كتاب فروشي هاي دست دوم ام براي يافتن "سينما و زمان" سياوش جمادي و پيدا نمي كنم. چندين بار نزديك بود اجداد پدري ام را حسابي تفقد كنم، زيرا اين كتاب را چند سال قبل ديده بودم و از شما چه پنهان نشان كرده بودم تا بخرم. اما نمي دانم چه شد كه نخريدم و كتاب كذايي هم از ويترين ها ناپديد شد و در نتيجه از دل برود هر آنكه از ديده برفت و ...

هر كه دارد يا مي داند كه كجا دارد اين كتاب را،  اگر ثواب كند و بگويد ما هم ثواب يك افطار دادن به او را مي بريم!

*

آقا 6 تا گل مشكوك است ها! البته زبان روزه گناه كسي را نشورم بهتر است.

*

بازي جديدي مد نشده؟ ما را هم خبر كنيد!

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 16:59 |

اصلاْ حال به روز کردن برایم نمانده، در گیر هوا کردن یک سایت جدید و جایی غیر از اینجا هستم که همان برای هفت پشتم بس است. اینجا هم  که برای خیلی ها باز نمی شود.

*

ارباب حلقه های ۱ ، ترجمه رضا علیزاده را دو روزه خواندم.  کتاب دوم را هم به نظرم امشب تمام کنم.

کاش اول کتابش را خوانده بودم و بعد فیلمش را تماشا می کردم. از آن افسوس های بزرگ زندگی آدم می شود. خواندنش را به همه حال و حوصله دار ها توصیه می کنم.

*

دارم زبان الفی یاد می گیرم! اثرات همان کتاب بالا است! شما جدی نگیرید.

جزوات و کتب آموزش زبان الفی هم موجود است. کلیه متقاضیان...

البته زبان قشنگی است، هرچند که ساخته و پرداخته تالکین است و واقعی نیست، اما وقتی بدانی تالکین یک متخصص زبان های باستانی و لغت شناسی خبره (فیلولوژیست) بوده، آن وقت از کنار اسم ها و عبارات مجعولش راحت نمی گذری، آن هم خوره ای مثل من که همیشه کرم این چیزها را داشته . اندکی سواد آلمانی داشته باشی پی می بری که مثلاً عبارت Isengard ماخوذ از Eisen آلمانی به معنی آهن است و ...

*

بگذریم.

هوا دارد رو به خنکی می رود. عنقریب است که برگها زرد شوند و یکی یکی به خاک بیافتند.  این تابستان هم کم کم می گذرد. چه زود هم می گذرد. باید بر لب جویش نشست و گذر عمر را دید.

ما را ندیده حلال کنید...

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 16:51 |
<